23.5.12

کتاب


از کلینی تا خمینی

شجاع الدین شفا

*

بیست و سه سال

دشتی

*

پشت پرده های انقلاب اسلامی

اعترافات حسین برو جردی

*

گزارش قتل ها و اعترافات سعید امامی

علی رضا نوری زاده

*

دادگاه

کسروی

*

ثروت ملل

آدام اسمیت

*

مقالاتی چند راجع بمذهب

بر تراند راسل

*

اندیشه های آقا میرزا خان گرمانی

فریدون آدمیت

*

کتابچه حقیقت

(حزب توده)

پرویز دوانی

*

نبرد دین با علم

بر تراند راسل

*

انتقاد از خود

سعید منتظری

*

کاروان اسلام

صادق هدایت

*

هانا آرنت

توتالیتر

سهروردی

حکمته الاشراق

ابو علی سینا

دانشنامه

ابو علی سینا

خدا در فلسفه ابو علی سینا


 


 

22.5.12

غروب اصلاحات در آینه زمان

سعید بیانی
 سعید بیانی - تحولات سیاسی بعد از انتخابات دوم خرداد ۱۳۷۶ را نه می‌توان مولد گفت‌وگوی اصلاح‌طلبانه دانست و نه نتیجه نظریه توطئه "دایی‌ جان ناپلئونی" که در یک سو ملتی مهجور، مدهوش قرار دارند و در سوی دیگر حکومتی با تمامی ابزار فریب و نیرنگ که نگرشی نو را در جلد استبدادی مدرن به کالبد جامعه ایرانی با القاء می‌دمید؛ انتخابات دوم خرداد یک مهمانی با اکثریت مهمانان ناخوانده بود که میزبانی به غایت عبوس، بدخلق و خوی داشت.
مهمانان بعد از مدت‌ها ترش‌رویی میزبان، حال به سوری اجباری دعوت شده‌اند، تا از بین دو گزینه بد و بدتر یکی را نشانه روند، حکایتی غم بار و تراژدیک برای نسلی که طالب آزادی، تغییر، عدالت اجتماعی و حکومت قانون بود.
 دوم خرداد ۱۳۷۶ یک رویداد سیاسی و اجتماعی از جنس اعتراض بود. اعتراض به وضع موجود، اعتراض به سال‌ها اختناق، سرکوب و نادیده گرفتن تمامی امیال و خواسته‌های دو نسل بعد از انقلاب.
بعد از دوم خرداد طیفی در غالب اصلاح‌طلبان پای به عرصه سیاسی کشور گزاردند که در واقع ادامه جناح چپ دهه شصت بود. اصطلاح جناح چپ و چپ‌گرا به معنی خواهان تغییر وضع موجود به این طیف اطلاق می‌شد. بعد از شکست پی در پی اصلاح‌طلبان در دومین انتخابات شورای شهر، انتخابات مجلس هفتم و نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری، حکومت با جراحی دقیق، این بخش از پیکره حکومت را که به زعم خود دچار انحراف از مبانی انقلاب شده بود، جدا کرد.
بعد از انتخابات پر مناقشه سال ۱۳۸۸، جنبش اعتراضی از دل تحرکات سیاسی اصلاح‌طلبان و با محوریت انتخابات و شعار آرمانی رای من کو برآمد، که بعد از دو سال فراز و فرود با سرکوب شدید حکومتی در دل جامعه و به‌خصوص قشر تحصیل‌کرده، طبقه متوسط آرام گرفت. اما در این بین با به بن‌بست رسیدن حکومت یکدست در تمامی زمینه‌های سیاسی، اقتصادی و فرهنگی و از سوی دیگر، اوج گرفتن بهار عرب و برافتادن دموینویی دیکتاتورهای منطقه، گفتمان اصلاح‌طلبی بار دیگر نه در سطح عمومی جامعه بلکه در دنیای مجازی و رسانه‌های داخلی هر روز در حال گرم شدن است. از این رو چند پرسش جدی در مورد آینده اصلاحات درچهارچوب حکومت و اصلاح‌طلبان مطرح می‌شود:
آیا اصلاحات با گذشت یک دهه همچنان باقی و پویاست؟ منظور از اصلاحات در ساختار حکومت چیست؟ حد و مرز اصلاحات تا به کجا پیش خواهد رفت؟ در زمانی که اصلاح‌طلبان به حاشیه رانده شده‌اند، آیا امیدی به بازگشت و چرخش حکومت به سوی اصلاح‌طلبان وجود دارد؟
اصلاح‌طلبان و راهبرد قالب
با به قدرت رسیدن اصلاح‌طلبان در ایران و در دست گرفتن قوه مجریه و مقننه و شورای شهر تهران، زمزمه پیروزی اصلاحات و تغییرات گریزناپذیر در عرصه سیاست کشور به گوش می‌رسید. اما غافل از آن که هر جنبش و حرکت اصلاحی در بطن حکومتی توتالیتر به سه عنصر اصلی برای پیروزی و موفقیت نیاز خواهد داشت: ۱- راهبرد (استراتژی ) ۲- راهکار (تاکتیک) ۳- هویت.
راهبرد یا استراتژی، به طرح عملیاتی درازمدتی گفته می‌شود که به منظور دستیابی به یک هدف مشخص طراحی شده باشد. منظور از راهبرد طرح‌ریزی مسیری با تمامی جزئیات و موانع پیش رو در طولانی مدت است. اگر راهبرد را در واقع حرکت از نقطه A به نقطه B بدانیم، راهبرد مد نظر اصلاح‌طلبان، راهبری گفتمان مسلط بود، بدین معنی که اگر نقطه A را جامعه و نقطه B را حوزه سیاست بدانیم، هضم جامعه در سیاست، یا به عبارتی شعار توسعه سیاسی (جامعه) راهبرد قالب بود. ولی تعریفی متفاوت از توسعه سیاسی در دسترس ما است.
«‌توسعۀ سیاسی» واژه‌ای جامعه شناختی است که به عنوان راهکاری برای کشورهای توسعه نیافته و جهان سومی ارائه شده‌است. توسعه سیاسی (Political Development) در اصطلاح به معنای افزایش ظرفیت و کارایی یک نظامسیاسی در حل و فصل تضادهای منافع فردی و جمعی، ترکیب مردمی بودن، آزادی و تغییرات اساسی در یک جامعه است[1].
اما اصلاح‌طلبان در اجرای این راهبرد نیز دچار اشتباهات محاسباتی و گاهی بی‌تفاوتی و بی‌عملی شدند. از اشتباه اصلی اصلاح‌طلبان نپرداختن به اصل قدرت و محصور و محدود کردن آن بود. بخش رهبری این جریان می‌اندیشیدند تنها با بسط قدرت خود بر نهاد‌های دولتی توانایی به‌دست گرفتن و جابجایی قدرت و حتی توسعه سیاسی را خواهند داشت، ولی غافل از آن که ساختار قدرت در جمهوری اسلامی با پشتیبانی قانون اساسی به نحوی شکل گرفته که دست آخر همه چیز در عرصه سیاسی در نوک هرم قدرت انباشته می‌شود.
یکی از نهاد‌های حکومتی که اصلاح‌طلبان را گرفتار و به بی عملی واداشت شورای نگهبان بود، وظیفه نانوشته این نهاد نظارتی، حفظ ساختار قدرت و جلوگیری از انتقال و جابجایی قدرت است. در تمامی طول زمان در قدرت بودن اصلاح‌طلبان هیچ‌گاه تلاشی برای دنبال کردن تاکتیکی که بتواند به کمک راهبرد قالب بیاید صورت نگرفت و تنها تمرکز بر سیاسی کردن جامعه از طریق افزایش رسانه آن هم روزنامه‌ها و نشریات اصلاح‌طلب با خط قرمز‌های مشخص بسنده شد.
هویت‌زدایی از اصلاح‌طلبان
هویت سیاسی حاکی از چگونگی ارتباط تعامل افراد و گروه‏های سیاسی با دیگران و نیز جایگاه افراد در درون نظام‏های سیاسی است. خصلت بارز هویت سیاسی در دنیای مدرن تأکید بر تکثرگرایی، فردگرایی و عقلانیت در بنیاد بشری بوده‌است. در چنین بستری با پذیرش تکثرگرایی سیاسی، فرد بر اساس حقوق طبیعی خویش آزادانه و براساس اراده و ذهنیت فردگرایانه خود به فعالیت در عرصه سیاسی می‏پردازد و هیچ امر از پیش تعیین شده‏ای، بر هویت وی تأثیرگذار نیست[2]. شکست‌ها و پیروزی‌های مشترک از منظر تحمل نوع نظام سیاسی و رخداد‌های مشابه تاثیری ماندگار بر احساس هویت گروه و طیف سیاسی دارد.
اولین گام حکومت برای هویت‌زدایی از اصلاح‌طلبان، استفاده از قدرت سیاسی نامحدود برای به انفعال و بی تفاوتی کشاندن اصلاح‌طلبان در حفظ هویت و همچنین ایجاد مرزبندی و خط کشی‌های سیاسی در جریان اصلاح‌طلب بود. وجود افرادی در بدنه رهبری اصلاح‌طلبان با نگرش انحصارطلبانه بهترین وسیله را در اختیار حکومت برای دست یافتن به هدف خود فراهم آورد.
هشت سال زمان کمی برای حفظ ساختار هویتی یک جریان سیاسی نیست، عدم بهره‌وری مناسب از پتانسیل نیروهای منتقد و ایجاد چتری برای گرد آوردن حتی نیروهای مخالف می‌توانست مانع از آن شود که صف‌بندی و خط کش‌های انجام شده در این جریان به آفت نزول اصلاح‌طلبان در عرصه سیاسی ایران تبدیل شود.
یکی از عوامل اساسی در نزول هویت سیاسی اصلاح‌طلبان در ایدئولوژی اصطلاح‌طلبان نهفته است، حرکت در چهارچوب قانون و ساختار قانون اساسی، پی‌گیری مطالبات بدون قانون شکنی و دستیابی به عبارتموهوم «مردم‌سالاری دینی»اصل اساسی به شمار می‌رود. در این ایدئولوژی محصور کردن قدرت اصل نیست بلکه بلاموضوع کردن قدرت سیاسی برجسته شده‌است. به عبارت دیگر، نباید به حکومت بهانه‌ای برای استفاده از دستگاه سرکوب داد. ولی دستگاه سرکوب نظام ولایی نیازی به بهانه ندارد. در جمهوری ولایت فقیه، انحصارگری شیوه معمول بوده و انحصارطلبان برای رسیدن به این هدف همواره مسیری ثابت را پیموده‌اند، تبدیل رقیب به منتقد، منتقد به مخالف و استفاده از ابزار سرکوب برای حذف.
امید به آینده‌ای نامعلوم
اصلاح‌طلبان هر عملکرد مثبت و یا منفی که در عرصه سیاست داشته‌اند، تنها جنبش سبز باعث پررنگ شدن این جریان در سال‌های اخیر در عرصه سیاسی ایران شد، جنبشی که اگر چه از دل جریان اصلاح‌طلبی برآمد ولی خیلی زود مطالبات اولیه و اندک خود را از شعار «رای من کو؟» به سمت ساختار قدرت و شخص ولی فقیه چرخاند. شعارهای ساختارشکنانه علیه اصل ولایت فقیه در همین راستا تعریف می‌شود، زیرا بخش اعظم معترضان در جریان انتخابات دهمین دوره ریاست جمهوری ۱۳۸۸ خیلی زود دریافتند مشکل تنها در مسائل معیشتی و رفتن یا برکناری یک دولت و جایگزینی دولتی دیگر خلاصه نشده‌است. قدرت شخص ولی فقیه و نهادهای نظارتی و استصوابی بلای جان هرگونه حرکت دموکراتیک و گزار به دموکراسی است.
حال اصلاح‌طلبان به حاشیه و از ساختار قدرت به بیرون رانده شده‌اند. زمان حاشیه‌نشینی و «صبر و انتظار» عملاً زمینه و بستر مناسبی را برای سازماندهی ارگانیک نیروها در اختیار اصلاح‌طلبان قرار نخواهد داد. همان بلای بی‌عملی بار دیگر و در نوعی دیگر گریبان اصلاح‌طلبان را خواهد گرفت. اصلاح‌طلبان نمی‌توانند از نهاد‌های دولتی و غیر دولتی استفاده کنند. تشکیلات سنتی جامعه (روحانیت، مساجد، هیات‌ها و تشکلات مذهبی و بازار) به خاطر ایجاد فاصله بین مدرنیته و سنت‌گرایی خاصیت خود را از دست داده‌اند. در واقع کارت مذهب و روحانیت در سال ۱۳۵۷ بازی شد و اکنون و به برگی سوخته تبدیل شده‌است. نهاد‌های مدرن جامعه (دانشگاه‌ها، نهاد‌های غیر دولتی، تشکیلات اجتماعی) نیز تحت نظارت و تیغ تیز سرکوب حکومت قرار دارند و خاصیت سازماندهی خود را از دست داده‌اند و قابل آزمودن نیستند.
پس انفعال و تنها نگاه به تاریخ و تحولات سیاسی در آینده داشتن، نه اصلاح‌طلبان را به عرصه سیاسی باز خواهد گرداند و نه گشایشی در انسداد فضای سیاسی ایجاد خواهد کرد.
تفاوت اصلاحات دولتی با رفورم حقیقی
گفتار اصلاح‌طلبان این گونه است: اگر هر گونه خدشه‌ای به نظام وارد شود دست کم ما را ۵۰ سال به عقب خواهد انداخت و یا جامعه ایران تنها با چسب قدرت به یکدیگر چسبیده شده و در صورت گسست عاقبت خوبی در انتظار ایران نخواهد بود.
در مقایسه با تحولات بهار عرب، اصلاحات معطوف به دگرگونی ساختاری بدون خشونت و خونریزی است و تلاش شده است تا از تلفات بیشتر جلوگیری شود ولی ساختار قدرت دچار دگرگونی اساسی می‌شود. محصور کردن و سست کردن پایه‌های قدرتی که مانع هر گونه اصلاح ساختاری می‌شود، نتیجه اصلاحات حقیقی است. اصلاح‌طلبان ایران به دنبال حفظ و نجات نظام از بحران هستند. شوربختانه جنبش سبز با اصلاح‌طلبان گره خورد و یکی از عوامل افول و نه خاموش شدن جنبش (به عنوان نیروی عظیم برای فرسایش ساختار قدرت) را می‌توان این عامل دانست.
آیا تاریخ راهبرد اصلاحات به‌سر رسیده است؟
در سال‌های پس از سرکوب ۱۳۴۲، شماری از دانشجویان دانشگاه‌ها که روش‌های مبارزاتی مسالمت‌آمیز جبهه ملی و حزب توده را برای رویارویی با حکومت مناسب، کافی و موفقیت آمیز نمی‌دانستند، گروه‌هایی را به تاسی از تجربیات کشورهای چین، ویتنام، کوبا و الجزایر و ترجمه آثار مائو، جیاپ وچه‌گوارا و فانون تشکیل دادند. نتیجه و دستاوردهای این گروه‌های مارکسیستی و اسلامی، راهبرد «تنها رَه رهایی» بود . به عبارتی راهبرد اصلاح‌طلبانه جای خود را به گفتمان و راهبرد مبارزه مسلحانه داد که البته با گذشت زمان این راهبرد رنگ باخت و شکست خورد.
در واقع، هیچ راهبردی همیشه و در هر زمانی تازه و کارا نیست. هر راهبردی تاریخ مصرفی دارد که بنا به شرایط سیاسی منطقه‌ای و جهان مدام در حال تغییر و تحول است. رهبران راهبرد پیشین نمی‌توانند راهبرد جدید را نمایندگی کنند، اگر زمانی راهبرد مبارزه مسلحانه با تاکتیک‌ها یا مباحث موتور کوچک و موتور بزرگ بیژن جزنی مطرح بود، با تک قطبی شدن جهان و ورافتادن نظام‌های کمونیستی این راهبرد نیز به تاریخ پیوست.
اگرچه به قطع یقین نمی‌توان عنوان اصلاح‌ناپذیری را به هیچ حکومتی داد، اما باید پذیرفت زمان بر ضرر نظام‌های خودکامه در دنیا در حال گذار است. گفتمان اصلاح‌پذیری و راهبرد اصلاحات زمان و مدت و مقطعی دارد. این دوران تا قبل از به‌کار بردن دستگاه عریان سرکوب توسط رژیم اسلامی و ایجاد فضای خفقان قابل کاربرد بود. سرکوب معترضان در تظاهرات خونین عاشورای ۱۳۸۸ و ۲۵ بهمن ۱۳۸۹ خط پایانی بود برهر گونه اصلاح‌پذیری این حکومت. رژیم توتالیتر اسلامی از این به بعد راهی جز ادامه سرکوب و انسداد فضای سیاسی و اجتماعی نخواهد داشت. بازگشایی فضای سیاسی برابر خواهد بود با فروپاشی. این اوضاع (خفقان وانسداد فضای سیاسی) تا چه زمان ادامه خواهد داشت بر کسی آشکار نیست. ولی روشن است تا زمانی که حکومت بر پایه رانت و ثروت نفتی ادامه حیات داشته باشد و خود را بی‌نیاز از ملت بداند این وضع قابل تمدید و تجدید است و دستگاه سرکوب هرروز برنده‌تر و حکومت اصلاح‌ناپذیرتر خواهد شد.
نقطه پایان حکومت و اصلاحات
ریشه گرایش به رادیکالیسم علی‌رغم برجسته بودن عقل و عقل‌گرایی در جامعه ایرانی، بلندایی به طول تاریخ ایران دارد. اگر در جهت ریشه‌یابی رادیکالیسم در جامعه ایرانی بخواهیم تعریفی ارائه دهیم، در ابتدا رادیکالیسم را می‌توان به عنوان غلبه احساس بر عقل و عقل‌ستیزی نزد برخی و عقل‌گریزی در نزد گروهی دیگر برشمرد. عقل‌گرایی کاری پرهزینه و مخاطره‌آمیز است و مسئولیتی سنگین به همراه دارد. این پرهزینه بودن بسیاری را از پذیرش مسئولیت گریزان کرده است. همواره کوشید‌ه‌ایم مسئولیت‌ها را از شانه خود برداشته به شانه دیگری واگذاریم. تنور تقلید و تبعیت از هر حرکت عقلانی شیرین‌تر و شادمان برانگیزتر است.
احساسات و عواطف نیز از درون سرچشمه می‌گیرد، در چنین بستری، در فضای متلاطم، احساسات به تندی می‌جوشد و نور عقل را خاموش می‌کند و همانند سیل همه چیز را جارو می‌کند و با خود می‌برد.
اگر اصلاح‌طلبان منتظر زمانی خواهند بود که شاید حکومت تحت شرایطی نامشخص و در زمانی نامعلوم قدرت را واگذارد و به سراغ اصلاح‌طلبان بیاید، و بار دیگر طنز تاریخ تکرار شود، اشتباه اندر اشتباه است. اگر در فضایی حکومت قرار گیرد که به هر دلیلی که مهم‌ترین آن می‌تواند فشار از پایین - تظاهرات و قیام مردمی و خارج شدن کنترل کشور از دست حکومت – باشد، در چنین زمان و شرایط بحرانی، دیگر گوش شنوایی برای شنیدن صدای اصلاح‌طلبان نخواهد بود، چون حکومت هویت نیروهای نجات دهنده خود را سال‌هاست از آنها ستانده است.
پانویس‌ها:
۱. هویت سیاسی در نظریه‌های منتقد مدرنیسم (غلامرضا بهروز لک – ابوالفضل شکوری)
۲. آقا بخشی، علی و مینو افشاری راد؛ فرهنگ علوم سیاسی، تهران، نشر چاپار، ۱۳۷۹، چاپ اول، ص ۴۴۵.

