19.8.11

حسن رشدیه بنیان گذار آموزش نوین در ایران و شاگردانش




حسن رشدیه بنیان گذار آموزش نوین در ایران و شاگردانش
میرزا حسن تبریزی 


حاجی میرزا حسن رشدیه با توصیه و مشورت پدرش که از روحانیان بود تصمیم گرفت که به جای رفتن به نجف و خواندن درس طلبگی روانه استانبول و مصر و بیروت گردد و آموزگاری نوین را یاد بگیرد. او به بیروت رفت و در آن جا سبک نوین آموزش الفبا و دروس جدید مانند حساب و هندسه و تاریخ و جغرافیا را آموخت. سپس در تفلیس مشغول به کار شد.
هنگام بازگشت ناصرالدین شاه از سفر فرنگ، رشدیه طرح‌های آموزشی خود را ارائه کرد و شاه او را مامور کرد که به ایران آمده و همین سبک را در شهرهای ایران راه اندازی کند اما سپس از این تصمیم پشیمان شد و راه اندازی مدارس جدید را به وقتی دیگر موکول کرد.
او پدر شهناز آزاد بود[۱].

یاد بعضی نفرات، روشنم می دارد
اعتصام، یوسف
حسن رشدیه
قوتم می بخشد
راه می اندازد، و اجاق کهن سرد سرایم
گرم می آید از گرمی عالی دمشان
یاد بعضی نفرات
رزق روحم شده است . وقت هر دلتنگی
سویشان دارم دست
جراتم می بخشد . روشنم می دارد ...
نیما یوشیج
میزرا حسن تبریزی که بعدها به رشدیه اشتهار یافت ".. فرزند ملا مهدی از علمای بنام تبریز و سارا خانم نوه ی صادق خان شقاقی بود که با فرزندانش به امر فتحعلی شاه شهید شدند. او در سال 1267 ه. ق. در تبریز چشم به جهان گشود . .."
" او تحصیلات مقدماتی را نزد پدر دانشمند خود فرا گرفت و بر اثر استعداد و هوش و حافظه ی شگفت انگیزی که داشت، در اندک زمانی یکی از علمای تبریز به شمار می رفت . چنان که در 22 سالگی امام جماعت یکی از مساجد تبریز بود . "
" در آن روزها، سه روزنامه ی فارسی در خارج از ایران چاپ می شد : حبل المتین در کلکته، اختر و ثریا در اسلامبول . هر سه ی این روزنامه ها به تبریز می رسید . رشدیه به خواندن این روزنامه ها بسیار شائق بود و آنها را مکرر می خواند. از روزنامه ی ثریا، استفاده ی بیشتری می کرد . چنان که در کفایه التعلیم ( کتاب درسی مدارس ) بعدها نوشته بود : روزنامه ی ثریا بسی تاریکی ها را روشن کرد . "
((.. در همان روزها، در یکی از شماره های ثریا نوشته بود : در اروپا از هر هزارنفر، یک نفر بی سواد است و در ایران از هر هزار نفر، یک نفر با سواد . و این از بدی اصول تعلیم است ... ))
" مقاله ی مزبور، تاثیر عمیقی در روحیه ی رشدیه گذاشت و انقلابی در افکار او پدپد آورد . به طوری که یکباره از تصمیمی که پدرش برای ادامه ی تحصیل او گرفته بود، منصرف شد ..."
" از مسافرت به نجف، منصرف و به خیال افتاد که به اسلامبول یا مصر یا بیروت که انگلیسی ها و فرانسوی ها در این دو شهر اخیر دارالمعلمین باز کرده بودند، برود و مقدمات رسیدن به آرزوی دیرینه اش را که اصلاح اصول تعلیم و تربیت بود، فراهم سازد ..."
" بالاخره، پدر، او را متوکلا علی الله، روانه ی بیروت نمود . رشدیه، به نام عزیمت به نجف از تبریز، بیرون آمده، راه بیروت پیش گرفت . رفت و به دیار مقصود رسید ..."
رشدیه را به سبب تاسیس مدارس ابتدایی در ایران، به این نام می خواندند، زیرا در استانبول نام مدارس ابتدایی، رشدی ( رشدیه ) بود .
" مدت دو سال در دارالمعلمین بیروت که بوسیله ی فرانسویان، تاسیس یافته بود و شهرت جهانی داشت، به تحصیل علوم جدید پرداخت و به خوبی به اشکالات طرز تدریس، آشنایی پیداکرد و سپس برای تکمیل مطالعات خود در این رشته به استامبول پایتخت امپراتوری عثمانی و مصر، مسافرت کرد و در روش تدریس در مدارس رشدیه و اعدادیه ی آن جا مطالعاتی نموده، اصول تدریس آنجا را هم مثل ایران، مغشوش دید ..."
" در استانبول به طرح نقشه هایی برای تعلیم تربیت اطفال و نو آموزان پرداخته و اقدام به رفع مشکلات تدریس در زبان فارسی و اختراع الفبای صوتی در این زبان پرداخت و پس از آشنایی کامل به اسلوب و طرز تعلیم الفبا به روش جدید، نخست به ایروان که اهالی آنجا به مناسبت دیدن مدارس روس در استقبال از فرهنگ ایرانی، مستعدتر و مشتاق تر بودند رفت و به کمک حاج آخوند برادر ناتنی اش در سال 1301 ه.ق. نخستین مدرسه ی ایرانی به سبک جدید برای مسلمان زادگان قفقاز تاسیس کرد و با اصول ( الفبای صوتی ) که ازاختراعات خودش بود، شروع به تدریس نمود و کتاب وطن دیلی (زبان وطنی ) را به ترکی با اصول خویشتن، طبع و با اجرای این روش، موفق شد در ظرف 60 ساعت نو آموزان را خواندن و نوشتن بیاموزد ..."
" پس از چهارسال اقات و مدیریت مدرسه ی مذکور در ایروان، ناصرالدین شاه که از سفر دوم فرنگستان به ایران، مراجعت می کرد، از ایروان می گذشت ... "
