27.11.11

رابطه قواي سه‌گانه در قانون‌اساسي

رابطه قواي سه‌گانه در قانون‌اساسي

نظام دموكراسي آخرين دست‌يافته بشر در حقوق اساسي براي ايجاد نظام سياسي شفاف و پاسخگو در برابر اراده مردم است. البته به گفته «وينستون چرچيل» اين آخرين روش اداري ايده‌آل براي انسان نيست، بلكه بهترين روش در ميان نظام‌هاي سياسي موجود در جهان است. يكي از مهم‌ترين دستاوردهاي نظام دموكراسي، زميني كردن منشاء قدرت و به رسميت شناختن حق تعيين سرنوشت براي عموم شهروندان يك جامعه بود. در واقع همين تغيير زاويه ديد، باعث گرديد كه انديشمندان درصدد تبيين چارچوب نظام‌هاي حاكم برايند؛ به گونه‌اي كه زمامداران در عين انجام درست مسئوليت‌هاي خود، نتوانند به حقوق افراد تجاوز كنند. تفكيك و در عين حال تعامل قوا يكي از ابزارهاي مؤثر در زمينه تحكيم اين آرمان است. زيرا در نظام دموكراتيك حكومت به سه شاخه مجزا تقسيم مي‌شود كه با همديگر تعامل دارند: قوه مجريه كه به آن دولت نيز گفته مي‌شود، مسئوليت اجرايي را به عهده دارد. قوه مقننه يا پارلمان؛ كه مسئوليت تضمين رعايت رعايت قانون و در صورت مشاهده تخطي از آن، محكوم كردن برنامه‌ها در نظام مردم‌سالاري ضروري است؛ مثلاً اگر عملكرد قوه قضائيه مستقل از قوه مقننه و قوه اجرائي نباشد، قادر نخواهد بود فارغ از ملاحظات و رابطه‌ها، تضمين كنندة عملكرد صحيح مسئولين باشد. به همين ترتيب اگر مجلس داراي قدرت مستقل براي تصويب قوانين و نظارت دقيق بر عملكرد دولت نباشد، پاسخگوي آن در مقابل راي‌دهنده‌گان از بين خواهد رفت.

تفكيك قواي مجريه و مقننه اگرچه ويژگي مشترك سيستم‌هاي دموكراتيك محسوب مي‌شود؛ ولي در قوه مجريه جدا از قوه مقننه انتخاب مي‌شود، تفكيك اين دو قوه بهتر ترسيم مي‌گردد اما در سيستم پارلماني كه نخست وزير، رهبر جناح اكثريت در پارلمان و رئيس قوه مجريه است، مي‌تواند در هر دو قوا دست داشته باشد. يعني هم به عنوان رهبر جناح اكثريت در پارلمان و هم رئيس قوه مجريه. البته در اين شيوه اگر دقت صورت بگيرد از لحاظ تعامل قوا مي‌تواند نقش بسيار ارزشمندي ايفا نمايد.

در اين مقاله سعي بر آن است تا بنياد‌هاي حقوقي قانون اساسي، نقش آن در تعيين ساختار قدرت حاكميت، تفكيك و تعامل قوا بررسي گردد. در يك نگاه، قانون‌اساسي ما مهم‌ترين وثيقه ملي در حيطه تفكيك و تعامل قوا در ساختار اساسي و نهادهاي سياسي و اجرايي كشور است. در قسمت اصلي اين نوشتار به صورت فشره به بحث تمركز قدرت، تفكيك و تعامل قوا با رويكرد نقادانه پرداخته شده و با توجه به موادي از قانون اساسي، تعامل آن‌ها به بحث گذاشته شده است.

قانون اساسي

قانون‌اساسي در مفهوم علم به كليه قواعد و مقررات موضوعه يا عرفي، مدون يا پراكنده‌اي گفته مي‌شود كه مربوط به قدرت و انتقال و اجراي آن است. بنابراين، اصول و موازين حاكم بر روابط اساسي افراد در ارتباط با دولت و نهادهاي سياسي يك كشور و شيوه تنظيم آن‌ها و همچنين كيفيت توزيع قدرت ميان فرمان‌روا يان و شهروندان از زمره قواعد قانون‌اساسي است. قانون‌اساسي از يك سو حدود آزادي فرد را در برابر عملكردهاي نهاد فرمان‌روا و از سوي ديگر، حدود اعمال حاكميت را در برابر حوزه حقوق فردي ترسيم مي‌كند.

لذا هيچ جامعه و كشوري را نمي‌توان يافت كه فاقد قانون‌اساسي باشد. در گذشته اين مفاهيم به صورت مقررات موضوعه پراكنده، يا مدومن يا عرفي و يا آميزه‌اي از آن‌ها در جوامع بزرگي مانند مصر، بابل، ايران، يونان، روم و چين وجود داشته است؛ ولي از قرن هجدهم ميلادي قوانين و نظامنامه‌هاي اساسي صورت جديدي يافته و به شكل سندي در آمده كه اساسي‌ترين قواعد و مقررات و اصول حاكم را در خود گرد آورده است.

امروزه از لحاظ ماهوي مقررات مربوط به ساختار سياسي، چارچوب دولت و يا كل يك نظام، از جمله مسائل مربوط به قانون‌اساسي است. از جنبه ساختاري نيز قانون‌اساسي مجموعه‌اي اصول و قاواعد رفتاري يا سازماني است كه در يك متن رسمي و تشريفاتي به وسيله مقامات صالح به تصويب رسيده و بر افراد، ارگان‌ها و متصديان امور و قوانين عادي حاكم است. اين متن از خصلت برتري كلي بر ساير قوانين برخوردار است. مجريان قانون، قضاوت و حتي ديگر قوانين در برابر آن خاضع مي‌باشند و نمي‌توانند مسيري جدا از روند حاكم بر قانون‌اساسي را طي كنند.

روند گرايش به قوانين اساسي مدون

انقلاب صنعتي در اروپا به ويژه در قرن هجدهم و تحولات روز افزون حاصله از آن، فرايند حركت به سوي تدوين قوانين اساسي را تسريع كرد. قدرت اقتصاد زراعتي در انحصار طيف قدرتمند اشراف و سنت‌گرايان چسبيده به عشرت عده‌اي معدود. جان مي‌كندند. با طهور انقلاب صنعتي كم كم اين قدرت سال خورده در برابر قدرت و سلطه اقتصادي طبقه بورژووازي، زانو بر زمين مي‌ساييد. بورژووازها به خلاف منابع ثروت نظام فئوداليته، قدرت خود را از سيستم زنجيره‌اي مبتني بر نظام صنعتي و تقسيم كار در شهرها به خصوص شهرهاي برزگ و صنعتي مي‌گرفت. اين تحولات، توپ قدرت را در زمين بورژووازها انداخت، در نتيجه طيف بسيار نامتجانس و تقريبا برابر از صنعت‌كاران، تاجران، وكلا، اطباء و ... در عمل به عنوان قدرت غالب قدرت را در دست گرفتند. روابط سنتي بر اساس عرف كهن، احساس شرف و نجابت خانداني و افتخار به استخوان مردگان از بين رفت و به جاي آن وضعيت پيچيده بر نظام روابط اجتماعي حاكم گرديد. بدين سان موازين نظام فئوداليته جوابگوي نيازهاي نوين نبود و لابد بايد سيستم معقول‌تر، جديدتر و حساب شده‌تر بر روابط اجتماعي، سياسي و اقتصادي حاكم مي‌گرديد.

گسترش انديشه «قرار داد اجتماعي» از انديشمندان بزرگ چون «ژان ژاك روسو» ، نگرش جديد به مفاهيمي مانند ضرورت قوانين مدون بر اساس دموكراسي از «شارل دو منتسكيو» نفوذ افكار «مكتب حقوق فطري» زمينه و بستر لازم را براي استقرار نظام‌هاي حقوقي جديد، دقيق و مدون آماده كرده بود.

زمينه‌هاي بروز قوانين اساسي مدون و دموكراتيك

به دنبال فراهم آمدن بستر براي تحولات حقوق اساسي، به ويژه روند تدوين قوانين اساسي، عوامل زير بهانه‌اي شد براي پاسخ به نياز زمانه در جهت ظهور قوانين اساسي در جوامع رو به تحول آن روزگار:

الف) امتيازدهي تدريجي زمامداران

تحولات و انكشافات حاصل از انقلاب صنعتي، رشد دانش و خرد جمعي، بالا رفتن درآمد اقتصادي ملت‌هاي اروپايي به خصوص اقشار متوسط، باعث شده بود تا مردم انتظارات و خواسته‌هاي بيشتري از دولت‌ها داشته باشند. ازاين رو زمامداران با درايت، كه بنيان‌هاي قدرت خيوش را در تزلزل مي‌ديدند، براي دوري از ايجاد حالت خطرناك، با صدور فرمان‌ها، منشورها و اعطاي اختيارات به نهادهاي ملي و شهروندان، تداوم وضع موجود را با اصلاحات لازم تضمين مي‌كردند كه در نتيجه آن اقتدار خودشان نيز به نوعي حفظ مي‌گرديد. برخي كشورهاي اروپاي غربي از جمله انگلستان، در اين فرايند پيشگام بودند و موفقانه هم عمل كردند.

ب) ظهور كشورهاي جديد با برچيده شدن بساط استعمار

در قرن‌هاي هجدهم و نوزدهم تحولات سياسي جهان مسيري پر پيچ و خمي را مي‌پيمود. ظهور قدرت‌هاي استعماري غربي و زوال اقتدار منطقه‌اي و جهاني برخي امپراطوري‌هاي سنتي، بسياري از ملت‌ها را از خواب سنگين بيدار ساخت، به دنبال آن، جنبش مبارزاتي ضد استعماري در جاي جاي جهان آغاز گرديد كه اين فرايند تا نيمه دوم قرن بيستم و به نحوي تا هنوز ادامه دارد. در اثر مبارزات ملت‌ها و شكست مرحله‌اي استعمار، تب استقلال‌طلبي بالا زد و كشورهاي جديدي در عرصة جغرافياي جهان پديدار شدند. اين كشورها معمولاً با استفاده از آخرين دستاوردهاي علوم اجتماعي و سياسي، به اشكال مدرن قانون‌نويسي و ايجاد ساختار سياسي روي آوردند؛ مانند استقلال ايالات متحده آمريكا از بريتاينا در 1787 و تدوين قانون‌اساسي با دور نمايه دموكراتيك.

ج) انقلاب‌ها و جنگ‌هاي داخلي

به دنبال پديد آمدن عوامل ياد شده در دو مورد گذشته، بعضاً جنگ‌هاي داخلي، كودتاها، انقلاب‌ها و ... به وقوع پيوست كه عمدتاً يا منجر به تغيير رژيم سياسي و نوسازي ساختار آن و يا تجريه كشورهاي بزرگ به كشورهاي كوچك‌تر مي‌گرديد. در هر دو صورت تدوين قوانين اساسي اولين فكري بود كه مخيله رهبران جديد را به خود مشغول مي‌كرد. تدوين قانون‌اساسي 1791 پس از انقلاب بزرگ فرانسه، قانون‌اساسي 1924 اتحاد شوروي پس از پيروزي انقلاب بلشويكي اكتبر 1917 پارادايم‌هاي از اين دست مي‌باشند.

خاستگاه‌هاي قانون اساسي

خاستگاه يا منشأ اصلي قانون‌اساسي در عرف حقوق‌اساسي به دو صورت معرفي گرديده است: يكي قانون‌اساسي اعطايي، ديگري قانون‌اساسي دموكراتيك. قانون‌اساسي اعطايي كه به آن قانون‌اساسي اقتداري نيز گفته‌اند معمولاً از اراده زمامداران بلامنازع و ديكتاتورها يا شاهان كه خود را در آستانه رويا رويي با اراده جمعي مي‌ديدند نشات مي‌گيرد.

قانون‌اساسي دموكراتيك آن است كه با اراده‌اي ملت تدوين گردد. به اين معنا كه جامعه پس از مبارزه با رژيم‌هاي اليگاريشي و اقتدارگرا و سرنگوني آن و يا در پي هر تحولي، درصدد تدوين قانون يا اصول اساسي برايند كه تمامي يا بخش اعظم خواسته‌ها و منويات‌شان را بر آورده سازد. از اين رو مجلس مؤسسان يا هر ارگانديگري براي تدوين قانون‌اساسي به نمايندگي از اراده اقشار مختلف تشكيل مي‌شود و قانون را تدوين مي‌نمايد. اين قانون پس از تصويب و توشيح نمايندگان مردم در مجلس يا مجالس ملي و يا به صورت رفراندوم جمعي به تأييد ملت مي‌رسد و نافذ مي‌گردد. امروزه وقتي سخن از قانون‌اساسي به ميان مي‌آيد، منظور همين نوع دوم است.

اين نوع قانون‌اساسي داراي ويژگيهايي است كه آن را برتر از ديگر قوانين قرار مي‌دهد. به همين دليل است كه قانوني بودن هر قانوني به آن منتهي مي‌شود.

تفكيك و تعامل قوا

دستيابي به حكومت مطلوب از دير باز مغز بسياري از انديشمندان بزرگ را به خود مشغول داشته است. دموكراسي زاده همين انديشه‌ها براي نزديك شدن به حاكميت عادلانه سيستمي است و نه فردي. سومريان نخستين مردماني بودند كه در تاريخ مدون بشر مسأله شوري و انتخاب را مطرح ساختند. در يونان باستان دانشمنداني چون افلاطون و ارسطو در آثار خود هر يك به شيوه متفاوت به موضوعاتي از اين قبيل پرداخته‌اند؛ اما مسأله تفكيك قوا به شيوه جديد، محصول قرن هفدهم و هجدهم ميلادي است. در اين زمان بود كه نيازمندي‌ها و كاستي‌ها در حقوق اساسي توجه بسياري از حقوقدانان و فلاسفه را به خود مشغول نمود. نهادينه شدن حقوق فردي و آزادي‌هاي عمومي و احترام به كرامت انساني، نيازمند مسئوليت‌پذير نمودن دولت به عنوان قدرت برتر بود. اصل تفكيك قوا، تدبير برگزيده‌اي براي جلوگيري از تمركز قدرت در دست فرد، گروه و يا حزب خاص و مهار خودكامگي‌هاي اقتدار بخشي از دولت توسط بخشي ديگر و قانونمند ساختن نهادهاي مقتدر به شمار مي‌آيد. ماده 16 اعلاميه حقوق بشر مصوب 1789 مي‌گويد: «در جامعه‌اي كه حقوق تضمين و تفكيك قوا برقرار نشده باشد، قانون‌اساسي وجود ندارد»

بزرگاني چون ارسطو، گرسيوس، پوفندروف، ولف، بدٌن و ... هر يك به گونه‌اي به ضرورت تفكيك قوا پرداخته و تقسيماتي ارايه كرده‌اند؛ اما در اواخر قرن هفدهم جان لاك فيلسوف انگليسي اولين نويسنده‌اي بود كه در كتابي به نام «رساله‌اي در باب حكومت مدني (Essayom civil gouernmmt) ديدگاه جامعي را در اين باره مطرح ساخت. لاك در نظريه‌هاي خود تفكيك سه قوه را لازم شمرد»

«قوه مقننه آن است كه حق دارد نيروي جمهوري را به دلخواه خود در جهت حفظ و حراست جامعه به كار گيرد. از آن جا كه قوانين بايد دائماً به مرجله اجرا در آيند و قدرت عملكرد آن‌ها مداومت داشته باشد، در حالي كه وضع آن‌ها در مدت كوتاهي انجام مي‌پذيرد، پس لازم نيست اين قوه پيوسته در حال فعاليت باشد. از سوي ديگر، چون انسان موجود ضعيفي است، اگر آنان كه قدرت قانونگذاري دارند، قدرت اجرايي را نيز داشته باشند، وسوسه خواهند شد تا از قدرت سوء استفاده كنند. بنابراين يا سر از اطاعت قوانين خد ساخته بر مي‌تابند يا اين كه آن را در مرجله وضع و اجراء در آيند و بر نحوه اجراي آنها نظارت شود، لازم است قدرتي پيوسته به صورت فعال وجود داشته باشد و در امر اجراي قانون اهتمام ورزد ... بدين سان قواي مقننه و مجريه غالباً از يكديگر منفك هستند»

شارلدو منتسكيو فيلسوف بلند آوازه فرانسوي كه انديشه‌هاي جديدي را در حوزه فلسفه و حقوق سياسي و حقوق و آزادي‌هاي فردي، در خود «روح‌القوانين» گرد آورده است، در زمينه تفكيك قواي سه‌گانه با جمع آوري و دسته‌بندي ديدگاه‌هاي دانشوران پيش از خود و به كمال رسانيدن آن‌ها بيشترين تأثير را در اين زمينه نسبت به نسل‌هاي بعد از خود برجاي گذاشت. آدمي از نظر وي همواره در معرض خطا است؛ ممكن است حاكمي را قدرت و سيطره وسوسه كند و دامنه اقتدار خود را فراتر از خط قرمز آزادي سياسي اعمال نمايد. از اين رو در فصل ششم از كتاب يازدهم «روح‌القوانين» در زمينه لزوم تفكيك قوا مي‌نويسد: «شهريار حاكم توسط قدرت نخست قوانين را براي مدتي يا براي هميشه وضع و قوانين موضوعه پيشين را نسخ يا اصلاح مي‌نمايد. قدرت دوم (قوه مجريه) اعلام جنگ مي‌دهد يا صلح برقرار مي‌سازد، سفير مي‌فرستد و يا سفير مي‌پذيرد؛ امنيت برقرار مي‌كند و جلو تهاجمات را مي‌گيرد. به وسيله قدرت سوم (قوه قضائيه) جنايات را كيفر مي‌دهد و در مورد مرافعات بين اشخاص قضاوت مي‌كند»

او از تفكيك قوا به تعادل قوا ياد مي‌نمايد و براي اثبات آن مي‌گويد: «هنگامي كه قدرت قانونگذاري در يك شخص و يا دستگاه فرمان‌روا يي واحدي گرد آيند، از آزادي اثري باقي نخواهد ماند؛ زيرا بيم آن است كه شهريار ي سناء قوانين خودكامه‌اي وضع كنند و يا خو سري به موقع اجرا بگذارند. اگر قدرت قانونگذاري و اجرايي جدا نباشد، باز هم آزادي نشاني نخواهد بود؛ يعني اگر قوه قضايي به قوه تقنيني منضم باشد. نيروي خود سر بزرگي بر آزادي‌هاي شهروندان مسلط مي‌شود، زيرا قاضي قانونگذار هم هست. در صورتي كه اين قدرت با قوه اجرايي يك جا شود. قاضي داراي نيروي يك ستمگر خواهد بود. اگر فردي يا مجموعه‌اي از خواص و يا نجباء يا تعدادي از مردم عادي، هر سه قوه (قانونگذاري، اجرايي تصميمات عمومي و قضاوت درباره جرايم و مرافعات اشخاص) را دارا باشند، همه چيز از ميان خواهد رفت ... براي اين كه نتوان از قدرت سوء استفاده كرد، بايد دستگاه‌هاي حاكم طوري تنظيم شوند كه قدرت، قدرت را متوقف كند»

بنابراين بايد انفكاك قوا صورت گيرد و ارگانها و ساختمان هر يك زا قوا به گونه‌اي ايجاد شود كه هم كارآمد باشد و هم اصولاً در معارضه با ديگر ارگان‌ها قرار نگيرد. البته تمام اين موارد تنها در يك صورت قابل تطبيق و حصول است كه اولاً به ضابطه ميان سه قوه را قانون بايد دقيق و سنجيده تعيين نمايد. در ثاني، همه بايد به قانون احترام بگذارند.