Share this
Share/Save/Bookmark
تا اخر های مطلب احساسم بر این بود که مطلب با کیفیتی را می خوانم اما بخشی از نتیجه گیری اخر اشتباه است و ان را گذاشتم به حساب احتمالا تجربه عملی سیاسی کم به نظرم تنها این می تواند به یک نتیجه گیری بینهایت ذهنی و بدون در نظر گرفتن ریزه کاری های سیاست باشد اما در مجموع استفاده بردم اما این جمله{ در چنین زمان و شرایط بحرانی، دیگر گوش شنوایی برای شنیدن صدای اصلاح‌طلبان نخواهد بود، چون حکومت هویت نیروهای نجات دهنده خود را سال‌هاست از آنها ستانده است.}به شدت اشتباه است چرا این نتیجه گیری گرفته شده است؟ هیچ استدلالی مطرح نشده و البته با واقعیت های میدانی جامعه ایرانی داخل کشور هم اصلا سازگاری ندارد شایددر مورد خارج از کشور درست باشد اما درون کشور اوضاع فرق می کند
هر انسان و،جامعه انسانی و هر سازمانی برای برون رفت از مشکلات باید دارای دو رواهکار بلندمدت و کوتاه مدت باشد که متاسفانه در هیچ طیف سیاسی و مدنی گروههای خواهان تغییر ایرانی ،این راهکارهای دیده نمی شود و متاسفانه برای آنکه بتوان یک راهکار بلند مدت برای اوضاع نابسامان ایران انتخاب نمود باید به مطلالعه عمیق و دوباره تاریخ،فرهنگ ،تحولات اجتماعی و .... 2500 ساله کشور پرداخته شود بدون هرگونه تعصب و با صرف وقت و انرِژی فراوان ،زیرا به اعتقاد اینجانب ریشه همه مشکلات زمان حال در بسترگذشته شکل گرفته است که حتی با مطالعه و کنکاو تحولات فرهنگی و سیاسی و ...یک کشور می توان به چشم انداز انجام یک برنامه ریزی و راهکار بلند مدت و یا حتی کوتاه مدت رسید.ولی روشنفکران سطحی و کوته بین ما مانند عامه مردم فقط به دنبال هوچی گری و هیاهو می باشند .
« اگر چه به قطع یقین نمی توان عنوان اصلاح ناپذیری را به هیچ حکومتی داد ... .... زمان و مدت و مقطعی دارد ...... این دوران تا قبل از به کار بردن دستگاه عریان سرکوب ................قابل کاربرد بود . »
قبلا هم چندین و چند بار گفته ام مشکل اساسی ما عدم درک اصلاحات است به همین دلیل است که نویسنده متن فوق را با جمله ی برجسته شده ی ذکر شده نتیجه گیری نموده است . دوست عزیز می شود عنوان اصلاح ناپذیری را به برخی حکومتها مانند جمهوری اسلامی داد زیرا ما نمی توانیم در جمهوری اسلامی نهادی مانند ولایت فقیه قوه ی قضائیه و سپاه پاسداران را اصلاح کرد فقط باید این نهادها منحل شوند و نهادهای مدرن جایگزین این نهادها شوند اگر شما می توانید ولایت فقیه را اصلاح کنید بفرمائید تا ما هم یاد بگیریم ولایت فقیه اصلاح شده از نظر رفرمیسم مدرن با چه روشی امکان پذیر است و از آن چه چیزی بیرون می آید ؟ یا شما می خواهید قوه ی قضائیه را که با قوانین ضدبشری اسلامی حکم میراند اصلاح کنید خوب این راهم به ما نشان بدهید یا سپاه پاسداران که قرار است حامی این دو نهاد ضد بشری باشند را با چه روشی اصلاح می کنید فقط حرف زدن کافی نیست شما باید روش اجرائی اصلاح طلبی را با شفافیت بیان کنید تا مانع فریب مردم شوید . خوب مسلما پاسخ شما این خواهد بود اگر آدم منطقی ای هستید ! ولایت فقیه اصلاح پذیر نیست باید منحل شود قوانین ضد بشری قصا ص باید متوقف شده قضاوت روحانیون باید ممنوع شده و قوانین مدرن و قضات مدرن باید جایگزین آنها گردند یا سپاه پاسداران که حامی نهادهای سنتی ست در تناقض با دولت مدرن بوده و رورتا با انحلال نهادهای سنتی باید سپاه پاسداران هم منحل شود . از اینرو اگر قرار است نهادهای سنتی منحل شوند و نهادهای مدرن جایگزین آنها گردند به این می گویند انقلاب یعنی انحلال نهادهای غیر مدنی و جایگزین شدن نهادهای مدنی .
اما مهمترین موضوعی که همیشه اصلاح طلبان به عمد آنرا فراموش می کنند اینست که اصلاحات و رفرمها تنها در حکومتهای دموکراتیک امکان پذیر است و جکومتهای سنتی و توتالیتر قادر به نفی خود نیستند . به همین دلیل زمان تنها در اینجا صدق می کند شما عدم امکان اصلاحات را منوط به سرکوب عریان نموده اید در حالی که ربطی به موضوع نداشته و ندارد زیرا اساسا ساختار ضد دموکراتیک جمهوری اسلامی از همان روز 12 فروردین 1358 موضوعیت اصلاح طلبی را از خود سلب نمود ترکمن صحرا کردستان آذربایجان خوزستان در همان سه ماهه ی اول جمهوری اسلامی سرکوب شدند جمهوری اسلامی طی اول اسفند 57 تا تیرماه 58 ابتدا به کردستان سپس به ترکمن صحرا در تیرماه به خوزستان و در نهایت به آذربایجان لشکر کشی کرده و مردم را به خاک و خون می کشد اما چون اصلاح طلبان خود را مرکز عالم می دانند دیکتاتوری و سرکوب را از سال 88 می بینند در حالی که دههی 60 یکی از خونبارترین دوران جمهوری اسلامی بوده است جمهوری اسلامی با تکیه بر ارتجاعی ترین محافل سنتی و دست راستی اش تمام مردم ایران را از همان روز اول به خاک و خون کشیده است دوران 33 ساله ی اصلاح طلبان و میانه روها تنها می توان آنرا دوران فریبی دانست که این اصلاح طلبان برای حفظ جمهوری اسلامی انجام دادند . همه ی انتخابات ضد دموکراتیک جمهوری اسلامی تنها انتخاب بین بد و بدتر بوده است به همین دلیل هم هست که هر زمان مردم فرصت یافتند مطالبات اساسی شان را که سرنگونی جمهوری اسلامی ست خواسته اند . نمی توانند روز 22 خرداد 88 مردم اصلاح طلب حکومتی باشند و سه روز بعد شعار سرنگونی بدهند این تحولات اگر در درون مردم قبلا نضج نیافته بود نمی توانست به این سرعت همه گیر شود . نمی توان شعار اصلاح طلبی را در پای صندوقهای تقلباتی انتخابات دید و آنرا به این وسعت تحریم کرد اصلاح طلبان نمی خواستند انتخابات 12 اسفند 90 را تحریم کنند اما جنبش آنچنان رادیکال شده است که اصلاح طلبان خود را مجبور می بینند که انتخابات را تحریم کنند حتی اگر فردی مانند خاتمی بی پرنسیپی کرده و علیرغم عدم اجابت شروط خودش در انتخابات شرکت می کند .
اما دوست عزیز اصلاح طلبان حکومتی مانند بختیار در زمانی به قدرت می رسند که دیگر گوش شنوائی وجود ندارد دیگر اصلاح طلبی تبدیل به کمدی ده است زیرا تاریخ دو بار تکرار می شود .