ناصرلدین شاه، در دیدار از مدرسه ی رشدیه در ایروان، از میرزا حسن خواست تا برای تاسیس مدرسه ی ابتدایی به ایران بازگردد .
اما دریغا که حسودان تنگ نظر وعنودان بدگهر " با دسایس و نیرنگ های مختلف، خدمات صادقانه ی او را طور دیگری جلوه دادند و به شاه تفهیم می کنند که او می خواهد با تاسیس دبستان جدید، قانون اروپایی را در ایران رواج دهد که برای سلطنت، خطرناک خواهد بود و به این ترتیب، شاه را وادار می کنند که از حمایت او چشم بپوشد ...."
در نخجوان، شاه پس از توقف لازم حرکت می کند و به رئیس چاپارخانه دستور می دهد که به بهانه ای مانع حرکت رشدیه به تهران گردد. رئیس چاپارخانه نیز به بهانه ی اینکه کالسکه ی حامل او اسب ندارد و باید تا آوردن اسب از چاپارخانه دیگر، در آنجا بماند، او را توقیف می کند . پس از ساعتی، رشدیه متوجه می شود که در آنجا زندانی است و تصمیم می گیرد به ایروان بازگردد . اما رئیس چاپارخانه به او می گوید : تا رسیدن شاه به تهران او نباید به ایروان بازگردد. به ناچار چند روزی او را در آنجا توقیف کرده، پس از رسیدن شاه به تهران او را آزاد نمودند . رشدیه وقتی که به ایروان باز می گردد در آن جا نیز مواجه با تحریکات کارگزار سفارت علیه مدرسه می شود . تا اینکه پس از چندی با وساطت دوستان و طرفداران خود، اجازه می یابد به ایران بیاید . لذا مدرسه را به برادر ناتنی خود واگذار می نماید وبه زادگاه خود، تبریز باز می گردد . ضمنا متوجه می شود که برای اجرای مقاصد خود چه گرفتاری ها و کارشکنیها در انتظارش می باشد و ناگزیر خود را آماده ی مبارزه با آنها می نماید ..."
" .. رشدیه، پس از ورود به ایران و دیدار خانواده، نخست عده ای از اقوام با سواد خود را گرد آورد و طرز تدریس اسلوب جدید خود را به آنان آموخت و به نام خدا، اولین دبستان را در سال 1305 ه. ق. در محله ی ششکلان درر مسجد مصباح الملک تاسیس نمود . امتحانات اولین مدرسه به یاری خدا در آخر سال در حضور علما و اعیان و بزرگان تبریز با شکوه خاصی برگزار شد و موجب تعجب و تشکر آنها گردید . و اشتیاق مردم به با سواد شدن کودکان شان آن هم به این سهولت، باعث گرمی بازار مدرسه شد . اما مکتب داران که دکان خود را کساد دیدند و پیشرفت مدرسه ی جدید را مخالف مصالح خود دانستند، به جنب و جوش افتاده و رئیس السادات یکی از علمای بی علم را وادار نمودند، رشدیه را تکفیر و فتوای انهدام مدرسه ی جدید را صادر کند . بدین ترتیب اجامر و اوباش که همیشه منتظر فرصت هستند با چوب و چماق به خدمت شا گردان دبستان و معلمین رسیدند . رشدیه نیز شبانه به مشهد فرار کرد ..."
پس از شش ماه دوباره به تبریز باز گشت و دومین مدرسه را در محله ی بازار تاسیس کرد . اما باز هم دشمنان دانش و نو آوری بیکار ننشستند .
دومین مدرسه هم مورد هجوم قرار گرفت و رشدیه باز هم به مشهد فرار کرد ..."
مدرسه ی سوم را در محله ی چرنداب تبریز تاسیس نمود . " .. این بار، طلبه های علوم دینی مدرسه ی صادقیه به تحریک مکتب داران جاهل و کهنه پرست که منافع نا مشروع خود را در خطر می دیدند به مدرسه حمله کردند و به غارت پرداخته و رشدیه را تهدید به قتل نمودند ... "
چهارمین مدرسه را در محله ی نوبر تبریز، برای کودکان تهیدست بنیان گذاشت . که البته " شمار شاگردان به 357 و شمار معلمان به 12 نفر رسید . این بار مکتب داران به ملا مهدی ( پدر رشدیه ) متوسل شدند و اولتیماتوم دادند ..."
ملا مهدی از میرزا حسن خواست به مشهد برود و او چنین کرد . .."
بعد از چندی، باز به تبریز برگشت و " .. پنجمین مدرسه را در محله ی بازار دائر نمود ... "
باز هم مدرسه مورد هجوم واقع شد . دانش آموزان مجروح شدند و یکی از آنان به شهادت رسید . باز هم رشدیه به مشهد گریخت .
رشدیه در مشهد هم آرام نگرفت . در آنجا نیز مدرسه ای تاسیس کرد اما آنجا نیز با هجوم کهنه پرستان مواجه شد . مدرسه را چپاول و دست اش را نیز شکستند .
ششمین مدرسه را در لیلی آباد دایر نمود . این مدرسه به علت اعتقاد مردم به صداقت و پایمردی رشدیه و دیدن نتایج آموزش های او سه سال دوام یافت . چندی بعد کلاسی برای بزرگ سالان نیز باز کرد که در مدت نود ساعت خواندن و نوشتن را به آنان آموخت . این بار، مخالفان او وقاحت را به حدی رساند ند که به خود اجازه دادند به او سوء قصد کنند و با شلیک تیری به پای او مجروحش ساختند . با مجروح شدن او مدرسه هم بسته شد .
" رشدیه در آن موقع با توجه به اینکه دستش را در مشهد شکسته بودند و پایش نیز دراین واقعه مجروح شده بود، شعری بدین مضمون می خواند :
مرا دوست بی دست و پا خواسته است
پسندم همان را که او خواسته است