ژان ژاك روسو انديشمند و فيلسوف سويسي در فصل ششم كتاب معروف «قرارداد اجتماعي» بر لزوم تفكيك قوا تأكيد مي‌كند. او حاكميت را از آن مردم مي‌داند، زيرا اراده عامه وكالت پذير نيست. راه حل كه او براي ساختار حاكميت به نيابت از مردم پيشنهاد مي‌كند چنين است: «همه افراد اختيارات خود را به جماعت بسپارد و جماعت خود يك كل شود كه تمام افراد جامعه عضو لاينفك آن باشند و اين كل، صاحب اختيار مطلق بوده و هيئت اجتماع را طبق قانون اداره كند و قانون، نماينده جميع افراد و متضمن مصالح عموم باشد و متوجه امور خصوصي افراد نشود» اين نيابت عام شامل هر سه قوه مي‌شود و نگراني او مانند ديگران از تكروي قوه مجريه به خاطر در اختيار داشتن ابزارها و اهرم‌هاي اساسي اقتدار است. از اين رو خواستار تقسيم و تعديل و تفكيك قوا مي‌باشد، البته با روش خاص كه روسو پيشنهاد مي‌كند.

شيوه‌هاي معمول در ساختار تفكيك و تعامل قوا

در جهان امروز و حتي پس از قرن هجدهم كه در عمل رژيم‌هاي دموكرات و مردم‌سالار پا به عرصه وجود گذاشت، در زمينة تفكيك و تعامل قوا، دو شيوه را فرا روي خود قرار دادند:

الف) تدوين كنندگان قانون‌اساسي ايالات متحده در 1787 و تهيه كنندگان قانون‌اساسي فرانسه در 1719 درصدد تقسيم برابر و كامل حاكميت به سه بخش بر آمدند. هدف اين بود تا هر يك از اين قوا استقلال كامل يابند و به هيچ وجه نتوانند در امور مربوط به بخش ديگر مداخله كنند. ايجاد نظام ايده‌آل مبتني بر حق و آزادي افراد و حكومت قانون مي‌طلبد كه قانونگذار نتواند درامور اجرايي مداخله كند و قوه مجريه كاري به پروسه قانونگذاري نداشته باشد، محاكمه مدني و كيفري، بدون لحاظ سمت و مقام و ... به تطبيق قانون در جامعه بپردازد. در اين روند، ساختار قواي سه‌گانه در عرض هم و به صورت افقي قرار مي‌گيرد. در نتيجه، اين جريان به تفكيك كامل قواي ياد شده منجر مي‌گردد.

ب) طيف ديگر بر اين باور بودند كه تفكيك كامل قوا نه عملي است و نه به مصلحت. از اين رو اگر با اندكي تسامح نگاه كنيم «دكارت» اولين كسي است كه تفكيك قوا را مانند تثليث در الوهيت مسيحي، به باد استهزاء مي‌گيرد. به هر روي، از نظر يان نگرش، حاكميت يكي است و مظاهر مختلف بكارگيري اين قدرت بايد بتواند با هم همكاري داشته باشند تا از روش تعالم و سازش كارها پيش رود. مبدأ اصلي اين سه قوه حاكميت است و رشته‌هاي نازك تنيده شده ميان تقنين و قضاء و يا موارد ديگر، نمي‌تواند در حيطه و مرزبندي‌هاي خشك قانوني صرف بدون روح انعطاف‌پذيري و همياري كليت حاكميت پايدار بماند. در اين روش، سازمان قدرت وضعيت عمودي و طولي دارد.

اين دو نگرش درباره تفكيك و در عين حال تعامل قوا، پارادايم‌هاي متفاوتي را فرا روي ما قرار مي‌دهد كه مي‌توان آن‌ها را در دو ساحه كاناليزه كرد:

پارادايم اول: رژيم رياستي

اين شيوه به تفكيك كامل قوا باور دارد. مرحوم دكتر ابوالفضل قاضي استاد برجسته (سابق) حقوق اساسي در دانشگاه تهران در اين باره مي‌نويسد:«... رئيس جمهوري كه كارگزار قوه مجريه در سطح عالي آن است، براي مدت محدود با راي همگاني يا به طور مستقيم و يا غير مستقيم برگزيده مي‌شود. نمايندگان قوه مقننه نيز در انتخابات جداگانه به وسيله مردم براي مدت مشخص انتخاب مي‌شودند. حاكميت ملي در دو نوبت تجلي مي‌كند و كارگزاران دو قوه در يك سطح قرار مي‌گيرند و هر دو متساوياً داراي پشتوانة سياسي و آراء عمومي هستند.

بنابراين منطقي است كه هيچكدام از دو قوه نتواند دوره كاركرد يكديگر را كه مبناي قانون‌اساسي از يك سو و اراده مردم از سوي ديگر پايه‌گذاري شده است، از راه انحلال يا سقوط كوتاه كنند. نه قوه مجريه قادر است پارلمان را منحل كند و نه قوه مقننه مي‌تواند رئيس جمهور و وزراي همكارش را وادار به كناره‌گيري نمايد»

از ديدگاه «موريس دوروژه» رژيم رياستي بايد داراي اين ويژگي‌ها باشد:

الف) وظايف هر يك از دستگاه‌هاي كارگزار تخصصي است و هيچ كدام ياراي دخالت در كار ديگري را ندارد.

ب) دستگاه‌ها نوعاً تمامي وظايف خود را به تنهايي به انجام مي‌رسانند. قانون به تنهايي به وسيله مجالس وضع مي‌شوند. قوه مجريه، اعمال كننده قوانين مصوب مجالس است كه از راه تصويب مقرراتي، با محتواي اختصاصي‌تر مانند (تصويب نامه، آئين نامه و...) در فراهم آوردن زمينه‌هاي اجرايي قانون اقدام مي‌كند.

ج) اندام‌ها در دستگاه‌هاي عامل قوا كاملاً از يكديگر مستقل هستند و هيچ كدام فراهم آمده از ديگري نيست. از اين رو آن تبعيت نمي‌كنند. قوا در كار يكديگر وارد نمي‌شوند هيچ كدام را بر ديگري برتري نيست.

به عنوان نمونه از كشور ايالات متحده به عنوان نخستين كشور تأسيس كنندة نظام رياستي مي‌توان نام برد. در اين كشور، رئيس جمهور به خاطر داشتن تمامي اختيارات قوه مجريه و ايفاي نقش دوگانه رئيس كشور رئيس هيئت دولت، مهم‌ترين شخصيت سياسي اين كشور بوده و جنبه رهبري دولت و قدرت را در ايالات متحده دارد. در اين جا به مشخصات رژيم رياستي آمريكا كه در قانون‌اساسي كشور ما در بخش اختيارات رياست جمهوري لحاظ شده است، به صورت فهرست‌وار مي‌پردازيم:

ـ رئيس جمهور براي مدت چهار سال به وسيله مردم با انتخابات دو درجه‌اي برگزيده مي‌شود.

ـ وزيران همگي از سوي رئيس جمهور تعيين و منصوب مي‌شوند (البته پس از تأييد مجلس سنا) و در برابر او نيز مسئوليت دارند. بنابراين وي حق دارد آن‌ها را زا سمت خود عزل كند.

ـ اكثريتي كه به رئيس جمهور راي داده است با اكثريتي كه پديد آورنده تركيب نمايندگان كنگره است فرق دارد.

ـ وزيران نمي‌توانند در نشست‌هاي مجلس نمايندگان يا سنا شركت نموده و از برنامه‌ها و لوايح خود دفاع كنند. از اين رو روابط ميان وزيران و اعضاي كنگره از راه‌هاي غير رسمي صورت مي‌گيرد.

ـ كنگره از دو مجلس نمايندگان وسنا تركيب يافته است. اولي نمايندگان مردم آمريكا است كه به مدت دو سال انتخاب مي‌شوند و اعضاي سنا نمايندگان ايالات به صورت مساوي (هر ايالت دو نماينده) به مدت شش سال تشكيل مي‌گردد.

با اين وجود رئيس جمهور در پيام ساليانه خود به كنگره مي‌تواند تصويب قوانين خاصي را پيشنهاد نمايد. رئيس جمهور حق دارد يكبار از حق وتوي تعليقي درباره هر يك زا قوانين مصوب كنگره استفاده كند. معاون رئيس جمهور رياست مجلس سنا را بر عهده دارد. مجلس سنا حق دخالت در بعضي امور اجرايي را دارد مانند اين كه رئيس جمهور بايد در انتصاب كاركنان و مقامات بلند پايه اجرايي و ديپلماتيك مانند سفراء، قنسول‌ها. اعضا ديوان عالي فدرال و ... بايد تأييد سنا را داشته باشند. بدين سان در مي‌يابيم كه حتي در اين سيستم حكومتي نيز تحت عنوان تعامل قوا و يا هر چيزي ديگر، تفكيك كامل قوا وجود ندارد.

رژيم پارلماني يا پارادايم دوم

رژيم پارلماني محصول تفكيك نسبي قوا است. بدين گونه كه حق حاكميت از سوي مردم از طريق انتخابات به نمايندگان پارلمان سپرده مي‌شود و از پارلمان به ديگر ارگان‌ها يا اشخاص مجري منتقل مي‌گردد. از اين رو، دستگاه‌هاي حاكميت به ويژه بخش انتخابي آن به صورت طولي به هم وابسته‌اند (به خلاف سيستم رياستي كه وابستگي‌ها به صورت عرضي است.) طرفداران اين شيوه براي تفكيك و يا به قولي (همكاري قوا) چهار شرط را در نظر گرفته‌اند:

الف) برقراري تمايز ميان وظايف اين سه قوه يعني وظايف همگون و متناسب با هر قوه به آن واگذار شود.

ب) ارگان‌هاي مجزا به خلاف رژيم رياستي جنبة تخصصي كامل ندارند، قلمرو كاري آن‌ها به صورت متقاطع گاه حوزه مشتركي را پديد مي‌آورد مانند نظارت قوه مقننه در حسن اجراي قوانين و يا پيشنهاد طرح و لايحه قانوني از سوي قوه مجريه به قوه مقننه.

ج) در ساختار اندامي هر يك از قوا، ابزارهاي براي تأثيرگذاري و يا به گونه‌ي خوشبينانه‌تر براي تعامل با ديگري پيش بيني مي‌شود.

د) پارلمان پاسخگوي مردم و هيئت دولت پاسخگوي عملكرد خود در برابر پارلمان است.

اساس رژيم پارلماني با ملاحظه وضع آن در كشورهاي انگلستان و فرانسه و بسياري از ممالك اروپايي به قرار زير است:

الف) قوه مجريه معولاً دو ركني است: رياست كشور (پادشاه يا رئيس جمهور و يا شوراي مجريه) كه به صورت اصولي ركن است و رياست هيئت دولت، (صدر اعظم) و كابينه كه مسئوليت‌هاي سياسي را بر عهده دارند بايد پاسخگوي اعمال خود در برابر نمايندگان باشند.

ب) مجلس يا مجلس‌هاي منتخب مردم حق دارند كاركردهاي هيئت دولت را زير نظر داشته باشند و از راه پرسش و استيضاح و يا بازرسي‌هاي پارلماني و ساير اندام‌هاي نظارتي مانند ديوان محاسبات و ... قوه مجريه را كنترل كنند.

ج) پارلمان (مجلس يا مجلسين) مي‌تواند در صورت عدم رضايت از سياست‌ها و اعمال هيئت دولت با صدور راي عدم اعتماد، آن‌ها را ساقط كند و هيئت اجرايي جديدي را متناسب با تمايل اكثريت نمايندگان بر مسند اقتدار بنشانند.

د) در برابر آن هيئت دولت نيز واجد وسايل و حقوق گوناگون براي تأثيرگذاري بر قوه مقننه است؛ مانند اين كه لوايح را تهيه و تنظيم كند و براي تصويب به مجلس بفرستد. همين طور وزيران مي‌توانند در جلسات پارلمان اشتراك نمايند و از ديدگاه‌ها و سياست‌هاي اجرايي خود دفاع كند. بنابراين با استفاده از اين دو شيوه ياد شده و از راه‌هاي ديگر قوه مجريه مي‌تواند در تصويب قوانين و آئين‌نامه‌هاي اجرايي و يا تكميل قانون مشاركت داشته باشند.

هـ) تعادل قوا در رژيم پارلماني اساساً بر دو ابزار متقابل كه در اختيار دو قوه متقابل قرار دارد، استوار است:

يكي، مسئوليت سياسي وزيران در برابر پارلمان و امكان سقوط كابينه به وسيله راي عدم اعتماد نمايندگان به دولت.

ديگري، حق انحلال پارلمان از سوي قوه مجريه.

از ابزار اول براي پاسخگويي و كارآمد سازي دولت بهره گرفته مي‌شود و از دومي براي حفظ تعادل و ثبات حاكميت به ويژه اگر پارلمان در بهره‌گيري از حق راي عدم اعتماد خود راه اسراف در پيش گيرد و يا اوضاع اضطراري و خاص پيش بيايد.

تفكيك و تعامل قوا در قانون ‌اساسي افغانستان

افغانستان متأسفانه مانند بسياري از كشورهاي شرقي، سابقه بس سياه در قانون ستيزي، قانون گريزي، استفاده نامشروع از قانون، ايجاد ديكتاتوري و اختناق به نام قانون و يا قتل و غارت و اسارت و تبعيد مردم به نام قانون دارد. از اين رو مردم هميشه به جاي اين كه قانون را حامي خود بداند، آن را جرثومه از فساد و رشوه و ابزاري در دست عده‌اي براي ستمگري ديده‌اند كه به استثناي برخي انسان‌هاي شريف، همواره شماري اهريمن صفت در لجنزاري به نام دستگاه قضاوت به خوردن خون و مال مردم مشغول بوده‌اند. ما پس از سال 1301 خورشيدي كه امان‌الله خان بنيان‌گزار استقلال و نظام قانونگذاري در افغانستان «نظامنامه دولت عليه افغانستان» را تدوين كرد تا كنون بيش از ده تا قانون‌اساسي داشته‌ايم. در اكثر اين قوانين به نحوي درباره حقوق اساسي شهروندان و مسئوليت حكومت‌ها در برابر مردم و حق راي و ... داد سخن رفته است؛ اما در عمل اين مهم هرگز تحقق نيافت. در آخرين قانون‌اساسي افغانستان كه تا حدودي در ظاهر به صورت دموكراتيك تدوين و توشيح شد و از حقوق اساسي مردم، دولت شفاف، شوراي ملي فراگير و ... در آن سخن رفته است، نيز بسياري از مشكلات موجود در قوانين اساسي سابق و شماري از نابرابري‌هاي جديد را مشاهده مي‌كنيم. گرچه در اين جا بحث ما محدود است؛ اما براي روشن شدن شماري از پارامترهاي اصلي بحث، ناچاريم نگاه كلي به قانون‌اساسي مصوب سال 1383 خورشيدي داشته باشيم.

از چشم انداز بيروني اگر شماري از كاستي‌ها و تنگ نظري‌هاي لحاظ شده در اين قانون را ناديده بگيريم؛ قانون اساسي ما در نوع خود در ميان كشورهاي منطقه كم نظير و يا بي‌بديل است. به اين دليل كه در آن مصلحت‌هاي كلان يك «ملت» در نظر گرفته شده، ملتي يك پارچه، منسجم، با سطح فرهنگ ملي بسيار بالا، ملتي كه مصالح ملي كشورش بر تمام علايق و خواسته‌هاي ريز و درشت ديگر او مانند عرق قومي، مذهبي، منطقه‌اي و ... او غلبه دارد. از اين ديد، چنين قانوني براي ملتي چنين ايده‌آل واقعاً زيبنده و درخور احترام است؛ اما آيا افغانستان واقعاً چنين است؟ آيا با قانون چنين كلي و تجيه‌پذير و تفسير بردار مي‌شود روح بلند پروازانه آن را در درون دالان‌هاي پر پيچ و خم و تنگ و تاريك منافع قشري، مذهبي، قومي، منطقه‌اي و ... حاكم ساخت؟ دردي كه بيش از صد سال است كه چون خوره تمام نبض‌هاي حياتي اين جامعه را مي‌خورد. مشكل ما اين نبود كه ما ملت بوديم و قانون نداشتيم، بلكه رنج ما از اين است كه هنوز قبيله‌اي مي‌انديشيم و ارزش‌هاي ملي براي ما هنوز تعريف نشده است. از اين رو بايد بيش از همه چيز واقعيت‌هاي موجود جامعه افغانستاني در اين قانون در نظر گرفته مي‌شد. در حالي كه در ساختار قدرت هم از لحاظ تفكيك قوا و هم از جنبه تعامل قوا اين پيكر بندي با دنياي واقعي مردم افغانستان ناسازگار است.