20.5.12

نقدى بر اندیشه سیاسى مدرن، از انقلاب فرانسه تا هولوکاست


رضا فلاطون
نقدى بر اندیشه سیاسى مدرن، از انقلاب فرانسه تا هولوکاست
مقدمه
عناصر فکرى خالص، یکسان ساز  و خشونتگر سازنده جهان سیاسى مدرن
     ١)  تغییر غایت فلسفه سیاسی
     ٢)  تعیین کننده دانستن شرایط محیط زندگى انسان
     ٣)  کشف قوانین قطعى حاکم بر جامعه
     ۴)  رمزگشایى جامعه شناسان از جهان
     ۵)  وحدت واژگونه عالم در نظر هگل
     ۶)  انسان بر جهان پیروز میشود
     ٧)  مقدس دانستن دوران مدرن
الهیات هولوکاست
تحول فکرى اروپا پس از هولوکاست
الگویى از ظهور و سقوط جهان سیاسى مدرن
مقدمه
انقلاب فرانسه سرآغازی قدرتمند و انفجار گونه برای آزادی بشر از زنجیرهای سیاسی دنیای قدیم  و بوجود آورنده جهان جدیدی بود که به همراه خود ظرفیتها و فضاهای تجربه نشده بسیاری برای انسان به ارمغان آورد. اتحاد همه نیروهاى فکرى و مادى ارتجاع، از خارج، توان بازداشتن کرانه هاى گسترش یابنده دنیای جدید را نداشت اما در داخل، از همان ابتدا، ایده هاى یکسان ساز و خشونتگر نقشى بازدارنده بر سر راه آن ایفا کرد و رشد خود را همچون سلولهاى بیمارى زا در مغز استخوان دنیاى جدید آغاز نمود.  قرارداد اجتماعى ژان ژاک روسو طرح ژنتیک این سلولها را ترسیم کرد و ترور در حکومت ژاکوبنها عبارت بود از اولین نمودهاى خارجى این بیمارى رشد یابنده.  با قدرت گرفتن ایدولوژی ها در اواخر قرن نوزده رشد فکرى دنیاى سیاسى مدرن متوقف گردید و با به قدرت رسیدن تمامیت خواهان در نیمه اول قرن گذشته در بیش از نیمى از قاره اروپا، زمینه براى گسترش "سلولهاى سرطانى خشونت" به تمامى پیکره سیاسى تمدن غرب فراهم گردید. در نظر نگارنده کمونیزم و فاشیزم نه عکس العملى در مقابل مدرنیته بلکه ظهورشان جز عواقب نهایى یک ناخوشى سیستمیک نبود. هولوکاست به مثابه تب مرگ براى این بیمار، یعنى نظام فکرى بود که نطفه آن با تئورى قرارداد اجتماعى بسته و با انقلاب فرانسه بدنیا آمد.  در دنیاى جدیدى که از دل خاکسترهاى هولوکاست بال گشود، تفکر انقلابیگرى حرفه اى و لزوم پیروزى بر جهان چه از طریق اراده گرایى و چه بوسیله کنار رفتن از سر راه جبرهاى 'سهمگین' تاریخى در ذهن روشنفکران جاى خود را به احترام به حقوق انسان، حقوق اقلیتها و رعایت فضیلتهاى اخلاقى مى سپارد.  این رساله به تشریح خطوط کلى فلسفه سیاسى مدرن از منظر تئورى بالا، تنها به کالبد شکافى و نظاره ویژگیهاى خالص سلولهاى فکرى یکسان ساز آن میپردازد و شرح ظرفیتها، امکانات و هنرهاى آن را، اگرچه در وصف آنها حکایت بسیار گفته شده، به فرصتى دیگر وا میگذارد.
انقلاب فرانسه سلسله اى بى وقفه از غافلگیریهاى جدید را تقریبا بصورتى روزمره در یک فاصله تنگ ده ساله به وقایع سیاسى اروپا سرریز میکند و طى ان مجموعه اى از ایده ها، شخصیتها گروه ها و اتفاقات را در بافتى فشرده در تصویرى شبیه یک مینیاتور ایرانى کنار هم قرار میدهد. ربسپیر که در یک دوره کلیدى در در مرکز همه این وقایع زندگى میکند، از وجود 'عناصر  خالص' ى سخن میگوید که آجرهاى اولیه بناى انقلاب را تشکیل میدهند[1] سخنرانی ربسپیر در مجلس نمایندگان ۵ فوریه ۱۷۹۴ [20] Hannah Arendt, Promise of politics, p 6[۲] Franco Prussian War [3] Austro-Prussian War [4] جنگ و صلح ترجمه کاظم انصاری، جلد دوم، رسیدن لشگریان فرانسه به مِلک شاهزاده بزرگ [۵]Paris 1919, Six Months that Changed the World by Margaret MacMillan[6] E. Bestor Jr. The Evolution of Socialist Vocabulary, Journal of the History of Ideas, June 1948, pp. 259-302 [7] Robert Owen, Lecture on theEntireState of Society [8] William Barrett, Irrational Man, p 21 [9] Eugenics [10] Human Zoo [11] Zoologists [12] Synthetic Philosophy [13] survival of the fittest [14] Social Darwinism [15] revolutionary and reactionary [16] Hannah Arendt, The Origins of Totalitarianism, p 466 [17] Natural Philosophy [18] Social Science [19] Letters of Engels to Marx, Manchester, 6 June 1853, evening, MECW Volume 39, p. 335,[۱]، با الهام از ایده ربسپیر و با هدف بزرگنمایى عوامل خشونت زا به تجزیه جهان سیاسى پس ازشروع انقلاب فرانسه میپردازیم تا در پشت درهم بافتگیها و پیچیدگیهاى سالهاى انقلاب و اندیشه هاى سیاسى- فلسفى مسلط بر اروپا در یک قرن پر تلاطم؛ پس از ان چند عنصر خالص و بنیادین را شناسایى کنیم که در هسته انها ویروس سیاسى-فرهنگى یکسان ساز و خشونتگر پنهان است.  نتیجه این تجزیه، که نمیتواند خالى از کمبود و خطا باشد، تشخیص هفت عنصر است که در این نوشته بشرح انها میپردازیم. این عناصر در حرکت خود در طول زمان و در پهناى جغرافیاى اروپا و سپس در گستره جهان 'خلوص' خود را از دست میدهند و با یکدیگر و همچنین با عناصر موجود در دیگر فرهنگها و زمانها ترکیب شده و محصولات متنوعى را ایجاد میکنند که مجموعه انها تا پایان جنگ جهانى دوم محتواى عمده و تعیین کننده تفکر سیاسی را در جهان شکل میدهند، این مجموعه را اختصارا 'جهان سیاسى مدرن' میخوانیم.
* * *
عناصر فکرى خالص، یکسان ساز  و خشونتگر سازنده جهان سیاسى مدرن
١)  تغییر غایت فلسفه سیاسی از سعادت فرد بعنوان عضوى از جامعه به تعالى و تکامل بى پایان جامعه (ملت) بعنوان موجودى زنده و ارگانیک:
امتیاز این نواورى آنهم به شکل سازمان یافته و منظم  به روسو تعلق دارد و قرارداد اجتماعى او استخوانبندى این بدعت گذارى را با دقت و با استدلالى که در زمانه خود بى رقیب بود مستحکم میسازد. روسو که از پذیرش چارچوبهاى روشنگرى غالب بر زمانه خود سر باز میزند و با معرفى رمانتیزم در ایده هایش خود را با صاحبان دایره المعارف و با ولتر متمایز میسازد، در قرارداد اجتماعى بنوعى تسلیم دوران خود شده و به تقلید از روش علوم طبیعى با گرایش عدالتخواهانه اثرى از خود بجا میگذارد که اندیشه سیاسى زمان خود و دو قرن پس از انتشار آن را تسخیر میسازد.  مسیر تعالى و تکامل جامعه، بجاى سعادت فردى، در کمتر از ۵٠ سال پس از مرگ روسو، در هگل به اوج خود میرسد، از نظر تئوریک هگل را باید قهرمان نابودی فرد نامید. او روح، آگاهی، خود آگاهی و هر آنچه میتوان برای انسان تصور کرد را با دست و دل بازی به مضامین مجرد خود ساخته چون 'روح جهان'، 'هدف نهایی جهان'، تاریخ جهان و غیره اعطا میکند اما جبرهاى جهانِ فکرى او اندک ارزش و قدرت تصمیم گیری را از انسان (فرد) دریغ مینماید.  هگل ذهنیت انحرافی "عمده شمردن جامعه، ملت و جمع ملتها" را تا حد اعلاى خود گسترش میدهد و پس از او در حوزه عملى، مکاتب ایدولوژیک چپ و راست که در طول این سلسله گفتارها انها را 'ادیان جدید' میخوانیم خیل پیروان خود را براى تعالى و تکامل این پدیده ها راهى حوزه سیاست میکنند.

تصویری مربوط به انقلاب فرانسه
انقلاب فرانسه جامعه در شکل جدید ملت-دولت nation-state با استقلال رای و اقتداری مافوق هر چیز را انچنان یکسان، همگن و غیر قابل تقسیم بوجود میاورد که فرد یا حتی فاصله و تفاوت بین دولت و ملت هم در آن قابل تشخیص نیست. از ابتدای قرن ۱۹ با اضافه شدن ویژگیهای رمانتیک، ملی گرایی در اشکال افراطی و خطرناکی در تفکر نویسندگانی چون فیخته Fichte ادامه پیدا میکند.  تعریف ملت و تعیین مشترکات آن همانقدر در میان متفکرین اختلاف ایجاد میکند که بین دولتها و ارتشها در تعیین حدود جغرافیایی آن.  جنگهای قرن ۱۹ از همه نظر از تمامی قرنهای قبل از آن سبقت میجویند، تعداد انها به بیش از ۷۰۰  جنگ میرسد در حالیکه جنگهای قرن ۱۸ حدود ۱۸۰ جنگ هستند (۴)، چند نمونه از جنگهای قرن ۱۹ عبارتند از فرانسه و پروس[۲]، اتریش و پروس[۳]، جنگ کریمه و جنگهای ناپلئون، در جنگ کریمه متجاوز از یک ملیون نفر کشته و زخمی میشوند و پرستارانی چون فلورانس نایتینگل در کمک به انبوه مجروحین معروفیت جهانی میابند.
تمامی انقلابهای یکسان ساز و خشونتگر پس از پیروزی، با اضافه کردن قدرت توده ها به اعتبار حکومت، بدنبال کشورگشایی از طریق (یا بهانه) صدور پیام انقلاب خود بودند. ارتش ناپلئون در توسعه مرزهای امپراطوری خود حامل پیام آزادی دهقانان نیز هست.  در روسیه تحت تاثیر اعلامیه هایی که توسط ارتش فرانسه پخش میشود و همزمان با عقب نشینی سپاه روسیه حتى حرکتهای دهقانی پراکنده ای آغاز میشوند که تولستوی در جنگ و صلح کمترین همدردی نسبت به آنها ندارد. او یکی از عشقهای غیر محتمل داستان خود را بین نیکلای، از افسران ارتش و ماریا دختر شاهزاده بزرگ، در پس زمینه ی یکی از این شورشها تصویر میکند. دهقانان شورشى از حرکت ماریا و جسد پدر تازه درگذشته اش جلوگیرى میکنند که یکى از اخرین افسران روسیه در حال عقب نشینى از مقابل ارتش فرانسه به کمک او می اید[۴].  آمار کشته و مفقود شدگان در جنگهای ناپلئون سه ملیون و نیم نفر برآورد شده است. در فوریه ٢٠١١ یک گور دسته جمعی در لیتوانی کشف شد که در آن هزاران اسکلت روی هم انبار شده بود که ابتدا تصور میشد از اجساد یهودیان منطقه است که بدست نازیها کشته شده اند اما پس از بررسی اجسام بجا مانده مشخص شد متعلق به سربازان فرانسوی در حال عقب نشینی از روسیه بودند که در اثر سرما تلف شدند.
در ابتدای قرن بیستم شعله های جنگ دوباره در اروپا شعله ور میشود اما اینبار ابعادش بگونه ایست که تنها یک نام برازنده آنست: "جنگی برای خاتمه همه جنگها" ۱۹۱۴-۱۹۱۸، این جنگ، اما بجاى جنگها به زندگی بیش از ۲۰ ملیون نفر دیگر خاتمه میدهد.  در کنفرانس صلح پاریس ۱۹۱۹ سران کشورها بدنبال حقوق ملتها و دولت-ملتها برای حق تعیین سرنوشت خود یکسال تمام چانه زنی میکنند[۵] بدون آنکه از حقوق فرد، حقوق پناهندگان، حقوق آنانکه در شکاف ایجاد شده بین ملتهای جدید التاسیس شده سقوط میکنند کلامی بمیان آید و باین ترتیب زمینه برای فجایع بمراتب بزرگتر فراهم میگردد.

عمده شدن جامعه و کاهش یافتن ارزش و نقش انسان به جایگاه سلولى از بدن موجود دیگر عامل اصلی از بین بردن حرمت فردی انسان، شروع بسیاری از جنگها و حملات سازمان یافته به حوزه خصوصی مردم تحت حکومتهای توتالیتر است. این عنصر در هسته خود حامل جِرم خشونتزا و در عمل مسئول کج اندیشی هائى است که در خشونتهاى هولناک نیمه اول قرن ٢٠ سهیم است، اما پس از وقوع هولوکاست این اعتقاد موقعیت خود را بعنوان یک اصل بنیادى و یک پیش فرض از دست داده و بجاى آن حقوق بشر بعنوان حقوق فرد، نه بعنوان عضوی از ملت با گذرنامه و عنوان شهروندى، بلکه بعنوان انسان (صرفه نظر از هر ویژگى) قرار میگیرد. این انسانگرایى اما متفاوت با "انسانگرایى" پس از رنسانس و بى توجه و بى ارتباط به اهداف بلند براى "انسانیت" در معناى مجرد آن است. در این انسانگرایى، بجاى شعارها و اهداف بلند بالا، یک فضیلت اخلاقى ساده مانند همدردى قرار میگیرد و بجاى مقوله هاى مجرد و جهانشمول همچون سوسیالیزم، عدالت اجتماعى، ابر مرد  و غیره، یک واقعیت کوچک و ملموس یعنى خود انسان قرار میگیرد، انسان مشخص و معین با گوشت و پوست با همه نقص و کاستى هایى که دارد.  وقوع هولوکاست نقطه چرخش ارزشها، زمان تغییر ذهنیت روشنفکران و ریزش ساختار فکرى متکى بر قدرت بود که پس از انقلاب فرانسه با گرایش چپ بصورتى بلامنازع  ذهن و روح و اندیشه روشنفکران را تصاحب کرد و از نیمه دوم قرن ١٩ به بعد، با همان مولفه هاى اصلى، راست افراطى یا اصطلاحا راستِ انقلابى را بوجود آورد.
٢)  تعیین کننده دانستن شرایط محیط زندگى انسان و زیر سوال بردن آزادى انتخاب فردى و در نتیجه رد مسئولیتهاى فردى ناشى از آن:
بخش مهمى از میراث فرهنگى تمدنهاى بشرى را میتوان 'حکمت چگونه زیستن' نامید. مبنا و پیش فرض اولیه این حکمت آنست که صرفنظر از همه شرایط و ساختارهاى خارج از کنترل انسان در هر عصرى، انسان (فرد) ازادى تفسیر هر شرایط و آزادى رفتارى متفاوت در مقابل آن شرایط را دارد و بنابراین از مسئولیت مبرا نیست. این بخش از میراث فرهنگى بشر با باز نمودن امکان تفسیر وقایع و شرایط محیطى، زمینه ساز تغییرات درونى و فردى میگردد و سپس با باز نمودن مرزها و ابعاد آزادى و اختیار آدمى، راه را براى تغییرات برونى میگشاید و همزمان مسئولیت انسان و عواقبِ سعادتبخش یا ناگوار تصمیمات او را نیز یاداور میگردد. حکمت چگونه زیستن ریشه در طبیعت انسان (فرد) داشته اما تنه و شاخ و برگش ارتباط فرد با 'دیگرى' را پوشش میدهد، ماهیتى این جهانى و حیاتى کاملا مستقل از معنویت دارد.  بخشى از حکمت چگونه زیستن که در میان مردمان و در طول زمانها و مکانها ثابت مانده است همان فضائل اخلاقى است. فضیلتهاى اخلاقى چون ریسمانى فرهنگهاى بشرى را به یکدیگر پیوند میدهد.
در عین حال شخصیت و تصمیمهاى هر فرد بى ارتباط با وضعیت خانوادگى، فرهنگى، اقتصادى، شغلى، طبقاتى، جغرافیایى، سیاسى، اجتماعى و زمانى محیط خود نیست اما در نظر فلسفه سیاسى مدرن، بدلیل این وابستگیها، فرد از مسئولیت در مقابل تصمیمهاى مستقیم و فردى خود مبرا است.  تمامى سوسیالیستهاى قرن ١٩ هریک با درجات مختلف محیط پیرامونى فرد را قادر و حاکم و مسئولیت فردى را در مقابل ان ناچیز میدانستند. رابرت اوئن Robert Owen که گروه طرفدار او اونتیستها، براى اولین بار واژه سوسیالیسم را ابداع کردند[۶] این نظریه را اینگونه بیان میکند:  "هر فرد با یک طبیعتى متولد میشود اما پس از قرار گرفتن تحت شرایط محیط 'در دنباله روى از طبیعتِ خود همانقدر مسئولیت دارد که هر موجود جاندار و بیجان دیگرى در جهان" [۷].
"عمده شدن شرایط خارج از کنترل انسان" یکى از سنگ بناهاى جهان سیاسى مدرن بوده که زمینه را براى ظهور خشونتى بى سابقه در تاریخ فراهم میکند. این سنگ بناى فکرى با وقوع هولوکاست ناپدید شد. به این معنا که از جایگاه تفکر حاکم بر روشنفکران جهان به نقطه اى رسید که پس از جنگ دوم جهانى بندرت اندیشه سیاسی را میتوان یافت که در مورد ان علامت سوال بزرگى در ذهن نداشته باشد یا در نقطه مقابل به مسئولیتهاى مشخص فردى على رغم شرایط خارج از کنترل انسان معتقد نباشد. اندیشه هایى که پس از جنگ جهانى دوم محبوبیت یافتند قبل از هر چیز سعى داشتند خود را بر علیه ویروس بى مسئولیتى شخصى واکسینه کنند.
٣) کشف قوانین قطعى حاکم بر جامعه و ساختارهاى اقتصادى، اجتماعى، نژادى آن و انسانگرایى وارونه فلسفه سیاسى مدرن:
از انجاییکه انسان (فرد) با وجود پر رمز و رازش و ویژگیهاى کاملا متفاوت و یگانه تک تک افراد بشر که پا به روى کره خاک گذاشته و خواهند گذاشت اولین، آخرین و تنها دلیل تمایز علوم طبیعى از سیاست و جامعه شناسى است، با کنار گذاردن فرد و حل کردن او در مقوله هاى بزرگتر دریچه هاى سد باز شده و سیل اکتشافات قوانین جامعه و تاریخ در طول قرن ١٩ سرازیر میشوند.  پوزیتویزم علمى اگوست کومت 'پدر جامعه شناسى علمى' یکى از این نمونه هاست. در جامعه ایده آل کومت حکومت میبایستى در دست بانکداران و صاحبان صنایع و یک دستگاه عریض و طویل کلیسایى با ساختار عمودى موظف به تبلیغ علمى/مذهبى جهت هاى سیاسى دولت به مردم باشد. پوزیتویستها در 'علمى' بودن همه برداشتها و عملکردهاى خود بسیار وسواس داشتند و به تعبیرى خود را "در دایره کوچکى زندانى میکردند که نور چراغ آنچه آنها علمى میدانستند ان را روشن کرده بود" [۸].
خط فکرى دیگری اما بهمان اندازه با اهمیت، در نیمه دوم قرن ١٩ پس از انتشار تئورى تکامل داروین توسط جامعه شناسانى چون توماس مالتوس و هربرت اسپنسر آغاز میگردد که طى آن انسان به پدیده بیولوژیک همیشه در حال تکامل کاهش یافته و خط تمایز انسان و غیر آن برداشته شد و تعیین انسان بودن یا نبودن ملتها و آدمیان بعهده تصمیمات سیاسى، اقتصادى، نظر دانشمندان علوم نژادى و متخصصین وزارت خارجه واگذار میگردد.  کاربرد علوم مربوط به نژاد  از جمله سلامت نژادى[۹] در تمام کشورها شیوع داشت. در نیمه دهه ی سوم  قرن گذشته در آلمان هیتلرى هزاران نفر از دانشمندان ژنتیک در آزمایشگاه ها مشغول بکار بودند اما در مقایسه، این کشور از نظر 'علمى' از سطح بالایى برخورداد نبود و مجبور به تعامل حرفه اى با متخصصین از دیگر نقاط جهان بود.  در اواخر قرن ١٩ برپایى باغ وحشهاى انسانى[۱۰] در نقاط مختلف اروپا اغاز میگردد که در انها نمونه هاى 'عجیب' از انسانها، معمولا از افریقا، مثلا با قد بسیار کوتاه یا جثه اى بزرگتر از معمول نمایش داده میشدند. در این میان نقش بیولوژیستها و باغ وحش شناسان[۱۱] در سیاست خصوصا در نقش مشاورین و متخصصین امور خارجى بسیار تقویت میگردد.