رشدیه با فروش کشتزار خود مدرسه ی هفتم را تاسیس کرد . در کلاس ها، میز و نمکت و تخته سیاه گذاشت و در میان ساعت کلاس، زمانی برای تفریح شاگردان در نظر گرفت که این تغییرات مورد توجه مردم قرار گرفت، اما چون صدای زنگ مدرسه به صدای ناقوس کلیسا، شبیه بود و بهانه به دست مخالفان می داد، نا چار شد از زنگ زدن در مدرسه چشم پوشی کند .
هر آنکه در پی علم و دانایی است
بداند که وقت صف آرایی است
اما حاسدان این بار هم مدرسه را بوسیله ی بمبی که از باروت و زرنیخ ساخته شده بود، تخریب کردند. این بار رشدیه تصمیم به ترک ایران گرفت . به قفقاز رفت . در این میان، کسانی نیز بودند که رشدیه را در راهی که پیش گرفته بود، همراهی می کردند . از جمله : (( حاج زین العابدین تقی اف مقیم باکو و حاج میرزا عبدالرحیم طالب اف مقیم تمرخان شوره ی قفقاز و امین الدوله که با حمایت هایش کمک بزرگی به مقاصد رشدیه کرد .
هنگامی که امین الدوله به عنوان والی آذربایجان، انتخاب شد، رشدیه را به تبریز دعوت کرد و درباره ی مدارس جدید با او صحبت کرد . او دبستان باشکوهی را در محله ی ششکلان تبریز ساخت که هشتمین مدرسه ی او بود . به سبب حمایت های امین الدوله، مخالفین کاری از پیش نبردند اما بعد از رفتن رشدیه به تهران، مدرسه به خاطر وضعیت مالی، منحل شد . " .. اما هیچ کدام از معلمین آن بیکار ننشستند و هر کدام در گوشه ای به تعلیم و تربیت مشغول شدند ..."
وقتی امین الدوله در سال ۱۲۷۶ به تهران آمد، میرزاحسن خان رشدیه نیز به پشتوانه او به تهران آمده و مدارسی را به نام مدارس رشدیه در تهران بنیانگذاری کرد.اما بعد از عزل امین الدوله و قدرت یافتن امین السلطان مشکلات زیادی را متحمل شد . بزرگان و اعیاناز ترس اینکه مبادا به مخالفت با اتابک متهم شوند فرزندان خود را از مدرسه بیرون آوردند و مدرسه تعطیل شد .
بعدها شایعه شد که رشدیه ضد امام زمان و اهل بیت است و اخیرا (( بابی )) شده است . پس از آن رشدیه به قم رفت و تا آخر عمر در این شهر سکونت داشت . در همان سال ورود مدرسه ای تاسیس کرد و در آن به تدریس مشغول شد .
وی سرانجام تکفیر شد و فتوای انهدام مدارس جدید صادر شد. به دنبال آن عده‌ای به مدارس جدید حمله کردند که و شروع به تخریب اموال مدرسه کردند، دانش‌آموزان را زخمی کردند و حتی چند تن از دانش‌آموزان نیز در این واقعه کشته شدند. جالب اینجا بود که در هنگام تخریب یکی از این مدارس وی می‌خندید و می‌گفت: «این جاهلان نمی‌دانند که با این اعمال نمی‌توانند جلو سیل بنیاد کن علم رابگیرند. یقین دارم که از هر آجر این مدرسه، خود مدرسه دیگری بنا خواهد شد. من آن روز را اگر زنده باشم، حتما خواهم دید  »