از جمله امتيازات اين قانون‌اساسي در بخش حقوق و وجايب اتباع كه برخواسته‌ از اخوت اسلامي و روح دموكراسي است، مانند اين كه حاكميت ملي را مربوط به مردم مي‌داند؛ هر نوع تبعيض و امتياز بين اتباع افغانستان ممنوع است؛ اتباع افغانستان در برابر قانون داراي حقوق و وجايب مساوي مي‌باشد؛ آزادي حق طبيعي انسان است؛ تعذيب انسان ممنوع است؛ آزادي بيان و مطبوعات؛ حق تشكيل اتحاديه‌هاي صنفي، جمعيت‌ها، احزاب سياسي براي شهروندان كشور؛ حق انتخاب كردن و انتخاب شدن بلا شرط؛ انتخاب نمايندگان بر معيار نفوس؛ انتخابات به صورت سري و مستقيم؛ تآكيد بر متكثر‌الاقوام بودن و تعدد مذاهب در كشور؛ احترام به اعلاميه جهاني حقوق بشر و ديگر اعلاميه‌ها و ميثاق‌هاي جهاني در جهت منافع انسان ...

چارچوب قدرت و تعامل و تفكيك قوا

اين كه در اين قانون براي تصدي پست‌هاي كليدي و حساس چون رياست جمهوري، رياست پارلمان و يا رياست و اعضاي ديوان عالي كشور و يا انتصاب وزراء، سارنوالان و دادستان‌ها، والي‌ها، ولسوال‌ها، تمام اراكين ارتش ملي رياست كلان اقتصاد و بانك ملي و صدها مورد ديگر شرايط قومي، منطقه‌اي و يا مذهبي در نظر گرفته نشده، در ابتدا بسيار ايده‌آل و دموكراتيك به نظر مي‌رسد؛ اما اگر دقت شود تقريباً انتصاب تمامي اين موارد در اختيار يك فرد به نام رئيس جمهور است و اگر قدمي فراتر گذاريم، در اختيار يك قوم خاص است، چنان كه نمونه‌هاي عيني آن را هم اكنون مي‌بينيم. دليل آن روشن است زيرا ياد آور شديم كه واقعيت‌هاي جامعه افغانستاني بسيار عقب‌تر از تطبيق صحيح چنين قانون‌اساسي است. رئيس جمهور ما بايد از جنس ملايك باشد تا علايق قومي، شخصي، مذهبي و ... خود را هرگز لحاظ نكند در حالي كه قانون تمامي راه‌ها و بهانه‌ها را براي او باز گذاشته است. حتي در جوامع مدرن نيز اين همه انعطاف در قانون قابل پذيرش نيست.

ماده 64 قانون‌اساسي صلاحيت‌هاي يك ديكتاتور رومي عصر باستان را براي شخصي به نام رئيس جمهور افغانستان اعطاء مي‌كند. اين بخش علاوه بر اين كه قسمت‌هاي منفي قانون‌اساسي جمهوري داود خاني را كپي برداري كرده است، از قانون‌اساسي شاهي 1343 به جهاتي عقب‌مانده‌تر به نظر مي‌رسد. در قسمت گستره اختيارات رئيس جمهور، از ديد قانونگذار ما حتي اختيارات مطلقه موجود در قانون‌اساسي داود كفايت نمي‌كرده، از اين رو اختيارات كلي براي رياست جمهوري را از قانون قرن هجدهم ايالات متحده نيز رونوشت كرده است؛ در حالي كه اولاً قانون‌اساسي كشور آمريكا از اولين تجربه‌هاي قانون نويسي عصر مدرن است و داراي نواقص بسيار مي‌باشد. در ثاني آمريكا يك كشور به معناي واقعي كلمه فدرال مي‌باشد و هر يك از ايالت‌ها داراي سيستم اداري، بودجه و اقتصاد، نظام قضايي و حتي نصاب تعليمي مستقل است. اگر رئيس جمهور چنين اختياراتي در دولت مركزي نداشته باشد، نظام فدرال از هم مي‌پاچد. ثالثاً در هيچ جاي دنيا و در هيچ كشوري نشنيده بوديم كه رئيس جمهور بيايد يك سوم اعضاء مجلس سنا را تعيين كند!! باالاخره اين كه رئيس جمهور ايالات متحده هم به اندازه رئيس جمهور ما عملاً فوق قانون نيست مثلا مجلس سنا نماينده ايالت‌هاي مختلف است و نه آلت دست رئيس جمهور و اين كه سنا صلاحيت دارد در امور اجرايي دخالت كند و مچ رئيس جمهور را بگيرد. رئيس جمهور آمريكا مؤظف است در انتصاب تمامي كاركنان عالي رتبه مملكت از جمله سفرا، قنسول‌ها، اعضا ديوان عالي فدرال و موارد بسيار ديگر راي مثبت و تأييد سنا را بگيرد؛ در حالي كه نه مجلس سناي ما اين كرامات را دارد و نه قانون‌اساسي ما رئيس جمهور را نيازمند نظر مثبت سنا تشخيص داده است.

طبق قانون‌اساسي ما تعامل قوا به حد اعلاي خود رسيده است!! صلاحيت انتصاب ارگان‌هاي محلي حاكميت دولتي در دست رئيس جمهور است. تقسيم قدرت ميان ارگان‌هاي سه‌گانه (قوه‌هاي مقننه، قضائيه، مجريه) و ميان مركز و محلات وجود ندارد، رئيس جمهور هم كابينه معرفي مي‌كند، هم ثلث مجلس سنا و لويي جرگه‌ها را، هم قواي مسلح ارتش را در اختيار دارد و هم نيروي پليس را و هم شهرك‌هاي اقتصادي و بانك‌ها را هم رئيس ديوان عالي كشور و اعضاء آن را منصوب مي‌كند، هم واليان و ولسوالان و هم سفرا و كاردارها وقنسول‌ها و ... را؛ در حالي كه پست‌هايي چون معاونت رئيس جمهور صرفا تشريفاتي و بدون صلاحيت است. شوراهاي پيش بيني شده در قانون‌اساسي ما براي ولايات، ولسوالي‌ها، شوراهاي شهر و حتي مجلس نمايندگان ما فاقد صلاحيت لازم است، در حالي كه كشور مظلوم ما به شوراهاي محافظه كار، بي‌خاصيت، بي‌صلاحيت و آلت دست قدرت، چنان تاريخ سياه گذشته حاكميت سياسي كشور، نياز ندارد.

درست است كه كشور در شرايط كنوني به رئيس جمهور با صلاحيت بسيار نياز دارد؛ اما باد اذعان كرد كه جنگ‌هاي بيست و چند ساله و مبارزات گذشتگان ما بر سر تقسيم عادلانه قدرت بوده تا مسائل قومي يا مذهبي و زباني. اما در قانون ما رئيس جمهور ديكتاتوري است واجب الاحترام، غير مسئول و اين كه در قانون براي دلخوشي ساده لوحان نوشته است كه «رئيس جمهور در برابر ملت مسئول مي‌باشد، فاقد هر گونه و جاهت و يا التزام قانوني است چون در جاي ديگر كيفيت و يا چگونگي آن قيد نشده است. ديوان عالي منصوب دست رئيس جمهور است و پارلماني كه حق استيضاح رئيس جمهور را ندارد؛ پس قانونگذار محترم ما حتماً منظورش اين بوده كه مردم طبق نوبت بر دروازه رئيس جمهور عريضه بنويسند و التماس دعا داشته باشند تا حق‌شان را مراعات كند!!!

به خاطر همين بلوكه كردن قدرت و يا به تعبير امروزي آن تعامل قوا است كه قوه مقننه ما دو مجلسي مي‌شود. مجلس سنا با آن نحوه انتخاب غلط و نادرست خود تنها در كشورهاي با نظام مشروطه و يا داراي نظام طبقاتي در اجتماع مفهوم پيدا مي‌كند. در قانون‌اساسي ما اين ساختار مجلس‌ها ريشخندي است به توصيفات قسمت اول مربوط به برابري مردم افغانستان در داشتن حق و اجراي تكاليف و در برابر قانون. زيرا در نظام دموكراتيك هر كس يك راي دارد، فرق ميان افراد جامعه نيست ولي در اين قانون‌اساسي براي يك فرد حق فراتر داده شده است. نظام دو مجلسي به قول معروف قباي است دوخته شده بر قامت نظام‌هاي فدرال؛ اما در كشورهاي بسيط و تكبافت امر كاملاً غير ضروري و غير دموكراتيك است. نخستين كشور تكبافت كه سيستم دو مجلسي را اعمال كرد، انگلستان بود. در قرن چهاردهم و پانزدهم كه اقتدار لردها تضعيف مي‌شد و عوام قدرت مي‌گرفت، كه داستان درازي دارد، اين امر در آن جا كاملاً توجيه پذير بود. شارل دو منتسكيو در كتاب روح القوانين در اين باره مي‌نويسد: «در هر كشوري همواره كساني يافت مي‌شوند كه از جهت نسب خانوادگي، تمول و افتخارات از ديگران متمايزند كه اگر از مردم عادي باز شناخته نشوند و مانند ديگران فقط داراي يك راي باشند، آزادي عمومي به منزله بردگي آنان خواهد بود. سپس در زمينة دفاع از آزادي هيچ سودري نخواهند رسانيد. براي اين كه اغلب تصميمات بايد متناسب با ساير مزيت‌ها باشد كه در دولت دارند؛ اگر اينان نيز هيئتي را تشكيل دهند كه حق داشته باشد جلوي برخي از كارها (اكثريت) مردم را بگيرد، همان گونه كه مردم حق دارند جلو اعمال آن‌ها را بگيردن، اين تناسب به وجود خواهد آمد.

اما اين استدلال در جهان امروز محلي از اعراب ندارد و با بند بند قانون‌اساسي ما در تضاد است. با توجه به اين فلسف مجلس سنا و با توجه به نحوة انتخاب آن در كشور ما كه فعلاً مجال بررسي بيشتر آن نيست؛ بايد اذعان كرد كه اصولاً وجود چنين مجلسي جز تحميل مخارج هنگفت بر بودجه دولت و زمينه‌سازي براي دستبرد و انتصاب‌هاي غير دموكراتيك با توجيه قانوني چيزي ديگري نيست.

يكي از عرصه‌هايي كه مي‌توانست محوري براي تعامل قواي سه‌گانه در كشور باشد، مسأله عدالت اجتماعي، ريشه كن سازي فقر و بي عدالتي، تعيين طريق اشتغال، حقوق اساسي كارگران و مستخدمين دولت، بيمه‌ها و تأمين اجتماعي براي اقشار بي‌بضاعت و ... است كه در قانون‌اساسي از آن‌ها غفلت صورت گرفته است.

نتيجه

چنان كه در آغاز بيان شد، دموكراسي و نظام مبتني بر آن آخر خط و بهشت آرماني در ساختار يك حكومت نيست؛ بلكه از ميان نظام‌هاي موجود و شناخته شده در جهان برتر و به اجراي عدالت نزديك‌تر است. قدرت در ذات خود فسادآور است و انسان صاحب آن در معرض خطا، از اين رو بايد در چارچوب يك حكومت تفكيك و تقسيم قوا به گونه‌اي صورت بگيرد كه بخش‌هاي از قدرت، بخش‌هاي ديگر آن را مهار و خنثي كند.

تفكيك و تقسيم كامل قدرت نه ممكن است و نه به صلاح، از اين رو بايد در عين ايجاد تفكيك نسبي قوا، تعامل صحيح قوا به عنوان يك اصل در ساختار حاكميت لحاظ شود.

تعامل قوا در صورتي معنا دارد كه قبلاً تفكيك صورت گرفته باشد و در واقع قواي سه‌گانه هر يك در حوزه عمل خود داراي صلاحيت لازم باشد. و تعامل، رشته‌هايي است كه اجزاي بدنه كلي حاكميت را در جهت اهداف كلي توسعه كشور، در كنار هم نگه مي‌دارد.

در تمامي كشورهايي كه نظام‌هاي دموكراتيك حاكم است، قانونگذاران آن‌ها تمام شرايط بومي، فرهنگي، اجتماعي و بافت‌هاي كوچك ديگر را در تمام حوزه‌ها لحظ كرده‌اند؛ اما متأسفانه در كشور ما چنانكه يادآوري شد اين فرايند به صورت طبيعي خود طي نشده است و باز همان مشكل ديرينه ناهمگوني قانون با واقعيت‌هاي جامعه بزرگ افغانستان را داريم.

اگر بپذيريم كه در قانون‌اساسي ما تفكيك قوا به درستي صورت گرفته است، در آن صورت مي‌توانيم از موارد زير به عنوان شاخصه‌هاي تعامل قوا در قانون‌اساسي خود نام ببريم:

در ماده 64 ذيل وظايف رئيس جمهور، بندهاي 6 و 7 و 8 و 9 و 11 و 12 و 13 و 16 و 21 در تمامي موارد ياد شده شيوه‌هاي از تعامل و يا اشراف قوه مجريه با قوه مقننه و قضاييه را درايم.

در ماده 75 قسمت وظايف حكومت بند 1 و 6 نماد از تعامل قوه مجريه با دو قوه ديگر است.

در ماده 76 كه مقرر مي‌دارد: مصوبات دولت بايد متناقض با نص و يا روح هيچ قانوني نباشد.

در ماده 77 مقرر مي‌دارد: وزراء نزد رئيس جمهور و ولسي جرگه مسئوليت دارند، تعاملي است ميان قوه مجريه و مقننه.

ماده 90 بايد بودجه ساليانه دولت از تصويب ولسي جرگه يا مجلس نمايندگان بگذرد.

ماده 92 در مورد استيضاح وزيران از سوي ولسي جرگه.

ماده 94 مقرر مي‌دارد: قانون عبارت است ازمصوبه هر دو مجلس شوراي ملي كه به توشيح رئيس جمهور رسيده باشد مگر اين كه ...

ماده 95 قوه قضائيه در مورد امور قضايي و دولت در امور مربوط به بودجه به قوه مقننه پيشنهاد طرح قانون مي‌دهد. اين امر علاوه بر تأثير و تأثر، نحوه از تعامل را مي‌رساند.

ماده 98 در مورد تصويب بودجه دولت از سوي نمايندگان.

ماده 121 بررسي مطابقت فرامين تقنيني، معاهدات بين‌الدول و ميثاق‌هاي بين‌المللي با قانون‌اساسي ... از صلاحيت ديوان عالي است. اين فرامين و معاهدات يا از سوي قوه مقننه و يا از سوي قوه مجريه صادر و منعقد مي‌شود؛ اما بايد از فيلتر قوه قضائيه بگذرد.

ماده 125 بودجه قوه قضائيه جزء بودجه دولت است و اين امر از سوي عاملي براي اعمال قدرت قوه مجريه و از سوي ديگر موجب تعامل دو قوه است.

ماده 132 و 133 در مورد عزل و نصب قضات كه از سوي رئيس قوه مجريه صورت مي‌گيرد اگر خوشبين باشيم اين نيز مي‌تواند نوعي تعامل باشد!!



منابع

1- سادات، محمد علي، آشنايي با مكتب‌ها و اصطلاحات سياسي، انتشارات هدي تهران،1360.

2- رني، آستين، آشنايي با علم سياست، ترجمه ليلا رستگار، نشر دانشگاه تهران، 1374.

3- عالم، عبدالرحمان، بنيادهاي علم سياست، نشر ني تهران، 1383.

4- بيتهام، ديويد، دموكراسي چيست؟، ترجمه شهرام نقش تبريزي، نشر ققنوس، 1376.

5- هاشمي، سيد محمد، حقوق اساسي و نهادهاي سياسي، نشر ميزان، تهران، 1383.

6- قاضي، ابوالفضل، بايسته‌هاي حقوق اساسي، نشر ميزان، تهران، 1381.

7- دو منتسكيو، شارل، روح‌القوانين، ترجمه علي اكبر مهتدي، نشر گارينه.

8- هانتينگتون، ساموئيل، موج سوم دموكراسي، ترجمه احمد شهسا، نشر علمي فرهنگي، تهران، 1373.

9- قوانين اساسي ايالات متحده آمريكا، جمهوري فرانسه، جمهوري فدرال آلمان.

10- قانون‌اساسي افغانستان.

11- بوشهري، جعفر، مسائل حقوق اساسي، نشر دادگستر، تهران، 1376.

12- دائره‌المعارف الكترونيكي Incarta.

نويسنده اين مقاله:محمدتقي مناقبي



تأملی بر فلسفه‌ی سیاسی جان لاک

تأملی بر فلسفه‌ی سیاسی جان لاک



• لاک عمیقا" بر این باور بود که قدرت دولتی که همواره تمایل به درنوردیدن مرزهای خود را دارد و دین که همواره ادعای حقیقت مطلق را دارد، در سیاست عدم تساهل است که در هم گره می‌خورند و در چنین پیوندی، هر دو نیز به فساد کشیده می‌شوند.

• طرح لاک برای جامعه‌ای که در آن مرز روشنی میان دولت و دین کشیده شده است، گسست قطعی نسبت به اندیشه‌های دوره‌ی متأخر سده‌های میانه و آغازین عصر جدید در این زمینه و راهگشای بردباری و شکیبایی مذهبی در جامعه است.

• لاک از آغاز ـ اگر چه در شکلی گذرا ـ انگیزشهای هدایتگر گوناگونی چون آزادی، برابری، عدالت و عشق را در طبیعت انسان نهفته می‌بیند، در حالی که نزد‌هابس، عنصر مسلط در انگیزش انسانی، رانش قدرت است.







پیشگفتار

جان لاک John Locke فیلسوف بزرگ انگلیسی را از جمله پدر معنوی اندیشه‌ی حقوق بشر می‌نامند. او که در آغاز تحت تأثیر نومینالیسم اوکام (١) و آموزه‌ی جوهر رنه دکارت (٢) بود، بعدها خود به یکی از تأثیرگذارترین فیلسوفان اروپایی تبدیل شد. از لاک آثار با ارزشی در گستره‌های معرفت شناسی، علوم طبیعی و تربیتی، و نیز دین و اقتصاد و سیاست بر جای مانده که بر کل فلسفه‌ی روشنگری در اروپا، تأثیری انکارناپذیر داشته است. با جان لاک، مسیر تازه‌ای در فلسفه‌ی اروپا آغاز می‌گردد که نظریه‌ی شناخت در مرکز آن قرار دارد. لاک بر این عقیده بود که برای حصول اطمینان در قلمرو شناخت، پیش از هر چیز نخست باید توانایی‌های خود قوه‌ی شناخت انسانی را سنجید و اعتبار و مرزهای شناخت را روشن ساخت. از همین رو، بسیاری، بزرگترین خدمت جان لاک را در اهمیت اندیشه‌ی او برای تئوری نقدی شناخت و بویژه در گستره‌ی متافیزیکی می‌دانند. با اطمینان می‌توان گفت که مهمترین اثر فلسفی او تحت عنوان «جستاری در باب فهم انسانی» (٣) نخستین نوشتار مبسوط و از نظر تئوریک منسجم و انتقادی درباره‌ی شناخت انسانی است. انسان در کانون اندیشه‌ی جان لاک قرار دارد و روش تشریحی ـ روانشناسی او درباره‌ی انسان، نظریه‌ی شناخت لاک را به طور همزمان به روانشناسی شناخت نیز تبدیل می‌کند.