هربرت اسپنسر
هربرت اسپنسر از پیروان کومت با تلاش در بهم پیوستن تمام شاخه هاى علوم طبیعى مانند فیزیک، شیمى، بیولوژى و جامعه شناسى نظام فلسفى جدیدى بنام فلسفه سینتتیک[۱۲] را ابداع کرد که بر اساس ان تمامى قوانین علمى قرار بود در یک قانون تکامل بر مبناى 'بقاى قابل انطباق ترین' [۱۳] خلاصه شود. اسپنسر در دهه هاى اخر قرن ١٩ معروفترین و مهمترین روشنفکر (غیر چپ) اروپایى بشمار میامد و میراث سیاسى او در ایجاد انچه در نیمه اول قرن بیست 'داروینیزم اجتماعى' [۱۴] نامیده شد و همچنین در ایجاد مکتب فاشیزم موثر بود ولى مانند بسیارى دیگر از فیلسوفان، بعد از جنگ جهانى دوم نامى هم از فلسفه او بجا نماند.
ابعاد 'انقلابى/رادیکال' تفکر اسپنسر مانند انتقاد از قدرت حاکم باعث شد که پلخانف پدر مارکسیزمِ روسیه در کتاب انارشیزم و سوسیالیزم او را 'انارشیست محافظه کار' بنامد، که در اینجا منظور پلخانف از محافظه کار'دست راستى' است.  ادغام دو مقوله انقلابى/انارشیست با راست گرایى در آن زمان (اواخر قرن ١٩) هنوز نادر و عجیب بود اما صحنه سیاست اروپا براى ایفاى نقشى کلیدى براى انقلابیون دست راستى اماده میشد.  با اقبال روز افزون ایدئولوژى هاى مدرن در نیمه اول قرن ٢٠، کم کم انچه در اروپا عجیب مینمود یافتن طرفداران دموکراسى و لیبرالیزم بود. در حالیکه از تمامى ترکیبات ممکن واژه هاى رادیکال، انقلابى، راست، چپ، سوسیالیست، اولترا-ناسیونالیست، نژاد پرست (پان اسلاو، پان ژرمن ) تقریبا هـیچکدام غایب نبودند، بعنوان مثال موسولینى خود را انقلابى-ارتجاعى! [۱۵] مینامید.
پس از کشف قوانین جدیدِ ساختارهاى خارج از کنترل انسان چون جامعه، اقتصاد وتاریخ، ازادى انسان (فرد) تنها در سایه دانستن این قوانین، تسلیم یا کنار رفتن از مقابل عملکرد انها، حتى اگر این عملکرد به نابودى فرد میانجامید، امکان پذیر میشد. این قوانین که با تقلیدى کورکورانه از فلسفه طبیعى، قطعى و غیر قابل اجتناب تصور میشدند، ازادى فرد را، در تفسیر شرایط خارجى، در انتخاب رفتارى متفاوت و در مسئولیت او و در انتخابهاى خود همانقدر زیر سوال قرار میدهد که ازادى سنگى در هوا تحت شرایط جاذبه زمین.  در نظر هانا آرنت "ماهیت حکومتهاى توتالیتر نه بر له و نه بر علیه انسان است، بلکه دلیل وجودى انها فراهم کردن ابزار بى مانند براى شتاب بخشیدن به حرکت نیروهاى طبیعت و تاریخ است." [۱۶]
باین ترتیب بخش مرکزى حکمت موجود در فرهنگ تمدنهاى بشرى با دستگاه هایى اختراعى، ابتدایى و دست ساز جایگزین میگردد. این دستگاه ها ایدالهاى غیر فردى، غیر ملموس و 'تاریخى' را بصورت فرا-روایتهایى بر مبناى قوانین 'علمى' جانشین روایتها، تجربیات مشخص  مردمان ساخته و عموم کنشگران اجتماعى و روشنفکران این ساختارهاى فکرى را  نه در کنار عقل سلیم فردى بلکه جایگزین آن میسازند.  راه اندازى و شروع کار این دستگاه هاى اختراعى فکرى با شعار و با رمز 'انسانگرایى' انجام میشود. در این 'انسانگرایى'، انسان به معناى فرد و یا انسانیت بمعناى فضایل اخلاقى مورد توجه نیست بلکه منظور از انسان در این نظام فکرى عبارتست از بکارگیرى 'قدرت' تازه انسان در نبرد با جهان و در ساخت بناى اجتماعى یا برج بابلى که در طرح ان بیاد او و در بزرگداشت خیل قربانیانش (در آن راه) مجسمه اى زیبا از انسان با عضلاتى نمایان و چشمانى که به آینده اى 'بسیار دور' خیره شده در جلوخان زینت بخش آن باشد.
قوانین کشف شده جامعه از مهمترین علل پیدایش حکومتهای توتالیتر قرن بیستم و از بزرگترین توجیه کنندگان خشونت در توتالیتاریزم چپ و راست بوده و پس از هولوکاست از تفکر مسلط اروپا رخت برمیبندد اما حذف شدن آن از اندیشه غالب روشنفکران به معناى از دست دادن قدرت حکومتى و گلستان شدن جهان نبود. در چارچوب قدرت سیاسى، اندیشه قدیم حتى با همان عنوانهاى سابق تا چندین دهه پس از پایان جنگ دوم جهانى دوام داشت، فاشیزم در پرتقال و اسپانیا تا دهه ٧٠ میلادى و بصورت آپارتاید تا ابتداى دهه ٩٠ در افریقاى جنوبى و تا این زمان در سرزمینهاى اشغالى فلسطین ادامه دارد.  آنچه پس از هولوکاست از اروپا رخت بربست عبارت بود از حمایت فعال روشنفکران از حکومتهاى تمامیت خواه.
۴)  رمزگشایى جامعه شناسان از جهان: 
نیوتن نتایج تحقیقات خود را در جاذبه بین اجسام و اندازه گیرى نیروى بین اجرام سماوى و توضیح مسیر حرکت آنها با ابزار ریاضى که خود ابداع کرده است را سالها انتشار نمیدهد، وقتى در سال ١۶۶٩ براى اولین بار بخشهایى از دریافتهاى خود را با اسحاق باروIssac Barrow استاد دانشگاه اکسفورد مطرح میکند، بارو صاحب کرسى لوکاس Luccasian معروفترین کرسى علمى دانشگاهى در آن زمان و در حال حاضر، فرداى آن روز از پست خود استعفا میدهد و نیوتن را براى احراز آن کرسى پیشنهاد میکند، دوازده سال پس از آن نیوتن کتاب 'اصول ریاضى فلسفه طبیعى' یا عنوان خلاصه آن 'اصول' Principia (پرینسیپیا) تنها اثر خود و تاثیرگذارترین کتاب علمى تاریخ بشر را تالیف میکند.  شوک ناشى از وسعت نادانسته هایى که پرینسیپیا با زبان ریاضى توضیح میدهد تمامى محافل علمى و روشنفکرى در قرنهاى ١٧ و ١٨ را مستقیما، یا با محتواى مطالب و یا با امواج بلند اعتماد بنفس ناشى از موفقیتهاى خود تحت تفوذ قرار میدهد.  گفته میشود ناپلئون اول که به ارزش علوم طبیعى در گسترش امپراطورى فرانسه در مقابل رقبایى مانند انگلیس واقف بود تعدادى از دانشمندان کشور را گرد میاورد و از آنها مپرسد ما چگونه میتوانیم دانشمندى مانند نیوتن در فرانسه داشته باشیم، آنها پس از مشورت پاسخ میدهند: نمیتوانیم زیرا 'براى هر عالم مادى تنها یک نیوتن میتواند وجود داشته باشد'.
على رغم پاسخ به مهمترین سوالهاى بشر در مورد طبیعت پیرامون خود، کتاب پرینسیپیا با انتقاداتى نیز مواجه شد که جدى ترین ان با اطلاق عنوان علم به دستاوردهاى نیوتن مخالف بود، این نظریه معتقد بود که هدف علم کشف ماهیت پدیده هاى جهان مادى و رمز گشایى از آنهاست در حالیکه انچه نیوتن  به دانش بشر اضافه نموده صرفا توضیح نحوه رفتار و اندازه گیرى پدیده هاى طبیعى است و او در مورد ماهیت این نیروها، دلیل وجودى و نحوه انتقال انها در خلا سکوت کرده و در واقع از طبیعت رمز گشایى نکرده است.  نیوتن در پاسخ هدف علم را شناخت نحوه رفتار پدیده هاى مادى و چگونگى آنها و نه تعیین ماهیت آنها مطرح میکرد.  کشف ماهیت پدیده ها توقعى بود که از ابتدا دکارت، در تعریف علم تجربى و بعنوان هدف آن تعیین کرده بود، به نظر دکارتیستها گفتن اینکه دو جرم به یکدیگر نیرو وارد میکنند، مشکل انسان را همانقدر حل میکرد که تفسیر دانشمندى از نحوه کارکرد مرفین در از بین بردن درد اگر بگوید 'در مرفین ذراتى وجود دارد که درد انسان را تسکین میدهد'.
در چنین فضایى مسابقه فیلسوفان و محققان علوم انسانى براى تکرار موفقیتهاى نیوتن در علوم انسانى آغاز گردید.  کاشفان قوانین جامعه و تاریخ اما با انتقادهایى که بر نیوتن وارد شد روبرو نبودند، هرکدام از آنها بتنهایى نحوه کارکرد، ماهیت پدیده جامعه، نیروهاى داخلى ان و دلایلى که آن نیروها را به عمل وامیدارد همه و همه را دریافتند و فصل مشترک همگى انها رد همه پیشینیان و هم عصران خود بود.  آنها همچنین با پیشبینى حرکت اینده جامعه و تاریخ نقشى پیغمبر گونه نیز ایفا کرده و تکلیف متفکرین پس از خود را هم مشخص نمودند.  روسو، سنت سیمون، فوریه، هگل، کومت(پوزیتویزم)، اوئن، بلانکى، مارکس، انگلس، کارلایل، اسپنسر(فلسفه سیننتتیک)، باکونین(انارشیزم) و سورل (سندیکالیزم-فاشیزم) از جمله متفکرین چپ و راست قرن ١٩ بودند که برخى صاحب کتاب و ایدئولژى و تعداد اندکى دنباله رو دیگران بودند.
اگر فلسفه بمعناى عشق به حکمت (wisdom) و در مقابل آن علم قوانین قابل مشاهده، قابل تکرار و قابل آزمایش باشد، گویى علم همان وصال به این معشوق و تصاحب اوست. نیوتن از عشق به دانش و حکمت طبیعت یا فلسفه طبیعى[۱۷] به وصال او میرسد و 'فلسفه طبیعى' را یکبار براى همیشه به علوم طبیعى تبدیل میکند که فیزیک مهمترین شاخه آن شناخته میشود.  این واقعه ولوله اى در بین فیلسوفان و جامعه شناسان مى اندازد و آنها را براى وصال به دانش رفتار انسان، به دانش جامعه[۱۸] و تغییر فلسفه سیاسى به علمِ (سیاست، جامعه، تاریخ) چنان بى تاب میکند که همگى خواسته یا ناخواسته در یک مسابقه سرعت با یکدیگر وارد میشوند.  انگلس در نامه اى به مارکس ادعا میکند که گرامر زبان فارسى را طى ۴٨ ساعت یاد گرفته و براى یادگیرى بقیه این زبان براى خود یک ضرب العجل حداکثر دو هفته اى قرارداده است[۱۹]، مرحوم بزرگ علوى با اظهار شگفتى از سرعت انگلس میپرسد چگونه است که ما بعد از سى سال تلاش (و زندگى در المان) هنوز زبان المانى را درست یاد نگرفتیم اما انگلس فارسى را در دو هفته فارسى یاد گرفت!
علاقه فیلسوفان اروپا به سیاست یکباره و ناگهانی شروع میشود، قبل از دوران مدرن برای دو هزار سال فلسفه از سیاست فاصله بسیاری داشت، آرنت مینویسد: "دره بین سیاست و فلسفه با محاکمه و مرگ سقراط ایجاد شد …. سنت اندشه سیاسی ما زمانی آغاز شد که پس از مرگ سقراط، افلاطون از سیاست ناامید گشت "[۲۰] پس از آن فیلسوفان غرب به هر حکمتى عشق ورزیدند بجز حکمت سیاسى.  سقراط بدنبال ترکیب سیاست و فلسفه یا سیاسی کردن فلسفه نبود، گناه او آموزش فلسفه به همه از جمله به سیاستمداران بود، اشتباه سقراط در ان بود که عقیده خود را در افکار عمومى آتن به ازمون گذارد و در انتها در امرى به اهمیت مرگ و زندگى خود با اکثریت قاطع آرا شکست خورد.  آموزه هاى سقراط که از طرف دادگاه آتن فاسد کننده ذهن جوانان شناخته شد از جمله عبارت بود از:  'تنها کسى که میداند با خود چگونه زندگى کند شایسته زندگى در کنار دیگران است، خود تنها شخصى است که انسان را از او جدایى نیست، مخالفت با تمام دنیا بمراتب سهل تر از مخالفت شخص با خودش است'، نگاه سقراط به مسائل اجتماعى نیز از نقطه نظرى فردى و درونى بود، مثلا دلیل اینکه چرا فرد نباید مرتکب قتل شود در نگاه او به این خاطر بود که فرد چگونه میتواند بقیه عمر خود را در مصاحبت یک قاتل زندگى کند و از انجا که یک قاتل دیگران را نیز قاتلین بالقوه میبیند، قاتل مجبور است بقیه عمر را نیز در کنار دیگران همیشه در ترس و وحشت باشد.

هانا آرنت
افکار عمومى مردم زمانى که فیلسوفان را بمرگ محکوم نمیکرد، در کوچه و بازار به تمسخر آنها میپرداخت همچون خنده دختر روستایى از تماشاى افتادن طالس در چاله اى بدلیل مشاهده ستارگان بهنگام راه رفتن.  در نظر آرنت تئورى حکومت فیلسوف-پادشاه افلاطون قبل از هر چیز تلاشى بود براى حفاظت از فیلسوفان  در برابر مردم یا افکار عمومى، در راستاى تجربه تلخ سقراط.  "ارسطو نیز به سیاست  نگرشى ابزار گونه داشت، وسیله اى براى دستیابى به هدفى غیر سیاسى که عبارت بود از عدم شرکت فیلسوفان در امر سیاست (اما محافظت از انها) بعبارت دیگر هیچ فعالیتى همچون سیاست ماهیتى ضد فلسفى نداشت، در واقع از زمان سقراط به اینسو فیلسوفان کنشگران (سیاسى)[۲۱] را جدى نمیگرفتند".  نگرش متناقض دیدن فلسفه و سیاست را آرنت امکان ناپذیرى یا امر محال سیاست[۲۲] مینامد ، او معتقد است فلاسفه دوران مدرن با ترکیب تاریخ در سیاست با این مشکل دو هزار ساله روبرو شدند و آن را 'حل' کردند، آرنت مینویسد انها "سیاست را با تاریخ جایگزین کردند تا بر 'امکان ناپذیرى' سیاست فائق ایند، و تکثر افراد بشر را با ذوب کردنشان در یک واحد بنام 'بشریت' تقلیل دادند و این منشاء یک بعد غیر انسانى و شیطانى تاریخ شد که اهداف سبعابه خود را ابتدا در سیاست جستجو کرد." [۲۳]
بنابرین امر محال سیاست یا بی علاقگی به آن، در دوران مدرن، به ضد آن تبدیل میگردد، فیلسوفان رقیب همگى با لاف عشق دستهاى یک معبود را، که 'خرد و حکمت سیاسى' است، به جهتهاى متضاد میکشند تا با وصال به او آن را به علم مبدل سازند و تاریخ ١۵٠ ساله انقلاب فرانسه تا وقوع هولوکاست شاهد این مدعاست که این لاف جز خلاف نیست.  در این جدال همه فرزانگان قرن ١٩ از چپ و راست با همه ساز و کار خود در صحنه حاضرند و همه با هدف 'علمى' کردن این حکمت دست بکار میشوند و همه با محدودیت زمان روبرو هستند.  مارکس علاوه بر محدودیت زمانى دوران، تحت فشار مضاعف انگلس براى پایان دادن به خواندن و تحقیق و شروع نوشتن و نتیجه گیرى قرار دارد.
طرفداران اندیشه هاى رقیب با برافراشتن پرچمهاى رنگى ادعاى یگانگى و آغاز زندگى مشترک  با معشوق را دارند. سالها میگذرد و رقابتها و زد و خردها بالا میگیرد تا بالاخره در زمانیکه اروپا به تلى از خاکستر بدل شده و تنها جنبنده متحرک ستونهایى است از هزاران هزار انسان که گیج و لاغر و عریان بسمت کوره هاى آدم سوزى در حرکتند، بانوى خرد و حکمت سیاسى با لباسى از تور بلند سپید در منظرها ظاهر میگردد و همه مردمان، قاتلین و قربانیان، از مسخ شدگى بدر آمده و به خود و به این الهه مینگرند که 'سربلند و باکره' با چنان شرم و وقارى قدم برمیدارد که همگان بر بکارتش شهادت میدهند و در اینجا قائله ها همگى و بیکباره خاتمه میابند و سپس او بر گور مردگان و بر سیاه بختى و محنت زندگانِ آن سالها چنان شیونى سر میدهد که تا این زمان ادامه دارد.
از آن پس در مغرب زمین، فرد به جاى جامعه به موضوع سیاست تبدیل میگردد، دیکتاتورى اکثریت و دیکتاتورى استدلال برتر جاى خود را به حقوق اقلیت و حقوق بشر، صرفه نظر از قدرت استدلال آنها، میدهد، حقوق بشر به معناى حقوق فرد، حقوق انسانِ داراى گوشت و پوست و استخوان معنى شده و با تمایزى آشکار با اعلامیه حقوق انسان انقلاب فرانسه به ملیت و شهروندى مشروط نمیشود و همچنین متفاوت با انسانگرایى آرمانى صده هاى گذشته بوده و وامدار آن نیست.  از آن زمان ببعد در مهمترین بناها بجاى مجسمه هاى بزرگ و نمادین انسان با چشمانى که به آینده اى دور خیره شده، ابیاتى چون 'تو کز محنت دیگران بیغمى' ظاهر میگردد، برنامه هاى پاکسازى و یکسان ساز ى این 'دیگران' مردود و بى اعتبار میشود و پروژه هاى ساختن برج بابل و مدینه هاى فاضله نمیتواند بهانه و توجیهى براى بى اهمیت شمردن مسئولیتهاى مستقیم شخصى با ملاکهاى اخلاقى باشد و همه اینها تا زمانى، تا زمانى معتبر است که مویه این باکره سپید پوش ادامه دارد و خاطره قربانیان 'جهان سیاسى مدرن' زیر فرشها جارو نشده باشد.
۵)  هگل و وحدت واژگونه، بخشش ناپذیر، یکسان ساز و کل گراى تمامى اجزاء عالم:
تفکر دوران سیاسى مدرن که با روسو اغاز میگردد با اندیشه هاى سیاسى اجتماعى هگل به نقطه عطف تئوریک دست پیدا میکند، روسو یک وضیت باینرى binary را ارائه میکند، انسان ابتدا در طبیعت است که از ازادى کامل فردى برخوردار است، در زمان ورود به جامعه داوطلبانه قرارداد اجتماعى را امضا میکند و بعنوان سلولى از یک موجود زنده پذیرفته شده و به این ترتیب تمامى حقوق و آزادیهاى خود را به ان واگذار مینماید و در عوض از حقوق و مزایاى اجتماعى مساوى با دیگران، البته تا زمانیکه قوانین را نقض نکرده، برخوردار میگردد.  در نظر روسو جامعه ارگانیزمى تقسیم ناپذیر indivisible و همگون است بنحوى که حتى تناقض و دوگانگى فکرى بین اعضاى جامعه، پس از اعلان نتایج اراء و تعیین 'اراده عمومى'، نیز غیر قابل قبول است و اقلیت راى دهنده پس از شکست در راى گیرى باید بپذیرند که اشتباه میکردند.  در نظر روسو راى دادن نه به منظور اظهار عقیده در 'منطقى' بودن یا 'عادلانه' بودن یک راه حل اجتماعى است بلکه تنها راه نقب زدن، حدث زدن یا پیش بینى یک مقوله 'مقدس' دیگر است و آن 'اراده عمومى' است بنابراین بلافاصله پس از اعلام نتایج اقلیتها باید نظر خود را بر طبق آن اصلاح و به اشتباه خود اعتراف کنند.
هگل یکسان سازى سیاسى اجتماعى روسو را با مدل جعبه دنده عظیم علت و معلولى فلسفه اسپینوزا از عالم ترکیب کرده و جهانى خیالى، کامل و بى نقص را بوجود میاورد روش هگل براى بزرگ و بزرگتر کردن دامنه تئوریهاى خود عبارت بود از پروسه بى پایان اجماع اجزاء به کل هاى بزرگتر، او از کوچکترین ذره هاى جهان مادى اغاز میکند و در مسیر خود با حذف انسانها به جامعه، از جمع جامعه به جوامع بشرى و فرهنگ و اعتقادات و دانش همه انها که ان را روح جهان مینامد میرسد، سپس به حرکت توقف ناپذیر این روح در گذر زمان پرداخته و به این مالیخولیا تا انجا ادامه میدهد که در نهایت به چیزى کمتر از تمامى عالم مادى و غیر مادى و رمز گشایى از تفکر خداوند متوقف نمیگردد، اما خداوندى که او کشف  میکند با گونه گونى، تنوع و تکثر در عالم گیج و ناخشنود میشود نه خطا پوش و نه خطا بخش است و کلمه اى متفاوت را بر نمیتابد.