نوشته‌ی زیر اما، در عین شرح کوتاهی از زندگینامه‌ی این اندیشمند بزرگ، عمدتا" در زمینه‌ی معرفی فلسفه‌ی سیاسی وی به تحریر در آمده است.



مختصری از زندگی جان لاک

جان لاک در سال ١٦٣٢ در نزدیکی بریستول متولد شد. پدرش کارمند دادگاه بود. لاک در پانزده سالگی وارد مدرسه‌ی مشهور «وست مینستر» شد و در آنجا با روح طرفداری از سلطنت آموزش دید. این ایام همزمان بود با یکی از پر التهاب ترین و تنش زاترین دهه‌های قرن هفدهم در انگلستان، یعنی دوره‌ی جنگهای داخلی در این کشور، جنگ میان نیروهای طرفدار محدود کردن سلطنت مطلقه به نفع اقتدار پارلمان از یکطرف و دربار و در رأس آن پادشاه از طرف دیگر.

با اعدام کارل اول در سال ١٦٤٩، سلطنت در انگلستان از بین رفت و این کشور به جمهوری تبدیل گردید. پیامد این رویداد مهم اما، نه گشایش فضای سیاسی که دیکتاتوری ٩ ساله‌ی کرومول Cromwell بود. در سال ١٦٥١، «لویاتان»، مهمترین اثر سیاسی تامس‌هابس (توماس‌هابز) Thomas Hobbes در لندن منتشر گردید. اگر چه جان لاک بعدها همواره منکر تأثیرپذیری از این اثر شد، اما در رساله‌های معروف سیاسی او درباره‌ی حکومت (٤)، تأثیر ایده‌های‌هابسی و همزمان مخالفت آشکار با تزهای او، غیر قابل انکار است.

لاک در بیست سالگی وارد کالج مشهور کلیسای مسیحی آکسفورد شد که در دوره‌ی جنگ داخلی نسبت به سلطنت وفادار بود. نظام آموزشی در این کالج همچنان قرون وسطایی و روح حاکم بر آن ارسطویی بود، امری که با ذهن کاوشگر و پرسنده‌ی جان لاک سازگاری نداشت. برنامه‌ی درسی، پیش از هر چیز منطق، متافیزیک و زبانهای کلاسیک را دربر می‌گرفت. لاک در ادامه‌ی تحصیلات خود، به دانشهای طبیعی روی آورد و بر خلاف روش معمول کلاسیک، روشهای تجربی (آمپریک) را در این گستره ترجیح می‌داد.

همزمان با مرگ کرومول و برچیده شدن بساط دیکتاتوری او در سال ١٦٥٨، جان لاک به مقام استادی رسید. در سال ١٦٦٠ سلطنت مطلقه در انگلستان احیا و کارل دوم (استیوارت) پادشاه شد. دو سال پس از این رویداد، جان لاک به مقام استادی فلسفه و نیز سخنوری (Rhetorik) در آکسفورد رسید. مقارن همین ایام با لرد اشلی (شفتزبری) Shaftesbury یکی از سیاستمدارانی که در جریان جنگ داخلی انگلستان در مقابله با سلطنت مطلقه جانب پارلمان را گرفته بود، آشنا شد و دوستی آن دو تا پایان عمر ادامه یافت. شفتزبری پس از بازسازی سلطنت در انگلستان نیز همچنان از پیشگامان پیکار در راه تساهل مذهبی و آزادیهای شهروندی باقی ماند. او در سال ١٦٦٧ جان لاک را به عنوان پزشگ خانوادگی استخدام و به خانه‌ی خود در لندن دعوت کرد و از این پس فرصت کافی در اختیار لاک قرار گرفت، تا خود را یکسره وقف فلسفه و پزشگی نماید. در عین حال پای لاک از این طریق به محافل سیاسی لندن کشیده شد. تیزهوشی سیاسی و دانش عمیق جان لاک، به زودی او را به مشاور سیاسی محافل دیپلماتیک تبدیل کرد. در همین ایام جان لاک طرح سیاسی خود را تحت عنوان «جستاری (نامه ای) در باب تساهل» (٥) به رشته‌ی تحریر درآورد که در آن به موازات مطالبه‌ی صریح آزادی و شکیبایی مذهبی و جدایی دین از دولت، فلسفه‌ی سیاسی او نیز شالوده ریزی شده است. این نوشته نیز مانند سایر آثار جان لاک، پس از پیروزی انقلاب انگلستان (١٦٨٨ ) منتشر گشت.

پس از بازسازی سلطنت مطلقه، در دوره‌ی کوتاهی، فضای سیاسی انگلستان بازتر شد و طی همین دوره بود که لاک از طریق نفوذ لرد شفتزبری مدتی به مقام منشی دولتی در امور کلیسا و سپس امور تجاری رسید. در سال ١٦٨٢ لرد شفتزبری به جرم توطئه علیه کارل دوم (استیوارت) پادشاه انگلستان تحت پیگرد قرار گرفت و به ناچار به هلند گریخت. جان لاک نیز که به همراه او به مهاجرت هلند رفته بود، در آن کشور کار نگارش مهمترین اثر سیاسی خود را تحت عنوان «دو رساله درباره‌ی حکومت» (٦) آغاز کرد و به پایان رسانید. رساله‌ی اول پاسخی است انتقادی به نوشته‌ی «رابرت فیلمر» Sir Robert Filmer تحت عنوان «پدرسالار یا قدرت طبیعی پادشاهان» (٧) که در آن تلاش شده بود، توجیهی برای مشروعیت آسمانی سلطنت مطلقه فراهم‌اید و پادشاه وارث قانونی حضرت آدم جلوه گر شود. لاک در نخستین رساله‌ی خود، دیدگاههای مطروحه در این اثر را با قلمی شیوا به نقدی کوبنده کشید، بطوریکه بسیاری از صاحب نظران و تاریخدانان فلسفه امروز معتقدند که نام «فیلمر» تنها از طریق نقد جذاب و پر کشش لاک در رساله‌ی اول، در تاریخ به یادگار مانده است. اما در عین حال بسیاری از شارحان آثار لاک، این دو رساله را پاسخی روشن و بنیادین به‌هابس و اندیشه‌ی او در توجیه قدرت مطلقه قلمداد می‌کنند. اگر‌هابس در «لویاتان» بحران جامعه‌ی انگلستان را بحران اقتدار نظام سیاسی مبتنی بر سلطنت مطلقه ارزیابی کرده بود، جان لاک بویژه در رساله‌ی دوم خود، در پی توضیح بحران انگلستان، به مثابه بحران مشروعیت سلطنت مطلقه بر می‌آید.در سال ١٦٨٨ تاریخ انگلستان ورقی تازه خورد. با همدستی و تشویق اشرافیت طرفدار محدودیت سلطنت مطلقه در انگلستان، ویلهلم پادشاه هلند که با استیوارت‌ها از نظر دودمانی متحد، اما از منظر دیدگاههای مشروطه طلبانه شدیدا" مخالف بود، سپاه دریایی و زمینی خود را به انگلستان گسیل داشت. این تهاجم نظامی، با قیامی سراسری در انگلستان (که به انقلاب شکوهمند در این کشور معروف است) همراه شد و به خلع ید از آخرین پادشاه کاتولیک این کشور، جاکوب دوم (استیوارت) منجر گشت. ویلهلم، بدون خونریزی تاج و تخت سلطنت را در انگلستان به دست آورد و زمینه‌های گذار به سلطنت مشروطه که در آن پارلمان و دربار در موازنه‌ای سیاسی، قدرت را در دست دارند، فراهم آمد. تاریخ سیاسی مدرن بریتانیا از همین زمان آغاز می‌گردد. پیکره‌ی دولت بر پایه‌ی الگویی که لاک از سالها پیش از نظر تئوریک طراحی کرده بود شکل می‌گیرد و نظام دمکراسی پارلمانی تدریجا" به سوی نهادینه شدن می‌رود.

دیگر زمان تأثیر گسترده‌ی اندیشه‌های لاک فرارسیده بود. وی از مهاجرت هلند به انگلستان بازگشت. در آنجا آثار نوشته شده‌ی او در مهاجرت، منتشر و به سرعت باعث شهرت بیشتر او گردیده بود. به او از طرف دولت انگلستان، پست سفارت نزد شهریار براندنبورگ پیشنهاد شد. اما لاک این پست را به دلیل کهولت و بیماری نپذیرفت. باید خاطر نشان ساخت که تأثیر جان لاک از چارچوب طراحی جامعه‌ی مدرن سیاسی در میهنش بسی فراتر می‌رود. او در سال ١٦٦٨ به همراه لرد شفتزبری و چند تن دیگر، به نگارش قانون اساسی برای ایالت کارولاینای آمریکای شمالی که در آن زمان مستعمره‌ی انگلستان بود، همت گماشت. این اثر بعدها بزرگترین تکانه‌ی فکری را برای آباء نگارنده‌ی قانون اساسی آمریکا فراهم ساخت. تأثیر اندیشه‌های جان لاک در تکوین تاریخ سیاسی آمریکا، بسیار ژرف تر از خود انگلستان است. این کشور بر خلاف انگلستان، به راه مشروطه‌ی سلطنتی نرفت، بلکه عنصر مشروطه خواهانه را وارد مناسبات جمهوریت قاره‌ی جدید ساخت. جان لاک سالهای آخر عمر را در اوج اشتهار، ولی در کنج عزلت گذرانید و سرانجام در سال ١٧٠٤ چشم از جهان فرو بست.



تصویر انسان و جامعه نزد لاک

برای فهم اندیشه‌ی سیاسی لاک، نخست باید تصویر او را از انسان و جامعه مورد توجه قرار داد. اینکار ما را در برخی زمینه‌ها به مقایسه‌ی اندیشه‌های سیاسی میان‌هابس و لاک سوق می‌دهد. انسان نزد لاک ـ درست همانند‌هابس ـ پیش از هر چیز، فرد است. با این تفاوت که فردیت انسان در اندیشه‌های لاک، از وزن و اعتبار بسیار سنگین تری برخوردار است. این امر را می‌توان در همه‌ی نوشته‌های سیاسی و اجتماعی او مشاهده کرد. درست به دلیل همین باور بنیادی است که لاک در اندیشه‌های بدبینانه‌ی‌هابس، که انسان را گرگ انسان نامیده بود، خطر نابودی فردیت را به نفع اقتدار دولت مطلقه تشخیص می‌دهد و تمام هّم فکری خود را متوجه مقابله با چنین دولتی و پاسداری از آزادیهای فردی می‌نماید. در واقع اگر در نزد‌هابس، لگام زدن بر آزادی گرگ صفتانه فرد، تنها از طریق اطاعت برده وار از قدرت قاهر میسر است، در نزد لاک، انسان به مدد خرد خود و به عنوان موجودی صاحب شعور، به مثابه ترازی برای موازنه با حاکمیت برآمد می‌یابد. آزادی فرد نزد لاک، آزادی افسارگسیختگی و بی سالاری (آنارشی) نیست. قانون اولیه و قانون طبیعی حاکم بر خرد انسانی، تیرگی‌های دوران «پیش دولتی» را برای او روشن و آزادی او را مهار می‌سازد و لذا از این طریق زمینه‌ی استقلال شخصیتی او و مآلا" صلح اجتماعی را فراهم می‌آورد.‌هابس انسان را به مثابه فرد در مقابل قدرت قهار طبیعت تنها گذاشته بود، تا او را وادار سازد که از طریق واگذاری همه‌ی حقوق فردی خود به قدرت دولتی، از موهبت نظم برای همزیستی، امنیت، آرامش و رفاه ـ که به زعم‌هابس تنها قدرت حکومتی مطلقه می‌توانست آن را تضمین نماید ـ برخوردار گردد. اما‌هابس بدینسان خطری را که از چنین حکومت مطلقه‌ای متوجه خود فرد می‌شد، ندیده بود. استنتاج فکری او که شدیدا" تحت تأثیر علوم طبیعی بود، بزرگی چنین خطری را در نیافته بود. لاک تجربه‌ی سیاسی خود را درست از همین نقطه وارد مناسبات قدرت می‌سازد. او شدیدا" به مخالفت با نتیجه گیری‌های ناشی از قوانین علیت بر می‌خیزد و نشان می‌دهد که چنین طرح‌هایی جامعه را به سمت پرتگاه‌های بزرگتری از آنچه که در آغاز می‌خواست از آن دوری کند، سوق می‌دهد. لاک شکل حکومتی سلطنت مطلقه و یا جمهوری دیکتاتوری از نوع کرومول را ـ که هر دو مورد پشتیبانی‌هابس بود ـ وضعیتی بدتر از وضعیت طبیعی می‌داند که در آن همه علیه هم در پیکارند. چرا که به نظر لاک، در وضعیت طبیعی، لااقل هر فرد، حق خود را خود تعیین می‌کند، اما تحت قهر حکومت مطلقه، هیچ فردی از هیچ حقی برخوردار نیست.

ایده‌ی کانونی «وضعیت طبیعی» در اندیشه‌ی سیاسی لاک، از شاخص‌های کاملا" متفاوتی نسبت به درک‌هابس از این ایده برخوردار است. خصلت نمای «وضعیت طبیعی»‌هابسی، تناقضات میان علایق افراد گوناگون است، در حالی که لاک افراد را نه در مقابله با هم، بلکه همراه با مساواتی اصولی در کنار هم قرار می‌دهد. لاک می‌نویسد: «برای فهم درست قدرت سیاسی و مشتق ساختن آن از سرچشمه‌ی خود، باید ببینیم که انسانها از نظر طبیعی در کدام وضعیت قرار دارند. این وضعیت، وضعیت آزادی کامل در چارچوب مرزهای قانون طبیعی، برای هدایت کنشهای خود و اختیار بر مالکیت و شخص خویشتن، بدون نیاز به کسب اجازه از دیگری و بدون وابستگی به اراده‌ی دیگری است. این وضعیت فراتر از این، وضعیت برابری است که در آن همه‌ی قدرت و قانونگذاری متقابل است، چرا که هیچکس چیزی بیشتر از دیگری در تملک خود ندارد. بنابراین هیچ چیز آشکارتر از این نیست که موجودات زنده از یک نوع و یک مقام، بدون اختلاف، برای بهره برداری از همان مواهب طبیعی و استفاده از استعدادهای یکسان زایش یافته‌اند و باید بطور برابر و بدون زیر دست یا مطیع بودن، زندگی کنند،». (٨).

برابری ژرف اندیشی شده در «وضعیت طبیعی» نزد لاک، برابری افراد آزاد است. این افراد با توجه به محدودیت توانایی‌های خود و برای پاسداری از برابری و آزادی خود، نیازمند و وابسته به یکدیگرند. آزادی فرد (liberty) نزد لاک، در هسته‌ی مرکزی خود، هرگز نباید به معنای دست و دلبازی مطلق در حرکات آزادانه و یا لگام گسیختگی فهمیده شود. لاک از همان آغاز روشن می‌سازد که یک چنین آزادی فردی، باید از نظر مضمونی بطور همزمان به واسطه‌ی نیاز مبرم فرد و ضرورت احترام به آزادی و حقوق مساوی سایر افراد درک شود. وی در این زمینه تصریح می‌کند: «این وضعیت [طبیعی] اگر چه وضعیت آزادی است، اما وضعیت لگام گسیختگی نیست. اگر چه انسان در این وضعیت صاحب آزادی مهارناپذیری در مورد شخص و مالکیت خویش است، اما از این آزادی برخوردار نیست که خود یا هر موجود زنده‌ای را که در مالکیت اوست، نابود سازد، مگر اینکه چنین امری را غایتی گرانقدرتر از صرف حفظ خویشتن ایجاب کند». (٩).

ملاحظه می‌شود که لاک نیاز انسان به حفظ خویشتن را به مثابه پدیده‌ای تعیین کننده در حیات اجتماعی، از نظر ارزشی در جایگاه والایی قرار می‌دهد. وی تناسب و تنش موجود میان نیاز و حق را به درستی تشخیص می‌دهد و لذا از حق آزادی هر فرد در حفظ خویشتن یاد می‌کند. آزادی برای حفظ خویشتن، همانا آزادی در چارچوب مرزهای قانون طبیعی است. اما پرسشی که در اینجا مطرح می‌گردد اینست که کدام عنصر می‌باید مانع سوء استفاده از این آزادی مهارناپذیر و لگام گسیختگی گردد؟ در اینجاست که جان لاک، عنصر خرد انسانی را وارد فلسفه‌ی سیاسی خود می‌سازد. انسانها از نظر لاک صاحب خصایص ذاتی برابر و عمومی و استعدادهای از منظر عقلی ویژه هستند. هر انسان موجودی است برخوردار از خرد و بدینسان همه‌ی انسانها از پایه با هم برابرند. خرد انسانی، به مثابه شیرازه‌ای است که باعث قوام و به هم پیوستگی «وضعیت طبیعی» می‌گردد: «در وضعیت طبیعی، قانونی طبیعی حکمفرماست که برای همگان الزامی است. اما خرد که این قانون ناشی از آن است به همه‌ی انسانها می‌آموزد که چنانچه بخواهند به پند خرد خود گوش فرادهند، از آنجا که همه‌ی انسانها برابر و مستقل اند، هیچکس اجازه ندارد به زندگی، تندرستی، آزادی و مالکیت دیگری صدمه‌ای وارد سازد». (١٠). در اینجاست که اندیشه‌ی حقوق بشر در دوران جدید، به شکلی درخشان نطفه می‌بندد.

راه به قانون طبیعت، از طریق خرد گشوده می‌شود، که لاک آن را «پرتو طبیعت» می‌نامد. اما این پرتو همه جا را روشن نمی‌سازد. امکان تاریکی، بهای آزادی برای جستجوست. اما به یاری قانون اولیه و طبیعی خرد می‌توان بر این تاریکی چیره گشت. بدینسان، در تاریخ اندیشه سیاسی، لاک پس از دکارت دومین فیلسوفی است که در یک سطح عمومی فلسفی، این یقین را نمایندگی می‌کند که انسان نه تنها اصولا" موجودی عالی و خردمند است، بلکه همچنین در تمام حوزه‌های اندیشه و عمل خود، از قابلیت استفاده از خرد برخوردار می‌باشد. اما لاک همزمان چنین توانایی را به دلیل میرایی، نیاز و ضعف انسان، محدود و کرانمند می‌شمارد. آزادی فرد نزد لاک، با نیاز طبیعی انسان برای عدالت و عشق به همنوع گره خورده است. «وضعیت طبیعی» مورد توصیف او، حامل رابطه‌ای تنش آمیز میان فردیت و اجتماع گرایی انسان است، همانا خواست کثرت و وحدت به مثابه حرکت بنیادین طبیعت کرانمند ذاتی خردگرا.

جان لاک از آغاز ـ اگر چه در شکلی گذرا ـ انگیزشهای هدایتگر گوناگونی چون آزادی، برابری، عدالت و عشق را در طبیعت انسان نهفته می‌بیند، در حالی که نزد‌هابس، عنصر مسلط در انگیزش انسانی، رانش قدرت است. کل آموزه‌ی دولت جان لاک در تمامی اجزاء و پیامدهای خود، آموزه‌ای مبتنی بر فردیت انسان باقی می‌ماند، فردیتی متکی بر ترکیبی از باور به خرد و اصل برابری. این ترکیب کل تصویر لاک از انسان و جامعه را متعین می‌سازد.



از وضعیت طبیعی به جامعه‌ی سیاسی

در نظر لاک، تمام حقوق فردی ناشی از «وضعیت طبیعی»، شالوده‌ای برای متعین ساختن و ارزش زندگی انسانی است. اما این «وضعیت طبیعی» به دلیل نبود یک قدرت ناظم که بتواند وحدت افراد را در حداقل ضروری خود تضمین نماید، وضعیتی ناپایدار است. در «وضعیت طبیعی» هر کس که «قانون طبیعی» را زیر پا گذارد، خود را از جامعه‌ی انسانی جدا ساخته و به بشریت اعلام جنگ داده است. لذا در چنین حالتی هر کس اجازه دارد تجاوز یا بی عدالتی نسبت به خود را کیفر دهد: «اجرای قانون طبیعی در آن وضعیت، به دست جمع سپرده شده است. به این ترتیب هر کس محق است کسی را که قانون را زیر پا گذارده است، در مقیاسی کیفر دهد که ضروری است تا مانع نقض قانون دیگری شود». (١١). اما لاک به دشواری امر دادگستری در «وضعیت طبیعی» آگاه است. او می‌داند که هر کس نمی‌تواند داور خوبی باشد، چرا که بسیاری از انسانها جانبدارانه و از روی احساس و انتقامجویی عمل می‌کنند. آنچه که در نظر لاک «وضعیت طبیعی» را تحمل ناپذیر می‌سازد درست همین امر است که هر انسانی فراتر از چارچوب عدالت و از روی طینت بد، میل به انتقام و بطور جانبدارانه می‌تواند در نقش داور دیگری، حکم به کیفر او دهد. لذا تشکیل حکومتی که بتواند مستقلا" و غیرجانبدارانه عدالت را به اجرا گذارد، امری ضروری است. اما لاک تأکید می‌کند که هر حکومتی نیز قادر نیست از عهده‌ی این امر مهم برآید. حکومتهای مطلقه و خودکامه در نظر لاک، از «وضعیت طبیعی» بدترند، چرا که در این حکومتها، یک حاکم جبار برفراز همگان قرار دارد و از این آزادی برخوردار است که آنطور که می‌خواهد در مورد سرنوشت دیگران تصمیم بگیرد: «اگر قرار باشد هر کس به آنچه که او [حاکم مطلق] انجام می‌دهد تسلیم باشد، حال کاملا" یکسان است که هدایت این حاکم مطلق را خرد، خطا یا شور و اشتیاق مفرط بر عهده داشته باشد، می‌توان گفت که حال و روز انسانها در وضعیت طبیعی بسیار بهتر از آن است تا اینکه ناچار گردند مطیع اراده‌ی ناعادلانه‌ی دیگری باشند.» (١٢).

همین «تحمل ناپذیری» و «ناپایداری» است که سرانجام انسانها را وامی دارد تا بر «وضعیت طبیعی» نقطه‌ی پایان بگذارند و به مثابه موجوداتی صاحب خرد و در تصمیمی خردمندانه به قراردادی متقابل تن دهند و دست به تأسیس اجتماعی سیاسی (commonwealth) بزنند. وظیفه‌ی چنین اجتماعی، پیش از هر چیز پاسداری از حقوق فردی و بویژه حق زندگی، آزادی و مالکیت است. هر میثاق و قرارداد دیگری عاری از این ویژگیها، هرگز قادر به پایان دادن به «وضعیت طبیعی» نخواهد بود. از همین روست که لاک «وضعیت طبیعی» را وضعیت «پیش دولتی» و «پیش سیاسی» می‌داند: «من مدعی ام که همه‌ی انسانها بطور طبیعی در چنین وضعیتی قرار دارند و در آن باقی خواهند ماند تا زمانی که با اتکاء بر نیروی توافق خود، خود را به اعضای یک جامعه‌ی سیاسی تبدیل کنند». (١٣).

رابطه‌ی میان وضعیت طبیعی و سیاسی (دولتی) و قراردادی که باید زمینه‌ی گذار اولی به دومی را فراهم سازد، نزد لاک کاملا" متفاوت از‌هابس است. اگر چه می‌توان تصریح کرد که برای تاریخ اندیشه‌ی سیاسی برای نخستین بار نزد هر دو متفکر، ایده‌ی قرارداد به عنصر تعیین کننده در مشروعیت دولتی و حتا فراتر از آن مشروعیت شکل حکومتی تبدیل می‌گردد. برای‌هابس، قرارداد، ناشی از نگاهی کاملا" افراطی و منفی نسبت به وضعیت طبیعی و لذا تلاشی برای برون رفت از بی سالاری و شر مطلق فردیت تام و گذار به مطلقیت رهایی بخش حکومت مطلقه است. حکومتی که بر فراز سر انسانها قرار می‌گیرد و امکان حق افراد را برای مشارکت سیاسی سلب می‌نماید. اما برعکس نزد لاک، حکومت مطلقه، حکومتی مطلقا" فسادپذیر نیز هست. بنابراین مفهوم قرارداد و تشکیل دولت ناشی از آن می‌باید از مضمونی کاملا" متفاوت برخوردار و ضامن استمرار بهبود یافته و تکامل مثبت وضعیت طبیعی باشد. در وضعیت دولتی نزد لاک، حقوق طبیعی افراد، به صورت پایدار و مستمر تأمین می‌گردد. جامعه‌ی سیاسی که بر پایه‌ی اراده‌ی خردمندانه‌ی افراد ساخته شده است، ذاتا" جامعه‌ای نگهبان است که می‌باید از زندگی، آزادی و مالکیت افراد پاسداری کند. بدین منظور باید سیطره‌ی حکومت در جامعه‌ی سیاسی تأمین گردد: «اگر انسان در وضعیت طبیعی، آنچنان که گفته شد، آزاد است، اگر او حاکم مطلق شخص و دارایی خویش است... چرا باید از آزادی خود دست شوید؟ چرا باید از این تسلط بر خویشتن بگذرد و خود را مطیع استیلا و جبر قدرتی دیگر سازد؟ پاسخ کاملا" روشن است: زیرا اگر او در وضعیت طبیعی صاحب چنین حقی نیز باشد، از امنیت کمی برخوردار است و مستمرا" در معرض تجاوز دیگران قرار دارد.... او داوطلبانه این وضعیت را که علیرغم آزادی کامل پر از هراس و خطر دائمی است وامی گذارد و به جامعه‌ای با دیگران می‌پیوندد». (١٤).

هدف اصلی چنین جامعه ای، تشکیل حکومتی است که بتواند همه‌ی حقوق فردی مستتر در وضعیت طبیعی را تأمین نماید. چنین حکومتی از آنجا که از مشروعیت لازم نیز برخوردار است، می‌باید به ابزار اعمال قهر قانونی نیز مجهز باشد. سنجیدار تعیین کننده در وضعیت دولتی، وجود داوری است که مستقل از حاکمیت بتواند عدالت را در جامعه مستقر سازد. فراتر از آن، برای استقرار حکومت قانون، امر قانونگذاری از آغاز تا اجرای کامل در حیات اجتماعی از طریق نهاد قانونگذاری مستقل از قوه‌ی مجریه، ضرورت تام دارد. بدینسان نطفه‌های اساسی اندیشه‌ی تفکیک قوای دولتی در فلسفه‌ی سیاسی جان لاک متجلی می‌گردد.



تفکیک قوا و حکومت قانون

جان لاک برای استدلال در مورد ضرورت تفکیک قوای دولتی، بار دیگر به سراغ «وضعیت طبیعی» می‌رود. به نظر او در«وضعیت طبیعی» دو وظیفه‌ی اساسی در مقابل انسان قرار دارد: نخست اینکه هر فرد ناچار است به تنهایی از زندگی، آزادی و مالکیتی که با کار و زحمت خود فراهم آورده، حفاظت کند. و دوم اینکه هر فرد باید تجاوز به حقوق خود را شخصا" کیفر دهد. به عقیده‌ی لاک اگر فرد در برآوردن وظیفه‌ی نخست حتا بطور ناقص موفق شود، در برآوردن وظیفه‌ی دوم کاملا" ناموفق خواهد ماند، چرا که تحقق وظیفه‌ی دوم، لزوما" به بی سالاری (آنارشی) منجر خواهد گردید که در آن هر فرد حق و میزان کیفر متجاوز را خود تعیین خواهد کرد. به این ترتیب زندگی، آزادی و مالکیت عموما" به مخاطره خواهد افتاد. نظمی که جان لاک از طریق قرارداد میان افراد خواهان رسیدن به آن است، می‌تواند هر دو وظیفه را عهده دار گردد. وظیفه‌ی نخست را از طریق ایجاد نهادهای دولتی مانند نیروهای نظامی و انتظامی و ایجاد چارچوبی که در آن زندگی آزاد افراد، تأثیرگذاری آزاد اراده‌ی خردمندانه‌ی آنان بر امور و لذت بردن از مالکیتی که نتیجه‌ی کارشان است امکان پذیر می‌گردد. و وظیفه‌ی دوم را از طریق تأسیس دستگاه دادگسترانه‌ای که نقض قوانین را کیفر دهد. در یک چنین نظمی همه‌ی افراد صرفنظر از جایگاه اجتماعی خود، در برابر قوانین برابرند و باید از آنها تبعیت کنند. نظم حقوقی مشترک و حقوق جداگانه، خود را در قوانینی متبلور می‌سازند که به صورت درست و معتبر در قانون اساسی سندیت یافته است. بنابراین حکومت قانون نزد لاک، به معنای حاکمیت قوانین است: «هدف بزرگی که انسانها را به جامعه رهنمون می‌شود، لذت بردن از مالکیتشان در صلح و امنیت است و ابزار و وسائل بزرگی که برای نیل به این هدف مورد استفاده قرار می‌گیرد، همانا قوانینی است که در این جامعه وضع می‌گردد». (١٥).

جایگاه مرکزی قوانین در اندیشه‌ی سیاسی لاک، به آنجا منجر می‌گردد که او قوه‌ی قانونگذاری را پیش شرط تثبیت بنیاد دولت مدرن قلمداد می‌نماید. قوه‌ی قانونگذاری یا پارلمان، عالی ترین نهاد دولتی و نمایشگر مشارکت مردم به مثابه جمع افراد جامعه در سرنوشت سیاسی است. این مشارکت از طریق گزینش نمایندگان که منظما" تکرار می‌گردد، جامه‌ی تحقق می‌پوشد. اگر اختیار قانونگذاری از آن پارلمان است، سایر فعالیتهای نهادهای دولتی، به عهده‌ی قوه‌ی مجریه واگذار می‌گردد. از نظر لاک، قوه‌ی مجریه ـ که به نوعی قوه‌ی قضاییه را نیز دربر می‌گیرد ـ نسبت به قوه‌ی قانونگذاری یا پارلمان در جایگاهی ثانوی قرار می‌گیرد. در همینجا می‌توان خاطرنشان ساخت که تفکیک کامل میان سه قوه، بعدها نزد منتسکیو که کاملا" تحت تأثیر اندیشه‌های لاک بود صورت می‌پذیرد. لاک در برجسته ساختن اهمیت قوه‌ی قانونگذاری می‌نویسد: «نخستین و بنیادی ترین قانون ایجابی همه‌ی دولتها، ایجاد قوه‌ی قانونگذاری است ـ درست همانطور که نخستین و بنیادی ترین قانون طبیعی، یعنی چیزی که باید بر فراز قوه‌ی قانونگذاری نیز اعتبار داشته باشد، حفظ جامعه است». (١٦). اما لاک در عین حال تلاش می‌کند تا موازنه‌ای محتاطانه میان قوه‌های قانونگذاری و مجریه برقرار سازد تا آنان از طریق خنثی ساختن قدر قدرتی یکدیگر، نه تنها نتوانند حقوق فرد را به مخاطره اندازند، بلکه فراتر از آن به ناچار این حقوق را تضمین نمایند. بدینسان آشکار می‌گردد که امر آزادیهای فردی برای لاک، مهمتر از ساختارهای دمکراتیک نظام سیاسی است. از همین رو وی نه فقط از طریق تقسیم بندیهای ساختاری قوای دولتی، بلکه همچنین از طریق تثبیت محتوایی آنها تلاش می‌ورزد تا در خدمت حقوق و آزادی فرد، قدرت دولت را مشروط سازد. خصلت نمای چنین تلاشی، اینست که لاک وظایف قوای دولتی و در واقع نظام سیاسی را نام می‌برد و سپس به شیوه‌ای سلبی، وظایف و حقوقی را که از آن دولت نیست، برجسته می‌سازد. بدینسان دولت اجازه ندارد زندگی، آزادی و مالکیت هیچ فردی را به مخاطره اندازد، مادامی که این فرد، زندگی، آزادی و مالکیت دیگران را خدشه دار نکرده باشد. لاک به روشنی مرزهای اقتدار قوای دولتی را ترسیم می‌کند. گزینش قوه‌ی قانونگذاری برای نشان دادن مرزهای ترسیم شده اتفاقی نیست. از آنجا که برای لاک این قوه از جایگاه والاتری نسبت به سایر ساختارهای دولتی برخوردار است، هر آنچه که مرزهای اقتدار آن را متعین می‌سازد، به طریق اولی در مورد سایر قوه‌ها معتبر خواهد بود.

بدین ترتیب قوه‌ی قانونگذاری و به دنبال آن سایر قوای دولتی، خودسرانه و بدون اتکاء بر قوانین اجازه‌ی فعال شدن را ندارند. قوانین جاری در جامعه، برای همه‌ی شهروندان یکسان و معتبرند. هیچ شهروندی بنا بر موقعیت اجتماعی و یا بر اساس میزان دارایی مادی خود، از امتیاز ویژه‌ای برخوردار نیست و هیچ شهروندی را به دلیل تنگدستی و وابستگی به قشر تحتانی جامعه نمی‌توان از طریق قانون متضرر ساخت. قوانین باید معیاری ثابت برای همگان داشته باشند و هدف اصلی آنها چیزی جز رفاه مردم نباشد. مالیاتها باید با موافقت مردم اخذ گردد و این امر از نظر سیاسی تنها هنگامی قابل تحقق است که پارلمانی از نمایندگان مردم که بطور منظم گزینش می‌شود، بر آن نظارت داشته باشد. لاک برای تفکیک قوا اهمیتی ویژه قائل است. او تأکید می‌کند که قوه‌ی قانونگذاری به هیچ رو مجاز نیست اختیارات خود را به نهادهای دیگری واگذار کند، زیرا چنین امری نه تنها غیرقانونی و مخالف نظام سیاسی است، بلکه باید از نظر اخلاقی نیز مذموم و طردشدنی به حساب‌اید. از نظر لاک، تفکیک قوای دولتی، پیش شرط گوهرین بقای نظام حقوقی آزادیخواهانه‌ای است که وظیفه‌ی پاسداری از زندگی، آزادی و مالکیت فرد را بر عهده گرفته است.