گئورگ ویلهلم فریدریش هگل
در نظر نیوتن قوانین عمومى نیرو، حرکت و جاذبه بصورتى یکسان بر بزرگترین و کوچکترین ذرات عالم حاکم است، این 'عدالت' و در حق اجزاء کوچکتر و پراکندگى و 'بى نظمى' هـگل را خوش نمیاید و در بخش 'فلسفه طبیعى' انسایکلوپدیاى خود به اموزش مکانیک به نیوتن میپردازد:
"فیزیک نیوتن بر اساس استقلال و فردیت هر ذره کوچک ماده است و در نظر هگل ارتباط این ذرات با یکدیگر یک ارتباط خارجى[۲۴] است و این خارجى بودن ارتباط یکى از ویژگیهاى مکانیک (نیوتنى) است.  اما در 'مکانیکِ مطلق' مانند انچه که در کل منظومه شمسى مشاهده میشود، اجزاء انچنان بیکدیگر پیوسته اند که تنها در انجا اتحاد واقعى تجلى میابد، این اتحاد واقعى تشکیل دهنده ماده و زیر بناى ابدى جهان است که از طریق ان سیارات منظومه شمسى بیکدیگر مرتبط و یک مجموعه را میسازند." [۲۵]
اندیشه هگل در قلمرو جامعه، سیاست و تاریخ در همان مسیر ره میپیماید ولى در این حوزه او بدون مقاومت و مخالفت یافته هاى علمى دیگران، با دست باز به فروکاستن سریع کثرت گیج کننده وجود به وحدت آرام بخش ذهنِ استدلال گر خود پرداخته و به نتایجى از جمله این مورد نهایى، مستدل، قاطع اما بسیارعجیب میرسد: 'واقعى همان مستدل است' [۲۶].  برسى این نتیجه از نقطه نظر اخلاقى فاجعه آمیز است، به این ترتیب که واقعیتهاى اجتماعى تاریخى فرهنگى در هر زمانى همانگونه اند که باید باشند و از انها امکان هیچ شکایت مستدل یا فرصت گریزى نیست.  هگل مینویسد: "تاریخ میز قصابى است که در آن آرزوهاى شخصى، فضائل اخلاقى و خرد حکومتها قربانى میگردد"[۲۷] و از آنجا که واقعى همان مستدل است، هیچ شکایت مستدلى از این دکان قصابى یا اجزا زنده و بیجان آن چون ساطورها، میزها، کارگران و مسئولین ان قابل قبول نیست خواه در زمانه صلح و آزادى و خواه در دوران هولناکترین نسل کشى ها.  'واقعى همان مستدل است'، از سوى دیگر سرود جشن پیروزیهاى تاریخى است توسط هر کس، همچنین اصل ستایش قدرت و فراخوانى فلسفى به لزوم کسب قدرت و خوار شمارى ضعیف هاست.  'واقعى همان مستدل است' همخوان است با استدلال دوستان حضرت ایوب که سعى داشتند او را قانع کنند که حتما خطایى از او سر زده است وگر نه سزاوار چنان سرنوشتى نمیبود (تورات).  هیتلر در هفته هاى آخر زندگى خود در پناهگاه زیر زمینى به این نتیجه رسیده بود که آلمان مستحق نابودى است چون آنگونه که لازم بود قدرتمند نبوده است چرا که در نظر او 'واقعى همان مستدل' بود.
با هگل، شک و تردیدى که قرن ١٨، قرن روشنگرى، به اعتقادات آسمانى برانگیخت، جاى خود را به قطعیت جدیدى میدهد، قطعیتى مذهبى، جهانى، غیر فردى (انسانى)، غیر ملموس که در پس لایه هاى خم اندر خم و پیچ اندر پیچ خود براى فرد نه راه گریزى بهمراه میاورد و نه تریاکى و افیونی بلکه چرخ دنده هاى مقوله ها و پروسه هاى مجرد و جبرى آن، فرد و اختیار او در انتخاب به هیج گرفته میشود.  اما باشد که انسانها (افراد) از این به هـیچ گرفته شدن بر خود ننالند چرا که تمامى این جهان هگلى و مه و خورشید و فلک ان، نه بى جهت، که همگى در راه  آزادى 'روح جهانى' [۲۸] در کارند!
وحدتی که فلسفه هگل به جهان میبخشد چیزی جز نابودی دگر بودگی و دگر اندیشی بدنبال نمی آورد، آیزیا برلین اندیشه هگلی را ادامه منطقی تلاش فیلسوفان غرب در دستیابی به یک نقطه یکسان و یگانه بعنوان هدف اجتماعی دانسته و آن را مسبب ظهور تمامیت خواهی در قرن بیستم میداند. آیلین کلى Aileen Kelly در مقدمه اى بر متفکرین روس نوشته او این نظریه را اینگونه خلاصه میکند:
"برلین معتقد است که ساختارهاى بزرگ تمامیت خواهانه که بر روى زیر بناى هگلى و مارکسیستى استوار شدند نه یک انحراف، بلکه توسعه منطقى یک پیش فرض بودند که در میان جریانهاى اصلى تفکرِ تمدن غرب مشترک بود و آن پیش فرض از این قرار بود که در پشت تمام پدیده ها (ى اجتماعى عالم) یک اتحاد یا یگانگى که خود برآمده که از یک هدف جهانى واحد است قرار دارد."[۲۹]  آنچه آیلین کلی 'جریانهای اصلی تفکر تمدن غرب' مینامد همان اندیشه سیاسى دوران مدرن است و مراد او از  'هدف جهانی واحد' چیزى جز هدف سیاسی-اجتماعی واحد، که در جریان پیاده کردن آن در قرن بیست، جهان غرب به کام توتالیتاریزم فرو رفت نمیباشد.
با هگل قطعیت مذهبى آنهم از نوع جبر تمام عیار، بنوعى که در مذاهب قدیم بسیار کمیاب بود به تفکر مغرب زمین بازمیگردد، این مذهب و قطعیتِ آن ریشه در فلسفه اسپینوزا و خوشبینى الهى[۳۰] لایپ نیتز دارد و همچنین شاخه ایست از ده ایزم[۳۱] خوشبینانه روسو و با ده ایزم شکاکانه ولتر مرزبندى مشخص دارد.  ولتر پس از فاجعه  زلزله لیسبون لب به شکایت و انتقاد از اراده الهى میگشاید در حالیکه روسو در مقابله اى فکرى با او، انسان را بخاطر ساختن شهرها و ماندن در ساختمانها هنگام زلزله براى نجات طلا و جواهرات خود مقصر میداند.  در تورات[۳۲] حضرت ایوب اراده الهى را نمیپذیرد و در حالیکه خداوند را در مقابل خود دارد به انتقاد و شکایت از تصمیم او میپردازد و بحث و جدل خود را با او ادامه میدهد و "در پایان نیز حق تعبیر مستقل را براى خود حفظ میکند و بطور کامل تسلیم نمیشود".  اگر ده ایزم خوشبینانه روسو با منطق و دلیل سعى در دفاع از اراده الهى دارد، در مذهب هگل دیگر به نیازى به توجیه تصمیمات ظالمانه خداوند نیست چون خداوند جزئى از عالم و همان رشته مستحکم استدلالى[۳۳] است که تحت آن جهان یکى است یک وحدت فشرده، یگانه، مطلق و غیر قابل تقسیم، بنابرین در مذهب هگل، بر خلاف تورات، شکایت از زلزله لیسبون یا حتى فاجعه هولوکاست همانقدر بى معنى است که شکر او مثلا بخاطر حق حیات یا نعمتهاى دیگر.  میگویند ناصرالدین شاه دستور میدهد گروهى از تجار اصفهان را که براى تشکر از انتصاب والى خوبى براى آن شهر به خدمتش مشرف شده بودند فلک کنند زیرا میدانست این تشکر ممکن بود راه را براى انتقادهاى آینده باز کند، چرا که در یک نظام مطلق، خواه هگلى و خواه ناصرالدین شاهى جایى براى شکر و شکایت ز نقش نیک و بد نخواهد بود.
در دهه ٣٠ و اوایل دهه ۴٠ قرن ١٩ هگل در تفکر اروپا و روسیه یکه تاز بود، آیزیا برلین شرایط آن سالها را در کتاب متفکرین روس اینگونه تشریح میکند: "هگل و هگلیزم تفکر روسیه را کاملا قبضه کرده بود، آزادگان جوان آن دوره با تمام شوراخلاقى که که در خود سراغ داشتند خود را ملزم به غرق شدن در فلسفه او میدانستند. هگل رهایى بخش بزرگ و جدید بود، بنابرین بیان حقیقت بنوعى که از نوشته هاى او درک میشد در هر قدم زندگى یک وظیفه بى قید و شرط بحساب میامد. درک این وفادارى به هگل، که بعدها به پیروى از داروین، اسپنسر و مارکس تغییر شکل داد، براى کسانى که ادبیات اتشین آن دوره خصوصا مکاتبات ادبى آن را نخوانده باشند، مشکل است."  برلین سپس از خاطرات جوانى هرزن باین ترتیب نقل قول میکند:
"حتى یک پاراگراف هم از دو بخش منطق و سه بخش زیبایى شناسى در دایره المعارف هگل باقى نمانده بود که شبهاى متمادى در مورد ان بحث نشده بود، (اتفاق میافتاد) افرادى که همدیگر را میپرستیدند هفته ها با هم قهر بودند چون نتوانسته بودند بروى تعریف واحدی از 'روح متعالى'  با هم توافق کنند ….. بى ارزش ترین نوشته ها در مورد فلسفه که از برلین یا شهرهاى کوچک یا دهات آلمان درامده و اشاره اى به هگل در آن بود تا کهنگى و پارگى کامل آخرین صفحاتش دست بدست میگشت."[۳۴]
 هگلى با وقوع هولوکاست بکلى نابود میگردد، برسى جزییات این نابودى را به جلسه دیگرى موکول میکنیم، انچه از فلسفه هگل باقى میماند تکه پاره هایى است که روشنفکران از آنها براى بازیهاى فکرى استفاده میکنند.
۶) انسان بر جهان پیروز میشود:
اعتقاد به اینکه انسان پرومته ایست که پس از ربودن اتش (علم) از خداوند (زئوس) قدرتش را مهارى نیست، هر گردنکشى را چه در طبیعت و چه نیروهاى 'پس رونده' یا مزاحم در جامعه را به زیر کشیده و بر جهان پیروز خواهد شد:
در قرن ١٩ پس از انقلاب علمى که طى ان انسان از طبیعت 'راز گشایى' کرده و انقلاب صنعتى که در پى آن او نیروهایى هزاران بار بزرگتر از قدرت بازوان خود را در خدمت درآورد و پس از آنکه فساد کلیسا نقاب زهد و تقوا را از چهره نهادهاى مذهب قدیم و انقلاب فرانسه قدرت را از کف آنان ربود و بعد از افزایش قدرت سیاسى متمرکز با ضرائب نمایى توسط انقلاب فرانسه همچون شمشیرى با دو یا چند شاخه، از جمله 'حضور توده ها در خیابان' و 'تشکیلات عمودى مخفى انقلابى، اینک زمین آماده قبول 'مذاهب جدید' میشد، مذاهبى که واقعیتهاى زمان را، آنگونه که در آن زمان درک میشد، در مکتب خود لحاظ کرده بودند.  این واقعیتها بطور خلاصه  عبارت بود از قدرت، قدرتى نو یافته.  به کف آمدن این قدرت خود حاصل چند چیز بود:  الف) مشاهده کارآیى روشهاى جدید در علوم طبیعى که بر آن انتقادى نیست از یک سو و کوچک شمردن چالش پیش روى از سوى دیگر، ویژگى دوم از ابعاد وسیعى برخوردار بود، بعنوان نمونه در قرن هفده دکارت معتقد بود در زمان حیات خود پایان علم را شاهد خواهد بود، ب) پیشرفت سریع تجهیزات جنگى، حمل و نقل و ناوبرى که قبل از شروع انقلاب صنعتى  و همراه با آن جغرافیاى جهان را در دسترس اروپا قرار داد   ج) تقلید جامعه شناسان از علوم طبیعى و انتظار دستیابى به پیشرفتى مشابه و قطعیتى یکسان با فناورى از یک سو و از سوى دیگر تمرکز بیسابقه در قدرت سیاسى که با لویى ١۴ آغاز گردید و با انقلاب فرانسه و حضور توده ها در صحنه سیاست، به چگالى آن افزوده شد.
بنابراین از مذاهب جدید انتظار میرفت که چگونگى استفاده از این قدرت نو یافته را و اینکه آن را بر علیه چه چیزى و چه کسى بکار گیرد به بشر بیاموزد، براى بالا بردن سطح سلامت و رفاه بشر، براى ایجاد تغییرات بنیادین در جامعه، براى کشف مستعمرات جدید، براى تسهیل هجوم افراد اضافى و سرمایه هاى انباشته  به آفریقا[۳۵] ، براى حمله به محیط زیست و بالا بردن تولید، براى مهاجرت دادن ملىونها انسان با زور از یک نقطه به نقطه دیگر براى تسهیل اهداف کلان سیاسى یا اقتصادى، براى نابود ساختن دشمنان نژادى طبقاتى یا ملى و غیره و غیره؟ قدرت انسان براى کدامیک از این اهداف و بر علیه چه چیزى باید بکار برده شود؟  در میان ادیان رقیب، یکى با صداقت بسیار (با اندکى چاشنى ساده لوحى) جامع ترین پاسخ را در این خصوص ارائه میدهد: 'بر علیه جهان' ، انسان قدرت تازه یافته خود را بر علیه جهان باید بکار گیرد و سپس با ایمانى کم نظیر نتیجه این رویارویى را پیشبینى میکند: 'انسان بر جهان پیروز میشود'، این آئین مارکسیزم است.
اندیشه هگل براى مدت ٢٠ سال در میان روشنفکران روسیه و اروپا یکه تاز بود بى انکه فردى از مردم عادى به ان گرویده باشد،انچه رسالت فلسفى-مذهبى مارکسیزم را نسبت به اندیشه سیاسى اجتماعى هگل متمایز میسازد اعتقاد ان به لزوم دخالت اگاهانه بشر براى تغییر جهان است، این اعتقاد  انچه را که اندیشه هگل از تبدیل خود به یک مذهب تمام عیار کم دارد به وى میافزاید. مارکسیزم با انتشار ٢٧ صفحه مانیفست حزب کمونیست درها را براى عمل کنشگران و جذب توده ها باز میکند، ٢٧ صفحه اى که ان را هم بیش از ٩٠٪ پیروان مارکسیزم نخواندند اما همه انها یک یا دو جمله از آن را میبایستى همچون شهادتین از حفظ داشته باشند و در غیر اینصورت مارکسیست نیستند "طبقه کارگر در این نبرد چیزى جز زنجیر خود را از دست نخواهد داد".
مارکس در ابتدا کار تحقیقات خود را با موضوع اخلاقى و ارزشمند 'از خود بیگانگیهاى فردى در چرخه جامعه صنعتى/سرمایه دارى' اغاز میکند اما تحت تاثیر سیل حرکت روشنفکرى اروپا و مهمتر از ان تحت تاثیر انگلس به همان مسیرى میرود که دیگر کاشفان قوانین علمى و قطعى جامعه در ان قدم گذاشتند، گروهى تحقیق 'از خود بیگانگیهاى فردى' از اندیشه هاى 'مارکسِ جوان' میدانند و گروهى دیگر ان را یکى از ابعاد روشنفکرى مارکس بشمار میاورند که همیشه با او همراه بوده است.  مارکس در نامه اى به لاسال اظهار میدارد که "خود مارکسیست نیست"، این میتواند دلالتى باشد بر شک او در اینکه جامعه کمونیستى بتواند 'از خود بیگانگیها' را زائل کند و یا آنها را با انواع جدیدى جایگزین نماید.  جداى از مشکل مارکس با مارکسیزم، آنچه این گفتارها به آن میپردازد پروژه فکرى مشترک مارکس و انگلس است آنگونه که توسط نسلهاى انقلابیون روسیه و اروپا تا پایان جنگ جهانى دوم درک، شناخته و طبق آن عمل شده است، در این تعریف از مارکسیزم، فرد گرایى هیچ محلى از ظهور نداشته مگر در از خود گذشتگى رمانتیک در راه هدف و 'از خود بیگانگى فردى' که مارکس آن را مذموم دانسته و سالهایى از عمر خود را در انتقاد از آن پرداخت، از اولین پیش نیازهاى پراتیک این مارکسیزم بشمار میاید.  در این راستا و با این تعریف  لنینیزم را بعنوان میراث دار مارکسیزم در تمام اروپا، تا پایان جنگ دوم جهانى، میدانیم[۳۶].
تمامى ادیان تاریخ با هدف ایجاد تغییر بوجود امدند، اما، قبل از انکه انقلابهاى مدرن آنها را آشکارا به ایدئولژى تبدیل کنند، هدف آنها ایجاد تغییرات فردى و درونى بود و اگر 'افیونى' بهمراه آوردند تنها از این طریق قابل جذب بود، همه این ادیان بنوعى مقصد خود را احیاى اخلاق قرار دادند که در غیر اینصورت پایه ریزى تمدنهاى بوجود آمده و دوام یافته بر اساس آنها هیچگاه امکان پذیر نبود، در عین حال ادیان بزرگ همگى در ادامه کار یا براى دفاع از جان پیروانشان یا با تبدیل شدن به وسیله اى در دست قدرت طلبان، مقصود و مقصد تغییرات فردى و درونى را با تغییرات مستقیم در جهان خارجى چون شکافتن دریا و کشور گشاییها و شروع جنگها و انقلابها ترکیب یا تماما با آن جایگزین کردند.  در نقطه مقابل، ادیان جدید از ابتدا هدف خود را  تغییرات در جهان خارج از فرد اعلام کردند، به مریدان خود راه استفاده از 'قدرت تازه یافته' براى بنا کردن برج عظیم ارمانى را نموده و در براه انداختن سیل مریدان، فداییان و شهدا همانقدر موفق بودند که ادیان بزرگ تاریخ اما اکنون پس از فرو نشستن گرد و غبارها میتوان ادعا کرد ادیان جدید تمدنى را آغاز نکرده و یا تمدنى را تداوم ندادند و تنها تعدادى از آنها را زخمى کردند و از نظر بنیاد نهادن و توجیه خشونت از مرزهاى تصور بشر فراتر رفتند.
چارچوب فکرى بنا شده بر شعار 'انسان بر جهان پیروز میشود' به مارکسیزم محدود نشد و فاشیزم نیز بر همین 'عنصر خالص فکرى' بنا گردید، وقتى منابع قدرت در دانش، فناورى و در جامعه کشف و تسخیر شده اند ایا انسان نیازى به تغییرات فردى، درونى و به اخلاقیات خواهد داشت؟ پاسخ این سوال در فلسفه نیچه با جسارت و بدون هیچ ملاحظه و رودربایسى تشریح میگردد و بلافاصله مورد توجه بسیارى از جمله هیتلر قرار میگیرد، تصویر نیچه از ژانویه سال ١٩٣٣ تا دسامبر ١٩۴۴ قبل از انکه هیتلر براى زندگى به پناهگاه زیر زمینى خود نقل مکان کند روى دیوار دفتر کار او نصب بود.
عنصر رویارویى انسان  و جهان، تلاش بر غلبه بر جهان، بى حد و مرز دانستن قدرت انسان در مقابل جهان خارج از خود تاثیر تعیین کننده اى در گسترش خشونت در جهان سیاسى مدرن ایفا کرد و پس از هولوکاست از بینش روشنفکران اروپایى تقریبا ناپدید میگردد.  شاید در ذهن دوستان این سوال پیش اید که ایا مقابله انسان با محیط زیست، سرکوب مردمان با نیروى سازمان یافته زندان و شکنجه و اعدام، حمله کشورها به یکدیگر بدون هیچ مشروعیت اخلاقى یا قانونى و صرفا با اتکا به نیروى نظامى برتر و غیره و غیره پس از جنگ جهانى دوم خاتمه میابد؟  در پاسخ میگوییم آنچه پس از هولوکاست خاتمه میابد عبارتست از حمایت سیستماتیک روشنفکران جهان از تمام موارد بالا، در این زمان به زحمت بتوان حتى روشنفکر یهودى را یافت که از تبدیل سرزمینهاى اشغالى به "زندانى که فلسطینیان در آن بپوسند" حمایت کند، امادر مقایسه در آخر قرن ١٩ فرانسه، یافتن روشنفکرى که از حقوق دریفوس یهودى حمایت کند بهمان اندازه دشوار بود.
٧) مقدس دانستن دوران مدرن بعنوان آخرین مرحله از پیشرفت سیاسى تمدن بشرى بسوى تعالى و فنا ناپذیر دانستن ارزشها و فضیلتهاى سیاسى برآمده از آن:
تجلیل از دوران سیاسى جدید بخشى جدایى ناپذیرى از فلسفه تاریخ هگل را تشکیل میدهد، او بسیارى از ملل با فرهنگ دیرینه چون هندوستان را فاقد تاریخ، دیگران چون ایرانیان را بدلیل اعطاى آزادى مذهب و فرهنگ به ملل تحت سلطه خود و عدول از یکسان سازى فرهنگى مسئول نابودى تمدن خود دانسته و در مورد بقیه ساکنان کره ارض چون بومیان قاره امریکا از چنان واژه ها و تعابیرى استفاده میکند که زبان از بازگو کردن آن شرم دارد، هگل دوران مدرن را ابدى و آلمان را مرکز همیشگى این دوران میداند. عنصر تجلیل از دوران سیاسى مدرن، با افزودن خود بینى، گُلِ یکسان ساز و خشونتگرِ دیگر عناصر 'جهان سیاسى مدرن' را به سبزه نیز مى آراید.
پس از وقوع فجایع قرن ٢٠ از جمله جنایات فاشیزم هیتلرى که بخش عمده آن کاملا بى ارتباط با جریان جنگ جهانى دوم و حتى انجام آنها به تسریع شکست فاشیستها کمک نمود و پس از آنکه بیش از نیمى از ساکنان کره زمین، نزدیک یک ملیارد نفر بصورتى مستقیم از جمله مرگ، مهاجرت اجبارى، نقص عضو، مرگ عضوى از خانواده، قحطى و غیره، از وقایع سیاسى اغاز شده در اروپا در قرن ٢٠ اسیب دیدند، عنصر ستایش دوران مدرن جاى خود را به انتقاد از آن توسط بسیارى از متفکرین نیمه دوم قرن بیستم در مواردى به دفاع فروتنانه از جنبه هایى از این دوران میدهد.
على رغم چرخش گفته شده در اندیشه اروپا، گفتمان مدرنیته در ایران هنوز بر ترویج ایده هاى قرن ١٨ و ١٩ اروپا در ایران اصرار میورزد پیش از آنکه پاسخى براى حدوث کمونیزم، استالینیزم و هولوکاست در قرن بیستم ارائه دهد.  در این ساختار فکرى تمامى ارزشها و پدیده هاى خوب و پسندیده به دوران مدرن و پلیدیها چه در این زمان و چه در گذشته به فاصله گرفتن از ارزشهاى دوران مدرن و از جمله به بازگشت به قرون وسطى (پنج قرن گذشته) نسبت داده میشوند.  بعنوان مثال در مقاله اى آزادى نلسون ماندلا و از بین رفتن آپارتاید در افریقاى جنوبى در سال ١٩٩١ از دستاوردهاى دوران مدرن قلمداد میگردد اما این مشکل که نظام نژاد پرست افریقاى جنوبى در دوران مدرن بوجود آمده و چند صد سال تا دهه آخر قرن بیستم جزئى از این دوران بوده خمى بر ابروى نویسنده نمیاورد، با این منطق راى منفى بخشى از نمایندگان در سناى امریکا از جمله دیک چینى به لایحه درخواست آزادى ماندلا در سال ١٩٨٩ احتمالا باید بخشى از تاریخ قرون وسطى قلمداد گردد!  در نمونه اى دیگر حتى عادات و رفتار شخصى نیکو چون 'دیسیپلین فردى' به دوران مدرن نسبت داده میشود ( سخنرانى دکتر کنفرانس ایرانشناسى تورنتو ) گویى ارشمیدس، افلاطون، اقلیدس، ابن سینا و دانشمندان دوران مدرن چون پاسکال که به تفکر مسلط سیاسى-فلسفى دوران خود بى اعتقاد بودند از دیسیپلین فردى بهره اى نبرده وموفقیتهاى آنها در اثر شانس و اقبال بدست امده است.
گفتمان مدرنیته در تعریف 'دوران مدرن' اتفاق نظر ندارد، بعنوان نمونه یک نظریه، از طرف دکتر محمد رضا نیکفر، شروع آن را، از نظر اندیشه سیاسى، حذف توجیه اسمانى قدرت سیاسى در 'قرارداد اجتماعى' هابز (کتاب لویاتان ١۶٧۵) میداند[۳۷].  متفکر دیگر، دکتر رامین جهانبگلو نامه سرگشاده امیل زولا به رئیس جمهور فرانسه در دفاع از بیگناهى افسر یهودى ارتش فرانسه، آلفرد دریفوس Alfred Dreyfus را آغاز دوران مدرن میداند[۳۸]، در اینجا دفاع روشنفکران از حقوق اقلیت یا حقوق بشر مورد نظر جهانبگلو است.  فاصله زمانى این دو واقعه ٢٢٣ سال و تفاوت دو معیار 'حذف توجیه آسمانى قدرت' و 'دفاع از حقوق اقلیت' بسیار بنیادى است و در پس آن چیزى بیش از اختلاف سلیقه دو روشنفکر پنهان است، واقعیتى در اندازه پارادوکس یا تراژدى سیاسى جهان در پانصد سال اخیر، یا خود همان تراژدى.
اگر دو مقوله 'حذف توجیه اسمانى قدرت'  بنوعى که توسط هابز و روسو ارائه شد با 'دفاع از حقوق اقلیت' و حقوق فرد از نظر زمانى یا از نظر استدلالى بر یکدیگر منطبق بودند، فیلسوفان سیاسی جهان را شاید وظیفه ای جز رقص و پایکوبى بدون وقفه باقی نمیماند، اما افسوس که از همان ابتدا 'قرارداد اجتماعى' مدرن حاوى تناقضى غم انگیز بود، لویاتانِ هابز یعنى اولین اثر که مورد توجه نیکفر قرار میگیرد چنان تصویرى هولناک از تبعیت فرد از قدرت مرکزى را ارائه میکند که در نظر آرنت، او پدر تمامیت خواهى نام میکیرد، آرنت اهمیت سهم هابز را نه در از بین بردن توجیه آسمانی قدرت بلکه درنوآوری فلسفی دیگری میداند و مینویسد:
"بى اعتمادى عمیق هابز به تمامى سنت سیاسى غرب نباید کسى را شگفت زده کند چرا که تنها چیزى او بدنبال انست توجیه ظلم و استبداد است، توجیهى که فکر ان بارها در تاریخ تفکر غرب به سر افراد خطور کرده بود اما هیچگاه اینچنین با استفاده از یک مبناى فلسفى عزت و احترام نیافته بود." ( ۹۰)
تابویی که هابز در لویاتان میشکند راه را برای 'قرارداد اجتماعى' روسو باز میسازد و او با حل فرد در جامعه چرخه اى از استدلال را اغاز میکند که تنها پس از چند گردش فکرى از ابتداى قرن ١٩ با گردبادى از اندیشه هاى تمامیت خواهانه فضاى روشنفکرى و سپس سیاسى اروپا را در خود فرو میبرد.
مشکلِ معیار دوم یعنى 'دفاع روشنفکران از حقوق اقلیت' آنست که ١) جهانبگلو به واقعه اى چنگ میزند که بسیار تک افتاده، ایزوله و در زمان خود نامتعارف است، دفاع شجاعانه امیل زولا از بیگناهى دریفوس باعث تنهایى او در میان روشنفکران هم عصر خود گردید، روشنفکرانى که جز تضادهاى ملى، نژادى، طبقاتى و پیش بردن لوکوماتیو تاریخ به کمک آنها به چیز دیگرى نمى اندیشیدند، حرکت زولا بهیچ روى نمیتواند آغاز دوره اى باشد چرا که کمترین تاثیرى در حرکت اروپا در جهت هاى از پیش تعیین شده چون لنینیزم، استالینیزم و انواع فاشیزم نداشت، آرنت ماجراى دریفوس در فرانسه را "یک تمرین بزرگ قبل از نمایش[۳۹] براى اجراى سناریویى میداند که بدلایلى باید سه دهه (تا قدرت گرفتن هیتلر) به تاخیر مى افتاد. ٢) چگونه میتوان چهار قرن سنت اندیشمندان سیاسى مدرن قبل از هولوکاست از ماکیاولى و هابز تا ولتر، روسو، کومت، هگل، مارکس و غیره را بصورت دلبخواهى به کنارى نهاده و مرز دوران مدرن به اول قرن بیستم منتقل کرد؟  حال که اینگونه به گلچین اندیشه هاى والا و وقایع میمون فکرى-تاریخى قرنهاى گذشته و نهادن برچسب مدرن به آنها و لب فرو بستن در مقابل انبوه دیگر واقعیتها نشسته ایم، بهتر نیست از ۴۵ سال اول قرن بیستم هم بخاطر صلح و ثبات فراگیر آن، خصوصا در اروپا، صرفه نظر کرده و خط تمایز دوران مدرن و قبل از آن را همان سال ١٩۴۵ قرار دهیم؟
* * *
الهیات هولوکاست
ایده ارجهیت سیاست به اخلاق و اولویت جامعه به فرد از سوى ماکیاولى، هابز و روسو به اندیشه سیاسى مدرن وارد گشت و سپس در نیمه اول قرن نوزده، جبرى و قانونمند خواندن تاریخ و پیشبینى و ادعاى 'راز زدایى' از قوانین آن همچون یک بمب  پر قدرت اخلاقى (ضد اخلاقى) توسط هگل در فضاى فکرى جهان رها شد. آن ایده و این بمب به خودى خود شرایط لازم براى زدایش مسئولیت فردى و زایش استدلال منجر به جنایت و مسخ هر دو گروه قربانیان و جانیان، در حکومت استالین و هیتلر را فراهم میکرد اما این مجموعه قبل از ترکیدن نیاز به یک چاشنى یا جرقه فکرى دیگر نیز داشت و آن عبارت بود از اعتقاد به لزوم دخالت اراده فعال و عاملیت بشر براى به گردش درآمدن چرخ عظیم و قانونمند تاریخ (یا طبیعت).  در گرد و خاک ناشى از پیدایش نظریه تکامل داروین، طیف بزرگى از ایده هاى اجتماعى که بعدها داروینیزم اجتماعى خوانده شد شکل گرفت و لزوم اراده گرایى و دخالت فعال در طبیعت از سمت راست طیف سیاست، توسط کسانى چون نیچه، اسپنسرHerbert Spencer، گوستاو له بون Gustave LeBone، مارینه تىFilippo Marinetti، اسپنگلر Ozwald Spengler و دیگران به سرمایه فکرى سده قبل از هولوکاست افزوده شد.  در طیف چپ نیز مارکسیزم با شعار "تغییر جهان بجاى تفسیر آن" در تقویت پدیده خطرناک 'اراده گرایى پارادوکسیکال همراه با اجبار در پیروى از قوانین تاریخى (یا طبیعى)' نقشى به همان اندازه با اهمیت ایفا کرد.