جان لاک به روشنی برای فرد در قبال تعرضات دولتی، حق مقاومت قائل است. هر جا که قوه‌های دولتی اعم از قانونگذاری و یا مجریه تجاوزی به حقوق فرد مرتکب شوند و فرد نتواند از طریق گزینش و یا برکناری این نهادها، از آن تجاوزات ممانعت به عمل آورد، از نظر لاک فرد از حق مقاومت در مقابل دولت برخوردار است. چرا که چنین تعرضات و تجاوزاتی از طرف ارگانهای دولتی، دوباره جامعه را به وضعیت طبیعی باز می‌گرداند که در آن هر کس ناچار است حق خود را خود وصول کند. به نظر لاک، در چنین حالتی این افراد یا مردم نیستند که دست به شورش زده اند، بلکه این دولت و نهادهای دولتی هستند که از طریق تعرضات مداوم به حقوق مردم، تلاطم را به جامعه تحمیل نموده‌اند. آنها به این ترتیب با رفتاری نادرست، از مشروعیت خود دست شسته‌اند. بنابراین زمینه‌ای برای تبعیت و فرمانبری از چنین دولتی وجود ندارد. اما لاک در این حق مقاومت مردم، عنصری انقلابی را نمی‌بیند، چرا که هدف از مقاومت چیزی جز بازگشت به وضعیت قانونی گذشته نیست که در آن نظام سیاسی پاسدار حقوق افراد بود: «هرکس که از قهر غیرقانونی استفاده می‌کند، خود را در مقابل کسانی که در مورد آنان قهر اعمال کرده است، در وضعیت جنگی قرار می‌دهد. اما در چنین وضعیتی، تمام تعهدات گذشته منتفی و تمام حقوق دیگر پایان یافته است و هر کس حق دارد در مقابل متجاوز از خود دفاع کند. این امر آنچنان آشکار است که حتا بارکلی، مدافع اقتدار و قدسیت پادشاهان، خود را ناچار می‌بیند اعتراف کند که مردم در مواردی مجازند در مقابل شاه خود دست به مقاومت بزنند. از آموزه‌ی خود او نیز می‌توان دید که هر مقاومتی از طرف مردم در مقابل شهریاران، شورش نیست». (١٧).علیرغم پیش بینی دشواریهایی از این دست، فلسفه‌ی سیاسی جان لاک در مجموع خوشبینانه است. او تکثرگرایی در جامعه و امکان وجود بدیل اپوزیسیون را سازوکاری برای پیشگیری از خودسری و خودکامگی در جامعه می‌داند. لاک عمیقا" باورمند است که اکثریت افراد با تکیه بر خرد خود نهایتا" موفق به یافتن راه حل درست خواهند شد. وی احترام به کثرت گرایی در نظریات، نهادها و حاملین قدرت و در کنار آنها توافق حداقل مردم را به عنوان عامل تثبیت کننده، وثیقه‌ی مطمئن یافتن سیاست صحیح می‌داند.جدایی دین از دولت و بردباری مذهبی

مدتها پیش از دوران جان لاک، متفکرینی چون دانته و مارسیلیوس خواستار منزلت بیشتر شاه و دولت عرفی در مقابل پاپ و کلیسا شده بودند. اما تلاش آنان عمدتا" بر این پایه استوار بود که با استناد به فرامین الهی و آموزه‌های مسیحیت، مرتبه‌ی خودمختار پادشاهان را پشتوانه‌ای مذهبی بخشند. دین پیرایان بزرگ نظیر لوتر و کالوین نیز بر تنش شدید میان قدرت روحانی و عرفی انگشت گذاشته بودند، اما در مجموع آن دو را صرفا" صورت‌های متفاوت تجلی اراده‌ی نظم الهی می‌دانستند. بدینسان اگر چه در آغاز دوران جدید، زمینه‌های «افسون زدایی» از قدرت دنیوی آماده شده بود، اما استدلالات در این راستا، همچنان برخاسته از باورهای ژرف دینی بود.با ماکیاوللی، تلاش نظریه‌ی سیاسی سکولار، عمدتا" متوجه آن شد که سیاست بر پایه‌ی قوانین خودویژه و قانونمندیهای درون ماندگار (immanent) بازتعریف شود. اما ماکیاوللی و بویژه متفکر و حقوقدان فرانسوی ژان بُدن Jean Bodin و نیز‌هابس نیز ناچار بودند خود را با تأثیرات سیاسی و اجتماعی مسیحیت و مذاهب متعدد آن درگیر سازند. آنان در پی این هدف برآمدند که دین را وارد محاسبات اصول مستقل سیاست سازند. بدینسان دین به یکی از مهمترین ابزار در خدمت مصلحت دولت در آغاز عصر جدید تبدیل شد، به عبارت دیگر به نیروی عالی و برجسته‌ی همپیوندی میان شهروندان و دولت. از آن پس، این دولت بود که می‌توانست در این باره تصمیم بگیرد که دین در کدام شکل می‌تواند نقش همپیوندانه‌ی خود را ایفا کند.‌هابس حتا تا آنجا پیش می‌رود که مذهب مورد نظر خود را نیز در خدمت چنین سیاستی اعلام می‌کند. از آن پس، دولت، علایق ویژه‌ای نشان می‌داد که کلیسا یا یکی از کلیساهای مذهبی را به زیر حیطه‌ی اختیار خود آورد، تا برای اقدامات خود، مشروعیت و پشتوانه‌ای الهی نیز فراهم سازد. این امر در عین حال به ناگزیر به عنصری در خدمت تقویت اقتدار دولت و شالوده ریزی حقوق ویژه‌ای برای آن در مقابل شهروندان و نیز سایر دولتها تبدیل گردید.جان لاک اما در تکوین چنین فرآروندی، علت اصلی فلاکت و مصیبت جنگ داخلی انگلستان و کل اروپای سده‌ی هفدهم را می‌بیند. جنگهای قاره‌ی اروپا در این سده، درست همانند سده‌ی پیش از آن، عمدتا" ناشی از اختلافات مذهبی و میان سلسله‌های پادشاهی و شهریاری گوناگون با مذاهب مختلف بود. اتحادهای جنگی میان سلسله‌هایی با مذاهب مشترک، برای لاک اتحادی شوم بود و او آنها را مسئول انشقاق و نکبت عصر خود و مخل صلح و امنیت و رفاه فرد و پاسداری از حقوق او می‌دانست. ریشه‌ی اصلی این بلایا در نزد لاک، در نابردباری و عدم تساهل مذهبی نهفته بود. او عمیقا" بر این باور بود که قدرت دولتی که همواره تمایل به درنوردیدن مرزهای خود دارد و دین که همواره ادعای حقیقت مطلق را دارد، در سیاست عدم تساهل است که در هم گره می‌خورند. در چنین پیوندی، هم دولت و هم دین که هر دو نیز از مشروعیت برخوردارند، به فساد کشیده می‌شوند. آنها در حالیکه دامنه‌ی اعتبار خود را بطور نامشروع گسترش می‌بخشند، همزمان به انحراف و بیراهه می‌روند.برای جلوگیری از چنین مصیبتی، دولت باید قدرت مشروع خود را صرفا" در خدمت مسائل دنیوی قرار دهد و فعالیتهای خود را در چارچوب امور این جهانی محدود سازد. بدینسان دولت خواهد توانست امکان مانوورهای گوناگون را جهت تمشیت امور سیاسی برای خود حفظ کند و از تصلب و تمامیت خواهی بپرهیزد. به نظر لاک، امور این جهانی و بویژه جامعه‌ی سیاسی و دولت، در سیالیت دائمی قرار دارد، اما دغدغه‌ی دین باید آرامش ابدی برای روان انسانها، ستایش بی پایان پروردگار و تفسیر وجدانی حقیقت بر اساس آموزه‌ها و پیام مسیحیت باشد.جان لاک، ادعای حقیقت نزد همه‌ی مذاهب گوناگون را بنیادا" مشروع و حتا ضروری می‌داند، اما تصریح می‌کند که چنین امری مادامی تحمل پذیر است که علائق کلیسا متوجه ایجاد نظامی عقلانی میان انسانها و تحقق آموزه‌های رهایی بخش و همنوعدوستانه‌ی عیسا مسیح باشد. اجتماعات مذهبی باید بر پایه‌ی اتحاد داوطلبانه‌ی افراد شکل گیرند و نه بر اساس فشار و جبر وجدانی. و لذا ادعای حقیقت کلیسای مذهبی، باید به دلایل خردمندانه با همزیستی عقلانی افراد، و به دلایل احساسی آموزه‌ی مسیحیت، با آزادی و حق انتخاب همراه گردد؛ آزادی در پذیرش و قبول حقیقت مذهبی. این آزادی باید برای هر انسانی، در سایه‌ی روح تساهل فراهم گردد. کلیسا باید چنین امری را ممکن سازد و ارگانهای دولتی وظیفه دارند، تحقق و پاسداری این روح تساهل را بر عهده گیرند. مادامی که دولت چنین نقش پاسدارانه‌ای را برای آزادی مذهبی بر عهده دارد، کلیساها باید مطیع دولت باشند، اما در غیر این صورت کلیساها باید از دخالت دولت در امان بمانند و در تصمیم گیریهای مربوط به امور داخلی خود از آزادی کامل برخوردار گردند.به این ترتیب، جان لاک خواهان جدایی کامل میان دین و دولت، در خدمت حقوق و آزادیهای شهروندی است. او مخالفت خود را با دین دولتی و کلیسای دولتی صریحا" اعلام می‌کند و پیامدهای ناگوار آن را به عنوان نمونه‌ای از نابردباری مذهبی در کشور خود انگلستان خاطر نشان می‌سازد. او تبلیغ تساهل مذهبی را در درجه‌ی نخست تکلیف و وظیفه‌ی کلیسا می‌شمارد، اما در عین حال از دولت خواستار تحقق و حفظ تساهل مذهبی می‌شود و شهروندان را نیز به بردباری و شکیبایی مذهبی نسبت به یکدیگر فرا می‌خواند.

برای نشان دادن وابستگی تاریخی فلسفه‌ی سیاسی جان لاک و اینکه او نیز چون سایر متفکران، فرزند زمانه‌ی خویشتن است، بد نیست اشاره کنیم که وی علیرغم آزاداندیشی، تساهل را نسبت به دو گروه اجتماعی روا نمی‌دارد: کاتولیکها و خداناگروان (آتئیست‌ها). لاک دسته‌ی دوم را فاقد اخلاق لازم برای ملتزم کردن خود به قرارداد اجتماعی و پیوستن به جامعه‌ی سیاسی می‌داند و آنان را سرزنش می‌کند که با تبلیغ بی خدایی، زمینه‌های فساد اخلاقی در جامعه را گسترش می‌دهند. باید یادآور شد که آتئیست‌ها در آن زمان تنها گروه کوچکی از روشنفکران را تشکیل می‌دادند و بسیاری از آنجا که تامس‌هابس را نیز در زمره‌ی این روشنفکران به حساب می‌آورند،‌هابس را مخاطب اصلی لاک در این مورد می‌دانند. اما در مورد کاتولیکها، استدلال جان لاک، به گونه‌ی دیگری است و ریشه در اندیشه‌های او در مورد اهمیت شکل گیری «دولت ملی» دارد. لاک به دلیل باور ژرف نسبت به امر جدایی دین از دولت، کاتولیکها را سرزنش می‌کند که با تبعیت از پاپ و کلیسای کاتولیک، از نهادی فرمانبری می‌کنند که فقط دغدغه‌ی مذهبی ندارد، بلکه از ادعای خود برای قدرت سیاسی و دنیوی نیز دست بر نمی‌دارد. بدین ترتیب دستگاه پاپی و کلیسای دولتی، خود را رقیب دولت ملی می‌دانند که در واقع تنها نماینده‌ی مشروع نظم سیاسی این جهانی است. پیش از این خاطر نشان ساخته بودیم که لاک حکومت را نتیجه‌ی قرارداد اجتماعی و اراده‌ی آزاد افراد برای تشکیل آن می‌داند. برای لاک، استقلال و حق حاکمیت مردم است که استقلال و حق حاکمیت دولت را فراهم می‌آورد و ترکیب استقلال رأی مردم و حق حاکمیت دولتی، آن را به تنها نهاد مشروعی مبدل می‌سازد که نمی‌تواند و نباید «مشروعیت» دیگری را در کنار خود تحمل کند. اما پاپ و کلیسای کاتولیک علیرغم داشتن هواداران بسیار که بخش مهمی از جمعیت اروپا را دربر می‌گیرند، این استقلال و حق حاکمیت مردمی را به زیر علامت سئوال می‌برند و لذا تساهل در حق آنان روا نیست.ملاحظه‌ی پایانی

فلسفه‌ی سیاسی جان لاک، معماری نظامی سیاسی بر شالوده‌ی حق حاکمیتی مردمی است که باید در خدمت حقوق طبیعی انسانها باشد. شکل حکومت در این اندیشه، حکومتی میانه رو و معتدل است که بطور منظم باید از طرف مردم گزینش گردد. دولت باید دارای قوه‌های تفکیک شده باشد تا در سایه‌ی رقابت و کنترل متقابل آنها، آزادی و حقوق فردی پایمال نگردد. جامعه‌ی دلخواه لاک، جامعه‌ای است که بر پایه‌های اعتماد و کنترل، همکاری و رقابت، وفاداری و انتقاد استوار است و مرزهای گوناگون عناصر اقتدار آن را، قانون اساسی تعیین می‌کند. اندیشه‌ی سیاسی لاک، تکانه‌ای نیرومند در راستای تحقق جامعه‌ی بازی است که باید از ارزشهای بنیادین آن مانند حق زندگی و آزادی و مالکیت فرد، در سایه‌ی حکومت قانون و از طریق سیاستی انسانی توأم با اصلاحات مداوم پاسداری شود. طرح لاک برای جامعه‌ای که در آن مرز روشنی میان دولت و دین کشیده شده است، گسست قطعی نسبت به اندیشه‌های دوره‌ی متأخر سده‌های میانه و آغازین عصر جدید در این زمینه و راهگشای بردباری و شکیبایی مذهبی در جامعه است. با جان لاک، فلسفه‌ی سیاسی دوران او، نه تنها وارد مرحله‌ی تازه‌ای می‌شود، بلکه به سطح جدیدی ارتقا می‌یابد و بدینسان الگوی گفتاری (پارادایم) تازه‌ای شکل می‌گیرد.بر سنگ مزار او، این جملاتش نقش بسته است: «رهگذر، لختی درنگ کن! در اینجا جان لاک خفته است. می‌پرسی او چگونه مردی بوده است؟ چنین پاسخ می‌دهد: کسی که با دارایی مختصر خود رضایتمند زیست. به یاری کسب دانش، تنها تا بدانجا رسید که صرفا" خدمتگزار حقیقت باشد. این را می‌توانی از نوشته‌های او بیاموزی. آنها آنچه را که از او باقی مانده، حقیقی تر از کلام ستایش آمیز مشکوک سنگنوشته‌ی یک گور گزارش خواهند کرد. فضیلت‌هایش، اگر دارای فضیلتی بوده باشد، کوچکتر از آنند که مایه‌ی مباهات او باشند و آنها را جهت تقلید به تو عرضه کند. خطاهایش ایکاش همراه او به گور سپرده شده باشند. اگر به دنبال الگویی از فضیلت می‌گردی، آن را در بشارت مسیح خواهی یافت: باشد که فسادی از آن دست را در هیچ جا نیابی! تصویری از مرگ را (که در خدمت هشداری برای توست)، در اینجا و همه جا می‌یابی» (١٨).ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ





١ـ اوکام (آکامی) Wilhelm v. Ockham (١٣٠٠ ـ ١٣٥٠) متفکر و یزدانشناس دوره‌ی متأخر اسکولاستیک سده‌های میانه، که با آموزه‌های خود زمینه‌ی فروپاشی تفکر اسکولاستیک را فراهم ساخت. اوکام مفاهیم عمومی (ایده‌ها) را صرفا" نامهایی (نومینالیسم در زبان لاتینی از همین کلمه است) می‌دانست که متقدم نسبت به اشیاء و نیز در اشیاء وجود ندارند، بلکه صرفا" محصولات تفکر ما می‌باشند و به این معنا فقط در اندیشه‌ی فاعل شناسا وجود دارند. گرایش بعدی نومینالیسم به آمپریسم شک گرایانه، بطور فزاینده جزمیات مسیحی را به مثابه شناخت عقلانی مورد تردید قرار داد و این جزمیات را به سرچشمه‌ی خود به عنوان گزاره‌هایی ایمانی بازگرداند. بدینسان زمینه جدایی گستره‌های ایمان و دانش فراهم گشت و فلسفه‌ی اسکولاستیک در هدف خود برای استدلال عقلی ایمان شکست خورد.٢ـ رنه دکارت Rene' Descartes (١٥٩٦ ـ ١٦٥٠) متفکر بزرگ فرانسوی و بنیانگزار راسیونالیسم در عصر جدید است. دکارت در متافیزیک خود، خدا را جوهر خلق نشده‌ی ذاتی ناکرانمند، عالی، واقعی و کامل می‌داند. برای دکارت، جوهر، آن چیزی است که برای وجود خود نیازمند چیز دیگری نیست. از نظر دکارت، روان و ماده نیز که هر دو پیش شرطهای اصل متعارف و عینی جهان اند، جوهر به حساب می‌آیند و تفاوت آنها با جوهر خداوندی در آن است که از طرف خدا خلق شده‌اند. اما این جوهرها با هم کاری ندارند و از یکدیگر مستقل‌اند. به نظر دکارت، روان، جوهر اندیشنده و غیر گسترش یافته و ماده، جوهر گسترش یافته و نیندیشاست.٣) Essay Concerning Human Understanding٤ـ در زبانهای اروپایی، دو مفهوم State انگلیسی که همان Staat آلمانی است و Government انگلیسی که همان Regierung آلمانی است، از بار معنایی کاملا" متفاوتی برخوردارند. اولی مفهومی است بیشتر مجرد و انتزاعی که بیان کننده‌ی کل دستگاهها و مؤسساتی است که به صورت پایدار و مستقل از افراد و اشکال و سیاستهای حکمرانی و با اقتداری نسبتا" معنوی وجود دارند. دومی اما مفهومی است مشخص و بیانگر نهادها و اشخاصی است که برای دوره‌ای کار هدایت و مدیریت امور سیاسی را عهده دار می‌شوند و مشروعیت آنان متکی بر گزینش‌های ادواری است. ما در بررسی آثار سیاسی جان لاک نیز با این تفکیک مفهومی روبرو هستیم. متأسفانه در زبان فارسی معمولا" تفکیک روشنی میان دو اصطلاح «دولت» و «حکومت» صورت نمی‌گیرد و آنها گاهی در توضیح دو نهاد متفاوت در ساختار قدرت و گاهی هم معنی و یا به جای یکدیگر مورد استفاده قرار می‌گیرند. مثلا" هم از دولت جمهوری اسلامی یاد می‌شود و هم از دولت محمد خاتمی، در حالیکه در مورد دوم منظور کابینه‌ی حکومتی است. قطعا" باید ریشه‌های این ناروشنی را در عدم شکل گیری بهنجار دولت مدرن ملی در ایران جستجو کرد که البته بحثی است جداگانه. در هر حال با توجه به اینگونه ابهامات مفهومی در زبان فارسی، لازم به توضیح است که در این جستار، اصطلاح «دولت» معادل مفهوم State = Staat و اصطلاح «حکومت» معادل مفهوم Government = Regierung به کار رفته است.٥) Essay Concerning Toleration٦) Two Treatises of Government٧) Patriarcha or the Natural Power of Kings٨) John Locke, Über die Regierung, Stuttgart ١٩٩٩, S.٤-٥

٩) John Locke, a.a.O., S. ٦

١٠) Ebenda١١) John Locke, a.a.O., S. ٧

١٢) John Locke, a.a.O., S. ١٢

١٣) John Locke, a.a.O., S. ١٤

١٤) John Locke, a.a.O., S. ٩٥-٩٦

١٥) John Locke, a.a.O., S. ١٠١

١٦) Ebenda١٧) John Locke, a.a.O., S. ١٧٥

١٨) Volker Spierling, Kleine Geschichte der Philosophie, München ١٩٩٠, S. ١٨٦-١٨٧

منابع مورد استفاده به زبان آلمانی:



John Locke: Über die Regierung, Reclam Verlag, Stuttgart ١٩٩٩.

John Locke: Ein Brief über Toleranz,( englisch-deutsch) Hrsg. Julius Ebbinghaus, Hamburg ١٩٦٦.