در جهانى که فلسفه اسپینوزا ترسیم کرد هر واقعه اى مولود اجتناب ناپذیر همه آن چیزیست که تا آن زمان اتفاق افتاده است، او خارج از پیروى از ضرورتهاى خم اندر خم هستى هیچ اختیارى نه براى خداوند و نه براى انسان قائل نبود.  طعنه تلخ هولوکاست براى فلسفه اسپینوزا در آن بود که رشته غیر قابل نفوذ قوانین علت و معلولى نه با معجزه اى از سوى خداوند بلکه با شورش انسان بر علیه ارزشهاى اخلاقى از هم بگسلد، رشته ای که ابتدا اسپینوزا و سپس هگل تمام پایه هاى فلسفه خود را بر آن بنا کردند.  تمام نظریه هاى ارائه شده تاکنون، از جمله در همین رساله پیش رو، توجیه کننده علت و معلولهایى در توصیف بالا گرفتن خشونت سارمان یافته در قرن بیستم هستند و از ارائه برهانى براى انبوه کشى برنامه ریزى شده و مکانیزه بیگناهان در هولوکاست قاصرند به این معنى که پروژه 'راه حل نهایى' یعنى سازماندهى قبلى براى حذف میلیونها انسان، على رغم همه دلائل گفته شده، میتوانست وجود نداشته یا اجرا نشده باشد.  در جنگهاى تمام عیار اول و دوم جهانى کشتار غیر نظامیان به واقعیتى روزمره تبدیل گشت اما طرح ریزى و اجراى پیش بینى شده نهاد ها، قوانین، آموزشها، سازمانها، ساختمانها، اردوگاه ها و استفاده از فناورى پیشرفته، در پروژه عظیمى که چندین سال بطول مى انجامد، همه و همه صرفا به منظور کشتار انبوه میلیونها زن و مرد و کودک، نه در پاسخ به هیچ جرمى که آنها یا اجدادشان مرتکب شدند و نه بخاطر کمکِ این پروژه به پیروزى یکى از طرفین جنگ، اینها، بخودى خود، معلول هیچ علتى نبود و نمیتوانست باشد و حضور این پدیده همچون دره اى هولناک در گستره در هم بافته روابط علت و معلولى قابل چشم پوشى نیست، مشاهده این پرتگاه اسپینوزا را (اگر پس از هولوکاست زنده بود) همانقدر به وحشت مى انداخت که دیگران را.
با هولوکاست عمده آنچه که انسان از در علوم انسانی و فلسفه رشته بود پنبه شد و ارزش و اعتبار خود را به یکباره از دست داد و پس از آن یافتن قطعیت در این وادى به غایت مشکل بود.  پس از هولوکاست انسان میبایستی همه چیز را دوباره از نو می‌آموخت، از جمله شیوه اندیشیدن در خصوص همه مسائل انسانی، همچون بیماری که یک بحران/درهم‌ریختگی روانیِ حاد را به تازگی پشت سر گذاشته باشد و حتى راه رفتن را باید دوباره بیاموزد.  هولوکاست پایانِ برنامه هاى بلند پروازانه انسان براى جهان، پایان ادعاهاى بزرگ براى شناخت تاریخ و پیشبینى مشیت خداوند، پایان فلسفه هگل و اسپینوزا و پایانِ اندیشه هاى یک دوجین از بلندآوازگانِ فلسفه سیاسی مدرن بود.
از نظر اهمیت آن بعنوان یک نقطه چرخش تاریخى، هولوکاست معادل انسانیِ برخوردِ سنگ آتشفشانی با زمین یا سیل عظیم و طوفانِ نوح در تاریخ طبیعی بود اما نه عقوبتی از سوی خدا بلکه همچون آتش کشیده شدن زمین توسط خود انسان بود، آتشسوزی با مشعلى که به قیمت به زنجیر کشیده شدنِ پرومته بدست انسان افتاده بود.  هولوکاست نبرد نهایی انسان برای تفوق بر طبیعت و زمانِ آخرین قیام او بر علیه نظم جهان بود، قیامى بر علیه مرگ اندیشى، بر علیه موقتى بودن جهان مادى، بر علیه هزار وجه و هزار رنگ بودن و بر علیه کمبودها و کاستى هاى آن.  نازیها علاوه بر تهیه نقشه هاى استراتژیک اقتصادى-تولیدى، منابع طبیعى و انسانى همچنین در پی از بردن  امراض، ضعف و تنبلی، دلایل وقوع جرم و جنایت، همجنس‌بازی، عیاشی، بی‌مسئولیتی اجتماعی، اعتیاد، افسردگی و عقب ماندگی ذهنی، گوژپشتی، کوتولگی، همه و همه مشکلاتِ نوع انسان بودند.  معدودی از انسانها که پس از پیروزی قطعی نازیسم در جهان زنده میماندند، دیگر قرار نبود روى غم و غصه را ببینند اما تضمینى براى شادى آنها هم وجود نداشت.
با کشف قوانین فیزیکى و تکاملى طبیعت و تاریخ، در زمان هولوکاست، دیرى بود که انسان خود طراح، بازیگر، کارگردان و همه کاره جهان بود و تعبیر نیچه از 'مرگ خداوند'، نه در جهت متفاوت با حرکت فکرى جهان مدرن از روشنگرى به اینسو، بلکه نقطه اوج این حرکت بود. در نبرد بمنظور سیطره بر جهان هستى، انسان تنها بدنبال پیروزى نبود، او با اتکا به دانش 'علمى' و قدرت تولید صنعتى درپى ثبت خود بعنوان مالک همیشگی جهان مادى و اعلان این خبر با صدایى بلند در چهارگوشه هستى بود، انسان همچون صاحبان کشتى تایتانیک عزم خود را براى قرار گرفتن در سر تیتر روزنامه ها در دو سوى آتلانتیک (بخوان چهار سوى عالم) جزم کرده بود و در اینکار کاملا موفق شد.  اگر بهنگام وقوع هولوکاست عده اى پرسیدند یا میپرسند "پس خدا کجاست؟" این نشانه عمق بى اطلاعى آنها از مهمترین ویژگى دوران مدرن است.  هولوکاست تنها در جهانى میتوانست بوقوع بپیوندد که بطور کامل توسط انسان 'راز زدایى' شده باشد، جهانى که هیچ رمزى ناگشوده یا مقوله اى مقدس (یا حتى ناروشن) یا سر سوزنى 'شگفت زدگى از معجزه زیستن' در هیچیک از متفکرین و برنامه ریزان آن یافت نشود.  سه فقره از آخرین و مهمترین رازهایى که انسان در مسیر خود به هولوکاست از سر راه خود برداشت عبارت بودند از:  ١) خواندن ذهن خداوند و پیشبینى فکر و مشیت او توسط هگل، ٢) تفسیر سطحى تئورى تکامل داروین و  'رازگشایى' از آفرینش انسان،  ٣) مردود دانستن فضائل اخلاقى توسط نیچه.
اگر در قرن ١٨ ولتر به انتقاد از نقش خداوند در فاجعه انسانى زلزله لیسبون میپرداخت، در آشویتز و گولاگ چنین انتقادى بى مورد بود، در هولوکاست هر گروه یا ایده‌ای را میتوان مسئول دانست به استثنای خداوند!  نازیها، شخص هیتلر، آلمانها، رادیکالیزم، توتالیتاریزم، ایده‌های مذهبی قرون وسطی، تمدن غرب، روشنگرى، مخالفت با روشنگرى، اعراب! یا هر علت دیگر را اما خداوند کاملا بیگناه بود و شیطان نیز هم، چرا که انسان در آستانه هولوکاست به چنان "قدرتى" رسیده بود که نیازى به بده-بستان با هیچکدام را نداشت.
هولوکاست یک معامله با یا فریبى از سوى شیطان نبود اما در ادامه یک روند از کنترل خارج شده اى انجام شد که در ابتدا بصورت یک داد و ستد فاوستى با شیطان آغاز شده بود،  معامله اى که در آن انسان براى دستیابى به همه رازهاى عالمِ مادى و کنترل هرچیز موجود در آن، روح خود را به شیطان فروخت.  این معامله اما از چارچوب نقشه هاى شیطانى خارج شد و چند گام آخر مسیرى که به هولوکاست منجر میشد را انسان به تنهایى پیمود در حالیکه خدا و شیطان اولى شرمنده و دومى حیرت زده به نظاره حماقت و سبعیت او پرداختند. اهمیت گناه انسان در هولوکاست از نظر اهمیت معصومیت از دست رفته و از زاویه چگونگى عقوبت آن با گناه اولیه[۴۰] و سقوط/هبوط او از باغ عدن قابل مقایسه است.  فصل مشترک این هر دو گناه آنست که ١) صرفه نظر از آنکه چه کسى مرتکب آن شده، تمامى انسانهاى حاضر و نسلهاى آینده از آن متاثر خواهند شد. ٢) هدایت انسان یا نجات او (با مصلوب شدن پیامبرى)، بخشش تمامى قربانیان یا بخشش خداوند موجب از بین رفتن این گناه از پرونده انسان نخواهد شد، سرنوشت هبوط او را تغییر نخواهد داد و او را به باغ عدن (معصومیت قبل از هولوکاست) بر نمى گرداند اما میتواند از تکرار جهنم هولوکاست بر روی زمین جلوگیری کند، انسان تا زمانى که در جهان مادى حضور دارد مجبور به کشیدن بار این خطا خواهد بود و به زمین گذاردن آن (فراموشى آن) معادلِ امکانِ ظهورِ وسوسه اى دیگر براى انجام 'جنایت انبوه با قصد قبلى' خواهد بود.
* * *
تحول فکرى اروپا پس از هولوکاست
پس از جنگ جهانى دوم بیش و پیش از انکه نقشه سیاسى جغرافیایى اروپا تغییر کند فضاى روشنفکرى آن در هم میریزد، در تابستان سال ١٩۴۵ اروپا از کابوسى دهشتناک چشم باز میکند و انچنانکه رسم دیرنه بودن بازماندگان است ارام ارام به امر دوبارهء زندگى روزمره باز میگردد، اما براى آنان که کار روزمره شان اندیشیدن و فلسفیدن است بازگشت به زندگى روزمره امکان پذیر نیست چرا که فضایى براى بودن، هوایى براى نفس کشیدن و زمینى براى قدم گذاردن باقى نمانده است.

قربانبان هولوکاست
اولین عکس العمل روشنفکران اروپایى شوک است، بخشى از انها پس از گذشت ۶۵ سال هنوز هم شوک زده اند، عکس العمل دوم انفعال یا کشش بطرف جریانهاى فکرى ضد ایدئولژىک مانند اگزیستانسیالیزم ( ) نوشته هاى سورن کیرکگارد دانمارکى، قهرمان فرد گرایى، هم عصر و انتى تز هگل، چیزى شبیه به نگارش مسیحى و فلسفى صادق هدایت در ادبیات ایران، پس از صد سال زندگى دوباره میابد.  کیرکگارد کسى است که سالها هر زمان که از خانه بیرون میامد بچه هاى محله به پیروى از کاریکاتورهاى روزنامه هاى روشنفکرى بدنبال او راه میافتادند و شکلک در میاوردند، اگر اقبال پس از جنگ دوم میتوانست تسلى روحش باشد، تقسیم بندى اصحاب نهادهاى اکادمیک در هم مکتب نگاشتن او و نیچه ( ) به همان اندازه برایش ازار دهنده خواهد بود که رفتار بچه هاى محله اش.  در این زمان در ایران همکارى موقت هدایت با حزب توده و اجازه تشکیل جلسات کمیته مرکزى در منزلش و سپس رویارویى او با انها بنوعى انعکاس دهنده تفاوت اروپاى قدیم و جدید است، اروپاى قبل و بعد از هولوکاست.
در ادبیات نیز جهانِ پس از هولوکاست انعکاس دهنده شوک روانى جنایات جنگ و سوژه هایى چون انزوا، پوچى، مصیبتهاى اجتماعى غیر قابل اجتناب، ضدیت با توتالیتاریزم و مسخ شدگى است که توسط نویسندگانى چون البر کامو، ساموئل بکت، اوژون یونسکو، جورج اورول و پس از جنگ جهانى اول با مضامینى مشابه توسط فرانس کافکا روایت میشوند. در داستان کرگدن یونسکو در یک شهر کوچک اروپایی، در یک صبح یک شنبه، کرگدنی ظاهر می شود و همهٔ مردم را به حیرت و هراس می افکند، انها با علم به این که وجود یک کرگدن در میان جامعه بشری هولناک است، اما فریفته نیرو و قدرت این کرگدن می شوند و یک اپیدمى 'کرگدن شدن' در تمامى جامعه شیوع میابد، دلیل شیوع این بیمارى آنست که کرگدن حیوانی نیرومند است و نیرو و قدرت او بسیار بکار آدمى میاید، در اینجا معیارهاى اخلاق بشری به یکباره اعتبار خود را از دست می دهند و محصول قرنها تمدن آدمی نیست میگردد.
در داستان 'غریبه'، آلبر کامو مردى بنام مورسو را تصویر میکند که از قید مشکلات تصمیم گیرى مربوط به انسان (فرد) بودن رهاست، هنگامى که جسد مادرش در جلوى چشم او در تابوت است و از او میپرسند ایا میخواهى چهره مادرت را براى آخرین بار ببینى پاسخ میدهد نه و در همان حال فنجانى قهوه با شیر مینوشد، زمانیکه دوست دخترش از او میپرسد که میخواهى با هم ازدواج کنیم او با بى تفاوتى پاسخ میدهد اگر تو میخواهى مانعى ندارد، مورسو یکنفر را میکشد بدون اینکه بتواند توضیح بدهد چرا اینکار را کرده است اما مشکل تنها در این قتل نیست، رهایى مورسو از مشکلاتِ فرد بودن، ازاد بودن او از مشکلاتِ تصمیم گیرى و عواقب ان مانند لذت، سعادت یا رنج بگونه ایست که او براحتى میتواند مسئول یکى از اردوگاه هاى مرگ نازى باشد.
کامو که قبل از جنگ عضو حزب کمونیست فرانسه است پس از آن از مخالفین توتالیتاریزم و کمونیزم میگردد، بر علیه نسل کشى ها در شوروى و بنفع قیام مردم مجارستان سخن میگوید و دوستى خود را با سارتر، که بگمان او حساسیتهایش را بر علیه تمامیت خواهى از دست داده قطع میکند.  این جمله از سخنان ارزشمند البر کامو است:  'اگر مجبور باشم میان ازادى و عدالت یکى را بگزینم، آزادی را انتخاب می کنم تا بتوانم به بی عدالتى اعتراض کنم'.
'در انتظار گودو' ساموئل بکت نوشته ١٩۵٧ که ارزشمندترین نمایش قرن بیستم بزبان انگلیسى لقب میگیرد داستانى است که در ان 'هیچ اتفاقى نمى افتد اما تماشاگران را به صندلى میخکوب میکند'، بکت نیز فردیت از بین رفته و بى تصمیمى را از ویژگیهاى مهم داستان خود و شخصیت قهرمانانش  قرار میدهد.  'در انتظار گودو' در تمام اروپا و بسیارى از دیگر کشورها به روى صحنه میرود، در دهه ۴٠ و ۵٠ شمسى در دوران رونق تئاتر پوچى[۴۱] بارها در تهران و دیگر شهرستانهاى ایران نیز اجرا میشود اما موفقیت ان با اقبالى که نمایش 'مادر' ماکسیم گورکى یا فیلم رزمناو پوتمکین هنگامى که پنهان از ساواک در کافه تریاها یا زیرزمینهاى ساختمانهاى دانشجویى نشان داده میشود قابل مقایسه نیست.
جورج اورول که در دهه ٣٠ براى کمک به حزب کمونیست اسپانیا به جنگ داخلى ان کشور میپیوندد و از ناحیه گردن مورد اصابت گلوله قرار میگیرد، در سال ١٩۴۵ مزرعه حیوانات و در سال ١٩۴٩ کتاب 'هزار و نهصد و هشتاد و چهار را مینویسد و انچه از نبوغ نویسندگى در چنته دارد بر علیه نوع توتالیتاریستى حکومت بکار میگیرد.
در سیاست انچه از تفکر لنینیزم در روسیه و اروپاى شرقى باقى میماند تنها زیر سرنیزه ارتش سرخ دوام اورده و حیات مستقل روشنفکرى ندارد و پس از اندکى جز با ساختن دیوارى بلند و سربازانى با دستور تیر قادر به نگاه داشتن شهروندان در سرزمینهایى که بعنوان غنیمت جنگى بدست اورده است نیست.  انچه از مارکسیزم در بقیه قاره باقى مانده بسرعت با انقلاب و با توتالیتاریزم فاصله میگیرد، احزاب کمونیست اروپا همگى اصول لنینیزم را از برنامه سیاسى خود حذف میکنند، رهبران جدید احزاب کمونیست خاطره شهداى انقلابى سابق چون لوگزامبورک و تالمان را گرامى میدارند اما حساب خود را در سیاست از انها جدا میکنند. لیبرالهاى اروپا، باستثناى انگلیس، که بین سنگ و سخره انقلابى یعنى فاشیزم و کمونیزم و تسلط دیگر تفکرهاى انقلابى و رادیکال حدود ١۵٠ سال را زیر فشارهاى سخت گذراندند دوباره در ازادى نسبى اروپاى غربى از لاک دفاعى بیرون امده، و تا قبل از انکه گردباد مک کارتیزم به اروپا برسد، چندین سال به نشو و نمو میپردازند.
به تعبیر میشل فوکو بعد از جنگ جهانى دوم بجاى روشنفکرانى که سخنگوى جهان[۴۲] و استاد حقیقت و عدالت هستند روشنفکران حوزه هاى مشخص[۴۳] ظاهر میشوند. آنچه در واقع اتفاق میافتد انست که الف) دوران رهبران رادیکال چپ و راست که با ایمان به مذاهب جدید به یکباره به فهم همه چیز نائل امدند بسر امده و جاى انها را محققینى فروتن که هّم خود را به حوزه هاى محدود و مشخص مصروف میدارند پر میکنند، ب) بر اعتماد به نفس پرومته انسانى براى ادامه جنک تا پیروزى بر جهان ضرباتى جبران ناپذیر وارد امده و انسان، از نظر فکرى، بر ویرانیهاى پروژه هاى بلند پروازانه خود دوباره از صفر شروع خواهد کرد.
                                                           * * *
الگویی از ظهور و سقوط جهان سیاسى مدرن
در لحظه شروع انقلاب فرانسه انفجار بزرگى رخ میدهد که تمامى ماده و عناصر سیاسى لازم در جهان مدرن را بیکباره بوجود میاورد و پس از آن بندرت عنصر اصلى به سیاست اضافه میشود تنها فضاها گسترش میابند و اجرام و ترکیبات جدید  شکل میگیرند.  اگر ایده هاى ازادیخواهانه موجود در 'عناصر خالص' اولیه موجب گسترش و انبساط فضاها در این جهان تازه بنیاد میگردد، در طرف مقابل ملکولهاى سرطانى یکسان ساز و خشونتگر حاضر در تک تک سنگهاى این بنا مجموعه را بسمتى مخالف بطرف انقباض میکشند.  در قرن ١٩ خشونتها بر اساس نژاد، طبقه، ملیت بالا میگیرد و بالاخره در قرن سرنوشت ساز 'جنگ و انقلاب'[۴۴] نسل کشى هاى 'ادیان جدید' از یکدیگر و از دیگران چنان بالا میگیرد که در یک لحظه، در اوج کاربرى از ظرفیت اردوگاه هاى مرگ در مرکز اروپا و در زمانى که ملیونها غیر نظامى المانى در حال فرار از مقابل ارتش سرخ، آرزوى بودن در اردوگاه هاى مرگ هیتلر را داشتند و یکى از انها اینگونه به دیگران قوت قلب میداد که: "فیورر (رهبر) ما را به اطاق گاز میفرستد اما اینگونه در دست روسها رها نمیکند"، دقیقا در همان زمان انفجار سیاسى دیگرى رخ میدهد[۴۵] و جهان فکرى که با انقلاب فرانسه بوجود آمده بود در خود ریزش کرده و نابود میشود.  پس از هولوکاست تمامى عناصر هفت عنصر فکرى گفته شده 'قطعیت' خود را از دست داده و زیر وزن علامت سوالى پر معنا کمر خم میکنند.  باین ترتیب مکاتبى که از ابتدا به خود بزرگ بینى روشنفکرى خو کرده و به تسخیر کمتر از کل جهان قانع نبودند، آنهایى که بنایشان چون فلسفه هگل با حذف هر ستون تماما فرومیریخت، اکنون یک ستون قابل اتکا در هیچ گوشه اى از ساختار خود نمى یافتند.

 

 
[21] man of action [25] Robert Stern, Kant, Hegel and Structure of the Object, p 80[22] impossibility of politics [23] Hannah Arendt, Promise of Politics, p 96[24] external relatedness
[26] actual is rational [27] Hegel, Introduction to Philosophy of History, p [28] world spirit[29] IsaiahBerlin, Russian Thinkers [30] theodicy [31] deism [32] book of job [33] rational[34]   Alexander Herzen, My Past and Thought [35] scramble forAfrica [36] نگاه کنید به رساله مولف با عنوان: 'نقدى فلسفی بر تصمیم کمیته مرکزى حزب بلشویک در ١٠ اکتبر ١٩١٧ [۳۷] دکتر محمد رضا نیکفر ، سخنرانى هاى دموکراسى در جلسات آنلاین توانا [۳۸] دکتر رامین جهانبگلو، سخنرانی در کانون کتاب تورنتو، ۲۰۱۰ [۳۹] A Huge Dress Rehearsal [40] Original Sin [41] absurdism[42] spokesman of the universal [43] specific intellectuals [44] از تعبیرهای لنین در مورد قرن بیستم [۴۵] the big crunch
اختصاصی شهروندیار