Thomas Hobbes: Leviathan oder Stoff, Form und Gewalt eines bürgerlichen und kirchlichen Staates, Hrsg. Iring Fetscher, Frankfurt/M-Berlin-Wien ١٩٧٦.

Alexander Schwan: John Lockes Grundlegung des freiheitlichen Rechts- und Verfassungsstaates, in Politische Theorien von der Antike bis zur Gegenwart, Bonn ١٩٩٣.

Bertrand Russel: Lockes Politische Philosophie, in Philosophie des Abendlandes, Köln ٢٠٠١.

Peter C. Mayer-Tasch: John Locke - Der Weg zur Freiheit, Nachwort in ders. John Locke, Über die Regierung, Stuttgart ١٩٩٩.

Volker Spierling: Kleine Geschichte der Philosophie, Piper Verlag, München ١٩٩٠

علاقمندان به اندیشه‌های جان لاک، می‌توانند در زبان فارسی به آثار زیر مراجعه کنند:ـ نامه‌ای در باب تساهل، نوشته‌ی جان لاک، ترجمه‌ی شیرزاد گلشاهی، نشر نی، تهران ١٣٧٧

ـ سیر حکمت در اروپا، نگارش محمد علی فروغی، انتشارات صفی علیشاه، تهران ١٣٦١ ، صفحات ١١٩ تا ١٤٢

ـ خداوندان اندیشه‌ی سیاسی (جلد دوم)، نوشته‌ی و. ت. جونز، ترجمه‌ی علی رامین، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران ١٣٧٦ (فصل پنجم، جان لاک، صفحات ٧٩٣ تا ٨٨٠).ـ تاریخ فلسفه، جلد پنجم فیلسوفان انگلیسی از‌هابز تا هیوم، نوشته‌ی فردریک کاپلسون، ترجمه‌ی امیر جلال الدین اعلم، انتشارات علمی و فرهنگی، تهران ١٣٧٠، (فصل‌های ٤ تا ٧، صفحات ٨١ تا ١٥٩).

ـ فهم نظریه‌های سیاسی، نوشته‌ی توماس اسپریگنز، ترجمه‌ی فرهنگ رجایی، نشر آگه، تهران ١٣٧٠ (صفحات ٤٣ تا ٦٤).



رنسانس


رنسانس

رنسانس در سال‌های ۱۳۰۰ از ایتالیا آغاز شد و در عرض سه قرن در سراسر اروپا انتشار یافت. به ندرت در دوره‌ای چنین کوتاه از نظر تاریخی، رخدادهای متعددی به وقوع می‌پیوندد. حال آنکه این قرن‌ها سرشار از تغییرات اساسی و فعالیت‌های بزرگ است. جهان امروزی نتیجهٔ همین فعالیت‌هاست، زیرا رنسانس پایه‌های اقتصادی، سیاسی، هنری و علمی تمدن‌های کنونی غرب را بنا نهاد.[۱]

دانش و هنر پیشرفت‌های عظیمی در ایتالیای سدهٔ پانزدهم و شانزدهم به‌وجود آوردند. این احیای فرهنگی به «رُنِسانس» (یعنی نوزایش) مشهور شده‌است. دانشمندان، سرایندگان و فیلسوفانی ظهور کردند که با الهام از میراث اصیل روم و یونان با دیدگانی تازه‌تر به جهان می‌نگریستند. نقاش‌ها به مطالعهٔ کالبد انسان پرداختند و اعضای بدن انسان را به شیوهٔ واقع‌گرایانه‌ای نقاشی می‌کردند. فرمانروایان ساختمان‌ها و کارهای بزرگ هنری را سفارش دادند. این عقاید تازه بزودی در سراسر اروپا گسترش یافت.

[ویرایش] رنسانس در علوم

به تعبیری دوره رنسانس دوره خردگرایی، ریاضیات، منطق و انسان‌مداری است در این دوره کلیسا و تفکرات مذهبی کنار می‌رود و یک جنبش دموکراتیک به وجود می‌آید و مثل روم و یونان باستان پیشرفت علمی مطرح می‌شود و تأثیر آن از قرون وسطی است چون مسلمانان مسیحیان را شکست داده علم آنها وارد اروپا شده و دانشمندانی از شرق به غرب می‌آیند و باعث شکوفایی علمی شده و رنسانس به وجود می‌آید. در این دوره ما شاهد اختراعات زیادی هستیم مثل باروت، صنعت چاپ، دریانوردی، کشف قطب نما، تلسکوپ و...

دوران رنسانس برای اروپاییان عصر جدیدی بود سرشار از کامیابی‌های عظیم. بسیاری از افراد با ژان فرنل موافق هستند. او در سال‌های اول سدهٔ ۱۵۰۰ چنین نوشت:

« جهان چرخید. یکی از بزرگ ترین قاره‌های زمین کشف شد ... صنعت چاپ بذر دانش را کاشت. باروت در روش جنگ انقلابی پدید آورد. دست نوشته‌های باستانی احیا شد... این‌ها همگی گواه پیروزی عصر جدید (رنسانس) هستند.[۲]

»



[ویرایش] نقش نهضت ترجمه بر رنسانس در علوم

در قرون دوازدهم و سيزدهم ميلادى نهضت ترجمه کتب مسلمانان به طور گسترده‏اى در اروپا پديد آمد. اين نهضت از پايه های اصلى رنسانس علمى و فكرى و عامل اساسى رويكرد اروپاييان به علم و دانش بود. در این دوران آثاری مهمی در پژشکی همچون كتاب طب‏الملكى على بن عباس اهوازى، كتاب الحاوى، دايرة‏المعارف بزرگ طب، و قانون ابن سینا به عبرى و لاتينى ترجمه شد. موضوع ديگر مورد توجه مترجمان اروپايى مباحث علم حساب (Arithmetic) و هندسه بود. اولين آثارى كه در اين زمينه از عربى به لاتينى ترجمه شد كتابهاى دانشمندان يونانى بود; مانند چهار مقاله اقليدس و پانزده مقاله اصولى او و نيز كتاب الاربعه بطلميوس Ptolemaios . اما بزودى ترجمه تاليفات و شرحهاى دانشمندان مسلمان آغاز شد. از مهمترين كتابهاى ترجمه شده جبر و مقابله خوارزمى بود كه آغازگر علم جبر در اروپا شد. اين كتاب دوبار ترجمه شد با نامهاى Algebra و Liber Algorithmi (يا كتاب خوارزمى) ترجمه شد كه هم اكنون بعضى نسخه‏هاى آن در دسترس است.[۳]

[ویرایش] جامعهٔ قرون وسطی در تحول

طرح یک ماشین پرنده از داوینچی. لئوناردو داوینچی برای طرحهای خود بوسیله خط معکوس یادداشت‌هایی را نوشته‌است که فقط آنها را در آینه می‌توان خواند.

جامعهٔ قرون وسطی که در سال ۱۳۰۰ در آستانهٔ رنسانس قرار گرفته بود، جامعه‌ای مشکل‌دار بود. چنان‌که چارلز جی نوئر می‌نویسد:

« تمدن قرون وسطایی نقایص اساسی داشت. بحرانی که در قرن چهاردهم پدیدار شد با بحرانی که جامعهٔ روم (باستان) را در هم شکست، مقایسه شده‌است. زیرا برای پذیرفتن اصلاحات زیر بنایی انعطاف به خرج داد[۴]

»

فئودالیسم، نظام اجتماعی قرون وسطی دیگر موثر نبود. ساختار سست سیاسی آن نمی‌توانست شیوه‌هایی را برای تشکیل و ادارهٔ کشورهایی که حکومت قدرتمند مرکزی داشتند و در انگلستان و فرانسه در حال شکل‌گیری بودند، فراهم آورد. به‌علاوه کلیسای کاتولیک نیز، که به جامعهٔ قرون وسطی ثبات می‌بخشید، در سال‌های پایانی قرون وسطی گرفتار مشکلات داخلی خودش بود. بسیاری از روحانیان با استفاده از موقعیتشان برای خود قدرت‌های سیاسی کسب می‌کردند. البته عوامل دیگری هم در ایجاد رنسانس دست داشته‌اند. از جمله رونق تجارت؛ هنگامی که سربازان از جنگ‌های صلیبی باز می‌گشتند با خود ادویه، ابریشم و... را می‌آوردند. رشد بازرگانی با توجه به بقیه دنیا برانگیخت و جامعه‌ای که روزگاری بسته و محدود بود، شروع به باز شدن و توسعه نمود.[۵]

[ویرایش] انسانگرایان و فرهنگ

سیسرو: فیلسوف و سیاست‌مدار رومی

در قرن پانزدهم، در سراسر اروپا و خاورمیانه، محققین قفسه‌های غبار گرفتهٔ ساختمان‌های قدیمی را جستجو کردند و دست‌نوشته‌های یونانی و رومی را پیدا کردند. در نتیجه، نوشته‌های باقی مانده از نویسندگان کلاسیک از جمله افلاطون، سیسرو، سوفوکل و پلوتارک به دوران رنسانس رسید. محققین با حمایت افراد توانگر کارشان را به خوبی انجام دادند و در سال ۱۵۰۰ آن‌ها تقریبا تمام دست‌نوشته‌هایی را که امروز موجود است، یافتند. مطالعهٔ این آثار، دانش نو نام گرفت.[۶] در آن زمان ضمن احیای علاقه به نوشته‌های کلاسیک، به ارزش‌های فردی نیز توجه شد. این گرایش انسانگرایی نام گرفت؛ زیرا طرفداران آن به جای موضوعات روحانی و الهی بیش از هر چیز مسائل انسانی را در نظر گرفتند.انسانگرایی نیز مثل خود رنسانس از ایتالیا ظهور کرد. دو عامل سبب ظهور انسانگرایی شد؛ یکی وجود بقایای امپراتوری روم و دیگری آوارگان امپراتوری در هم شکستهٔ بیزانس.[۷] ویل دورانت در این باره می‌گوید :

« دانشمندان بیزانسی قسطنطنیه را ترک کردند و در واقع به عنوان حامل جوانهٔ آثار کلاسیک عمل کردند، به این ترتیب ایتالیا سال به سال یونان را بهتر و بیش‌تر می‌شناخت.[۸]

»



مارتین لوتر کشیش آلمانی و مترجم انجیل به‌زبان آلمانی

عامل دیگر گسترش صنعت چاپ بود که عملاً باعث می‌شد دسترسی به کتب راحت‌تر شود در نتیجه سرعت دانش کلاسیک و اندیشه‌های انسانگرایی را به طور چشمگیری افزایش داد.[۹] علاوه بر این‌ها در دورهٔ رنسانس خواندن کتاب مانند قرون وسطی تنها به روحانیون محدود نبود. زن و مرد، فروشندگان، اشراف و... می‌توانستند بخوانند. در واقع در اواسط قرن شانزدهم، نیمی از مردم لندن سواد خواندن و نوشتن داشتند، میزان سواد در سایر شهرهای اروپا نیز مانند لندن بود.[۱۰]

فلورانس به دلیل حمایت‌های خانوادهٔ مدیسی‌ها[۱۱] بسیار در هنر و فرهنگ پیشرفت کرد. لورنزو[۱۲] نوادهٔ قدرتمند کوزمو و حاکم مستبد فلورانس نسبت به هنر بسیار سخاوتمند بود. او دانشسرایی در پیزا (تحت سلطهٔ فلورانس) برای جوانان فلورانسی تأسیس کرد.[۱۳] علاوه بر این‌ها در دورهٔ انسانگرایی انتقاداتی نیز به کلیسا وارد شد. اراسموس[۱۴] و سایر منتقدان کلسیا معتقد بودند که آیین بسیار سطحی شدهٔ مذهبی نیازهای معنوی اعضای کلسیا را برآورده نمی‌سازد.[۱۵] فرانچسکو گویچیاردینی[۱۶] در کتاب «تاریخ ایتالیا» در سال ۱۵۶۱ نوشت:

« پاپ‌ها که قدرت جهانی پیدا کرده بودند، دستورات الهی و رستگاری روحشان را از یاد بردند... هدف آن‌ها دیگر زندگی مقدس و پاک، گسترش مسیحیت و عمل نیک در قبال همسایگان نبود. آن‌ها به جمع‌آوری سپاه، انباشتن ثروت، بدعت گذاری و خلق شیوه‌های جدید برای کسب پول از هر جایی علاقه‌مند شده بودند.[۱۷]

»

مارتین لوتر نود و پنج فرضیه‌اش را به در کلیسای همهٔ قدیسان در ویتنبرگ نصب می‌کند و شکایت‌های لوتر از سوءاستفاده‌های کلیسای کاتولیک از قدرت منجر به اصلاحات و پدید آمدن مذهب پروتستان شد.[۱۸]

[ویرایش] تقسیم‌بندی رنسانس

[ویرایش] بازرگانی

رنسانس عهد شکوفایی تجارت بود و در این دوران اروپا به طور کلی ثروتمند بود. بعضی از تجارت‌های دوران رنسانس جنبه بین‌المللی داشتند و درآمد حاصل از آن به اندازه‌ای بود که منجر به تکامل روش‌های مدیریت مالی شد.[۲۰] جامعهٔ دوران رنسانس متشکل از سه طبقه بود: طبقهٔ بالایی یا حاکم، طبقهٔ متوسط یا تجّار و طبقهٔ پایینی یا کارگر. اشراف طبقهٔ بالا هنوز هم بیش‌ترین قدرت سیاسی را داشتند و صاحب املاک وسیعی بودند و افراد طبقهٔ پایین مورد سوءاستفادهٔ و خراج‌گیری آن‌ها قرار می‌گرفتند.[۲۱] افکار انسانگرایان نیز مخالف ثروت و ماده‌گرایی نبود.

به طوری که لئوناردوبرونی می‌گوید:

« ما باید از دارایی‌هایمان لذت ببریم و از آن‌ها برای راحتی و معاشمان استفاده کنیم. ما نباید در استفاده از آن چه فراهم آورده‌ایم، پرهیز کنیم و تشنه لب بر سر چشمه بمانیم.[۲۲]

»

یکی از سودمندترین مشاغل دوران رنسانس خرید و فروش بود. مواد خام یک منطقه با سود به تولید کنندگان مناطق دیگر فروخته می‌شد و با فروش کالاهای ساخته شده سود بیشتری حاصل می‌شد.[۲۳] با وجود رشد صنعت، رنسانس دورهٔ انقلاب صنعتی نبود. بسیاری از محصولات اروپایی را کارگرانی تولید می‌کردند که به تنهایی یا در گروه‌های کوچک کار می‌کردند، صنعت چاپ بود.[۲۴] اغلب کالاهایی که داد و ستد می‌شدند، دست ساز بودند و تولید انبوه به وسیلهٔ ماشین سیصد سال بعد از آن مرسوم شد.[۲۵] ونیز و جنووا [۲۶] هر دو از موقعیت سوق الجیشی مناسبی برخوردار بودند و در دوران رنسانس مرکز تجارت مدیترانه‌ای بودند.[۲۷]

در شمال اروپا نیز خرید و فروش مواد غذایی شاه (از جمله شاه ماهی نمک سود شده) از جمله فعالیت‌های پر سود اقتصادی بود. این بازرگانان برای مقابله با دزدان دریایی و کنترل این بازرگانی پر سود اتحادیه‌ای هانسایی [۲۸] را پدید آوردند. مراکز مدیریت این اتحادیه در شهرهای لوبک و هامبورگ قرار داشت.[۲۹]

تجارت امروزی بیش از تخصصی شدن مشاغل مرهون رنسانس است. برای مثال، شرکت‌های سهامی امروزی از دوران رنسانس به وجود آمده‌اند یکی از اولین شرکت‌ها، شرکت انگلیسی موسکوی[۳۰] بود که در سال ۱۵۳۳ برای تجارت با روسیه تأسیس شد. موسکوی و سایر شرکت‌ها، مثل شرکت‌های سهامی امروزی برای افزایش سرمایه، سهامشان را تحت عنوان بورس می‌فروختند. به علاوه صرافان دورهٔ رنسانس، بسیاری از کارهای بانکداران امروزی را از جمله پرداخت بهره و تأمین سپرده انجام می‌دادند.[۳۱]



یاکوب(جاکوب)فوگر

در اوایل دوران رنسانس، مهم‌ترین بانکداران که آن‌ها را بانکداران لومبارد[۳۲] می‌نامیدند ساکن شمال ایتالیا بودند که مرکزشان در فلورانس بود که هشتاد شرکت مالی داشت. در قرن پانزدهم، شرکت مدیسی به تنهایی شانزده شعبه تأسیس کرد.[۳۳] ویل دورانت در این باره می‌گوید:

« هشتاد بانک واقع در فلورانس سرمایهٔ سپرده شان را به کار می‌انداختند. چک‌ها را پرداخت می‌کردند و نامه‌های اعتباری صادر می‌کردند. فلورانس از قرن سیزدهم تا پانزدهم مرکز مالی اروپا بود.[۳۴]

»

همچنین یکی از موفق‌ترین بانکداری‌های غیر ایتالیایی متعلق به فوگرهای آلمانی بود. آن‌ها ابتدا با فروش البسه مشهور شدند. سپس با راهنمایی‌های یاکوب فوگر به اوج سعادت رسیدند.[۳۵]

[ویرایش] انقلاب‌های فکری عصر رنسانس

تحولات و دگرگونی‌های فکری گوناگونی در عصر رنسانی به‌وقوع پیوست که از نظر اهمیت و شدت تأثیرگذاری به موارد زیر می‌توان اشاره کرد و آنها را پایه‌های اساسی شکل گیری عصر رنسانس دانست.

[ویرایش] انقلاب فکری کوپرنیک

نیکلاس کوپرنیک ستاره‌شناس لهستانی

کوپرنیک نظریه زمین مرکزی را مردود شمرد و بجای زمین، خورشید محوری یا خورشید مرکز را قرارداد. بااین نظر زمین دیگر مرکز جهان و انسان نیز دیگر اشرف مخلوقات نبود. این نخستین بحران وجدان انسان غربی بود. زیرا انسان موجودی بود در کیهان بیکران.[۳۶]

نظریه خورشید محوری، انقلاب فکری بزرگی بود زیرا هم با اصول پذیرفته شده نجوم بطلمیوسی در تعارض بود و هم با نص کتاب مقدس. در سال ۱۵۱۴ کوپرنیک دست نوشته کوتاهی را بین دوستان خود توزیع کرد که در آن دیدگاه‌هایش را درباره فرضیه خورشید مرکزی به اختصار بیان کرده بود.

نوشته کوتاه کوپرنیک با استقبال زیادی روبرو شد و او را در جمع دانشمندان اروپایی نام‌آور گردانید اما کوپرنیک هنوز نظریه‌اش را قابل عرضه در محافل علمی نمی‌دانست و سال‌های بعد را صرف تحقیقات دقیق و جمع‌آوری شواهد و مدارک کرد تا به آن اعتبار بیشتری بخشد.

در سال ۱۵۳۳ شهرت کوپرنیک به جایی رسیده بود که آلبرت ویدمانشتات منشی پاپ کلمنت هفتم یک رشته سخنرانی درباره نظریه او برای پاپ و گروهی از کاردینال‌ها در واتیکان ترتیب داد. در ۱۵۳۶ که تحقیقات کوپرنیک به اتمام رسید دیگر در اروپا دانشمندی نبود که درباره نظریه انقلابی او چیزی نشنیده باشد و بسیاری در گوشه و کنار قاره خواستار انتشار آن بودند. او حتی در کلیسا نیز حامیان پرنفوذی داشت؛ کاردینال نیکلاس فون شونبرگ در نامه‌ای خطاب به کوپرنیک نوشت: «... ای مرد فاضل امیدوارم که تقاضای مرا بیجا ندانی ولی مؤکداً از تو استدعا می‌کنم که کشف خود در باب کائنات را در معرض قضاوت دیگر نخبگان جهان قرار دهی و ضمناً در اولین فرصت ممکن شرحی از نظریه خود را همراه با جداول و هرچه که به آن مربوط است برای من ارسال داری...» این نامه تشویق‌آمیز اگر چه برای کوپرنیک بسیار ارزشمند بود ولی کافی نبود تا او را به انتشار نظریه انقلابی‌اش متقاعد کند.

وی همچنان به تکمیل تحقیقات خود ادامه داد تا سال ۱۵۳۹ که با ریاضیدانی به نام گئورگ یواخیم رتیکوس آشنا گردید و او را به شاگردی پذیرفت. این دو با هم نظریه جدید را مطالعه کردند. پس از دو سال رتیکوس با استفاده از اصول تئوری کوپرنیک کتاب ناراتیو پریما را درباره حرکت زمین نوشت و در ۱۵۴۲ به نام کوپرنیک بخشی از پژوهش او در مثلثات را منتشر کرد. در برابر اصرار شدید رتیکوس بالاخره کوپرنیک پذیرفت که شرح کاملی درباره نظریه خود فراهم کند و آن را به نورنبرگ بفرستد تا با نظارت او به چاپ رسد. سرانجام کتاب در ۱۵۴۳ منتشر شد.



[ویرایش] انقلاب فکری گالیله

گالیلئو گالیله ستاره‌شناس و فیزیکدان ایتالیایی

شاخص‌ترین متفکر رنسانس گالیله است وی مفهومی تازه از حقایق طبیعت را اعلام کرد که بنیادهای تعالیم کلیسا را متزلزل کرد و فیزیک را مستقل از الهیات ساخت. گالیله می‌گفت :

« حقیقت طبیعت همواره در برابر چشم‌های ماست. این حقیقت چیزی نیست که یک بار به انبیای بنی اسرائیل و حضرت مسیح وحی شده باشد. حقیقت طبیعت همواره در برابر چشمان ماست. اما برای فهم این حقیقت باید با زبان ریاضی آشنا بود. زبان این حقیقت اشکال هندسی یعنی دایره و بیضوی و مثلث و امثالهم است.که در کتاب مقدس سخنی از ریاضی و هندسه به میان نیامده‌است. »

گالیله علم فیزیک را سکولار کرد و آن را از الهیات مستقل دانست. تکیه‌گاه علم فیزیک از آن پس خرد انسان بود.[۳۷]

گالیله قانون آونگ را کشف کرده بود قانون آونگ گالیله امروزه همچنان در امور گوناگون به کار می‌رود مثلاً برای اندازه‌گیری حرکات ستارگان و یا مهار روند کار ساعتها از این قانون استفاده می‌کنند. آزمایش‌های او درباره آونگ آغاز فیزیک دینامیک جدید بود واکنشی که قوانین حرکت و نیروهایی را که باعث حرکت می‌شوند در بر می‌گیرد گالیله در سال ۱۵۸۸ در دانشگاه پیزا مدرک دکتری(استادی) گرفت و در همانجا برای تدریس ریاضیات باقی ماند.

گالیلئو گالیله در ۲۵ سالگی دومین کشف بزرگ علمی خود را به انجام رسانید کشفی که باعث از بین رفتن یک نظریه به جا مانده دو هزار ساله شد و دشمنان زیادی برایش افرید در دوران گالیله بخش بسیاری از علوم بر اساس فرضیه‌های فیلسوف بزرگ یونانی – ارسطو که در قرن ۴ پیش از میلاد می‌زیست بنا شده بود اثر او به عنوان مرجع و سرچشمه تمامی علوم به شمار می‌آمد هر کس که به یکی از قانونها و قواعد ارسطو شک می‌کرد انسان کامل و عاقلی به شمار نمی‌آمد یکی از قواعدی که ارسطو بیان کرده بود این ادعا بود که اجسام سنگین تندتر از اجسام سبک سقوط می‌کنند گالیله ادعا می‌کرد که این قاعده اشتباه است به طوری که می‌گویند او برای اثبات این خطا از استادان هم دانشگاهی خود دعوت به عمل آورد تا به همراه او به بالاترین طبقه برج مایل پیزا بروند گالیله دو گلوله توپ یکی به وزن ۵ کیلو و دیگری به وزن نیم کیلو با خود برداشت و از فراز برج پیزا هر دو گلوله را به طور همزمان به پایین رها کرد در کمال شگفتی تمام حاضران در صحنه مشاهده کردند که هر دو گلوله به طور همزمان به زمین رسیدند گالیله به این ترتیب یک قانون فیزیکی مهم را کشف کرد(سرعت سقوط اجسام به وزن آنها بستگی ندارد).

بعدها این اصل که به قانون سقوط آزاد یا اصل هم ارزی معروف شد، اساس فیزیک مدرن را بنا نهاد. آلبرت اینشتین، تئوری معروف خود نسبیت عام را بر پایه درستی همین اصل نگاشته‌است.

گالیله همچنان موفق به ساختن یک نوع دوربین گردید ولی این دستگاه قدرت زیادی نداشت اما مطلب مهم این بود که اصل اختراع کشف شده بود و ساختن دوربین قوی تر فقط کار فنی بود. این دوربین به رئیس حکومت «ونیز» تقدیم شد و در کنار ناقوس سن مارک گذاشته شد سناتورها و تجار ثروتمند در پشت دوربین قرار گرفتند و همگی دچار حیرت و تعجب شدند چون آنها خروج مؤمنین را از کلیسای مجاور و کشتی‌هایی را که در دورترین نقاط افق در حرکت بودند مشاهده نمودند ولی گالیله فوراً دوربین را به طرف آسمان متوجه ساخت مشاهده مناظری که تا آن زمان هیچ چشمی قادر به تماشای آن نبود شور و شعفی فراوان در گالیله به وجود آورد گالیله مشاهده نمود که ماه بر خلاف گفته ارسطو که آن را کره‌ای صاف و صیقلی می‌دانست پوشیده از کوه‌ها و دره‌هایی است که نور خورشید برجستگی‌های آنها را مشخص تر می‌سازد به علاوه ملاحظه نمود که چهار قمر کوچک به دور سیاره مشتری در حرکت هستند و بالاخره لکه‌های خورشید را به چشم دید دانشمند بزرگ در سال ۱۶۱۰ تمام این نتایج را در جزوه‌ای به نام «کتاب قاصد» آسمان انتشار داد که موجب تحسین و تمجید بسیار گشت ولی انتشار کتاب قاصد آسمان فقط تحسین و تمجید همراه نداشت بلکه جمعی از مردم بر او اعتراض کردند و از او می‌پرسیدند چرا تعداد سیارات را ۷ نمی‌داند و حال آنکه تعداد فلزات ۷ است و شمعدان معبد ۷ شاخه دارد ودر کله آدمی ۷ سوراخ موجود است گالیله در جواب تمام سؤالات فقط گفت با چشم خود در دوربین نگاه کنید تا از شما رفع اشتباه شود.

مشاهدات و پژوهشهای گالیله او را به این وادی رهنمون شدند که فرضیه‌های علمی را که بر اساس آنها زمین در مرکزیت عالم قرار داشت و خورشید و ستارگان به دور آن می‌گشتند مردود می‌شمرد. نزدیک به نیم قرن پیش از آن کوپرنیک اثر بزرگ خود را که طی آن ثابت کرد خورشید در مرکز دستگاه ستاره‌ای ما ست و زمین و سیاره‌ها به دور آن می‌گردند- در معرض اذهان عموم قرار داده بود.

[ویرایش] انقلاب فکری دکارت

رنه دکارت ریاضیدان و فیلسوف فرانسوی

سومین انقلاب فکری را دکارت براه انداخت، دکارت عقل بشر را به‌جای کتاب مقدس و سنت پاپ و کلیسا و فرمانروا قرار داد. با این کار دکارت سوژه بزرگی آفرید.[۳۸]

در اروپای غربی فلسفه دکارت خرافات را از میان برداشت و عصر «اندیشه‌های روشن و متمایز» آغاز گشت. دیگر همه چیز را با محک عقل می‌سنجدیدند حتی محتویات کتاب مقدس انجیل را عصر ایمان جایش را به عصر خرد داد. روش دکارت برای پژوهش طبعیت روش قیاسی و استنتاجی بود.

نیوتن منحیث وارث دستاوردهای گالیله و کپلر(رصد خانه) پا به عرصه می‌گذارد، قانون گالیله در خصوص سقوط آزاد اجسام و قوانین کپلر را در قانون جاذبه عمومی یگانه کرد، روش نیوتن روش تحلیلی و استقراری بود.

در دوران دکارت، بزرگترین مانع در برابر مردم عادی برای فکر کردن، خرافات تحمیل شده از طرف کلیسا بود، که مگر آنکه کسی همه صفحات فلسفه‌های قرون وسطی را نیاموخته باشد، نمی‌تواند برروی سؤالات فلسفی بیندیشد. در نتیجه، مردم نیاز داشتند که یاد بگیرند که درباره این ستون‌های جهل شک کنند، قبل از آنکه تفکر فلسفی جدیدی را برپا کنند. این هدفی است که کتاب تأمل اندیشمندانه درباره فلسفه اولی [۳۹] دکارت در برابر خود قرار داده‌است.

شکاکیون به شک و تردید معروف بودند، و همه می‌دانستند که تفکر و اندیشه آنها، نمی‌توانست فلسفه مثبتی برای زندگی «مطمئن» به بار آورد. از سوی دیگر، جستجو برای یقین، مترادف با قبول اصول منظم کلیسا، و فلاسفه اش یعنی فلاسفه اسکولاستیک بود. معهذا، دکارت، «شک برای یقین»، که برای عموم هم گیرا بود را، ترویج می‌کرد، و در نتیجه آن، مبانی تقسیم بندی روحانی متخصص و فرد عادی لائیک نیز به لرزه می‌افتاد. او می‌نویسد :

« نه آنکه من شکاکیون را تقلید کنم، که شک را بخاطر خود شک انجام می‌دهند، و همیشه می‌خواهند که بی تصمیم باقی بمانند، بالعکس، هدف من رسیدن به یقین بود، و کنار زدن زمین و شن روان، تا که به تخته سنگ یا خاک رس برسم. »

بنابراین، نوع شک دکارت، توان آن‌را داشت که عمومی تر شود، در مقایسه با شک شکاکیون، که اساساً برای عده‌ای روشنفکر می‌توانست جذابیت داشته باشد. دکارت بسیار محتاط است، تا که قواعد رفتاری و اخلاقی را قبل از تأمل اندیشمندانه[۴۰] معین کند. همه راهنماها لازم برای فرد لائیک، برای چنین راه‌پیمایی فلسفی مهم هستند، تا که از سرگردانی اجتناب شود. با پیش فرض این شرایط اولیه در کتاب بحث درباره متد است که وی حرکت مورد نظرش را در کتاب تأمل اندیشمندانه درباره فلسفه اولی [۴۱] توصیف می‌کند.

در کتاب «تأمل اندیشمندانه»، ابتدا وی درباره حواس شک می‌کند. اما حرکت مهم وی، در گام دوم که شک کردن به خدا است، «آیا خدائی وجود دارد...؟» و حتی شک می‌کند که آیا خدا فریب دهنده‌است، وقتی می‌نویسد:

« ...من بایستی آزمایش کنم که آیا خدا وجود دارد، و اگر هست، اینکه آیا می‌تواند فریبکار باشد یا نه. »

در عصری که دکارت در آن زندگی می‌کرد، این بزرگ‌ترین گناه بود که به وجود خدا شک شود، تا چه رسد به آنکه درباره خدا بمثابه فریبکار فکر شود. فرانسیس بیکن، پدر امپریسیسم و هم دوره دکارت، کار را برای خود آسان کرده بود، با گفتن آنکه فلسفه بایستی فقط بر روی استدلال تکیه کند، در صورتیکه الهیات از طریق اعتقاد قابل شناخت است، و به این صورت بیکن از رودررویی با کلیسا اجتناب کرده بود. در مقایسه، دکارت، از سوی دیگر، هدف خود را دقیقاً بر روی ممنوع‌ترین شک جامعه خود می‌گذارد، یعنی برای جامعه، اندیشه مستقل را بروشنی در برابر عموم به نمایش می‌گذارد. بسیاری از منقدان، به نتیجه گیری خدامنشانه دکارت درباره اعتقاد، و نیز به عملکرد و کوشش‌های وی برای سازش کلیسا و علم اشاره می‌کنند، و این‌ها را به‌عنوان دلیل بر ناصادق بودن دکارت در حرکت بالا در رابطه با شک در وجود خدا می‌دانند. چه منقدین درست گویند و چه نه، و صرفنظر از نتیجه گیری خود دکارت از بحثی که طرح کرده‌است، و با اینکه درک خودش اساساً محافظه‌کارانه بوده است،، این واقعیت غیر قابل انکار است که برخورد دکارت در شک و حتی مشاهده خدا به‌عنوان یک فریبکار، اعتقادات مذهبی زمان خود را به‌طور جدی تهدید و به لرزه درآورده‌است. وقتی عامه مردم چنین برخوردی با خدا را جایز بشمارند، عملأ این حرکت می‌تواند به کفر انجامد، صرفنظر از آنکه جواب‌های مقابل بحث اولیه هر قدر هم قانع کننده باشند. در واقع این طرح فکری، دقیقاً نطفه انقلاب دکارتی بود، گرچه این تحول از طریق شاید یک محافظه کار آغاز شد، یعنی خود شخص دکارت! جرئت به شک درباره اعتقادات غالب در جامعه، همانقدر برای تشویق اندیشه مستقل لازم بود، که به رسمیت شناختن برابری ظرفیت استدلال در انسان‌ها.

فلسفه قرون وسطی

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

پرش به: ناوبری, جستجو

















































قرون وسطی، نام دوره‌ای است که برای تقسیم بندی تاریخ و تاریخ فلسفه استفاده می‌شود. معمولاً قرون وسطی را از پایان امپراتوری روم در قرن پنجم میلادی تا سقوط قسطنطنیه و پایان امپراتوری روم شرقی (یا بیزانس) در ۱۴۵۳در نظر می‌گیرند.

در دوران قرون وسطی در جامعه فئودالی، اروپا صحنه نبرد فکریِ اندیشه‌های فلسفی، نومینالیسم و رئالیسم است که در واقع اشکالی از ماتریالیسم و ایده آلیسم هستند. قرون وسطی عصری است که طی آن هویت غرب به معنی آنچه امروز می‌شناسیم شکل گرفت.

اصطلاح قرون وسطی در زبان فارسی ترجمه اصطلاحهای اروپایی آن است. مورخان این دوره تاریخی را به عنوان عصری که بین دوره یونانی - رومی، که دوره قدیم خوانده شده‌است، و دوره جدید و معاصر قرار دارد، معرفی می‌کنند.

بدین جهت این دوره قرون وسطی نامیده می‌شود. معمولاً شروع آن را قرن پنجم میلادی با سقوط امپراتوری روم غربی به دست ژرمن‌ها می‌دانند و پایان آن را ظهور رنسانس و دورهٔ جدید در قرن شانزدهم میلادی در نظر می‌گیرند. عده‌ای از مورخان تاریخهای دقیقتری را به عنوان سالهای شروع و پایان این عصر ذکر می‌کنند. برای مثال می‌توان سال ۱۴۵۳ میلادی را که تاریخ تسخیر قسطنطنیه (که پس از آن استانبول نامیده شد) به دست عثمانیان است یا کشف آمریکا در سال ۱۴۹۲ را به عنوان وقایع تاریخی مهم برای اتمام این دوره دانست.

برای حدود تاریخی این دوره از لحاظ فلسفی عده‌ای از مورخان فلسفه تقسیم بندی تاریخی مورخان را رعایت می‌کنند، ولی کسانی هم هستند که ابتدای فلسفه قرون وسطی را تا قرون اول یا دوم میلادی به عقب می‌برند. اینان سبب این امر را هماهنگی نوع فلسفه‌ای در نظر می‌گیرند که با مسیحیت از این قرون شروع می‌شود و تا رنسانس ادامه می‌یابد. در مقابل اینان مورخانی هم معتقدند که دورهٔ آباء کلیسا عصر خاصی است با خصوصیات فرهنگی متفاوت با قرون وسطی. این گروه فلسفه قرون وسطی را از اوگوستینوس یا حتی بوئتیوس یعنی از قرن پنجم میلادی مورد بحث قرار می‌دهند. برای عده‌ای دیگر نیز بسته شدن مدارس فلسفی آتن بدست یوستینیانوس، امپراتور مسیحی روم شرقی در ۵۲۹ میلادی، انتهای فلسفه یونان و ابتدای فلسفه قرون وسطی است و برخی دیگر حتی تا قرن هشتم میلادی پیش می‌آیند و اصلاحات شارلمانی، اولین امپراتور بزرگ مسیحی غرب پس از سقوط روم غربی، را ابتدای این دوره می‌شمارند. برای پایان قرون وسطای فلسفی مورخان فلسفه نیز مانند مورخان دیگر ظهور عصر رنسانس را مدنظر قرار می‌دهند.