«یکی از آقایان که مقامش عالی تر از لیاقتش است خودداری نتوانست. گفت: اگر این مدارس تعمیم یابد یعنی همه مدارس مثل این مدرسه باشد بعد از ده سال یک نفر بی سواد پیدا نمی‌شود. آنوقت رونق بازار علما به چه اندازه خواهد شد معلوم است. علما که از حرمت افتادند اسلام از رونق می‌افتد… صلاح مسلمین در این است که از صد شاگرد که در مدرسه درس می‌خوانند یک دو تا شان ملا و با سواد باشند و سایرین جاهل و تابع و مطیع علما باشند.»
[۲]

میرزا حسن مدیر مدرسه رشدیه پس از آنکه در تبریز برای ایجاد مدارس زحمت کشیده بود به تهران رفت. «فریاد مقدسین بلند شد که آخرالزمان نزدیک شده‌است که جماعتی بابی و لامذهب می‌خواهند الف و با را تغییر دهند، قرآن را از دست اطفال بگیرند و کتاب به آنها یاد بدهند.» ناظم‌الاسلام کرمانی درباره مدارس جدید می‌گوید: «ناظم الاسلام، ترا به حقیقت اسلام قسم میدهم. آیا این مدارس جدیده خلاف شرع نیست؟ و آیا ورود به این مدارس مصادف با اضمحلال دین اسلام نیست؟ آیا درس زبان خارجه و تحصیل شیمی و فیزیک عقائد شاگردان را سخیف و ضعیف نمی‌کند؟» [۳]شیخ فضل‌الله نوری در جلسه‌ای به
وی تالیفات متعدد دارد از جمله: بدایةالتعلیم، نهایةالتعلیم، وطن دیلی (به ترکی آذربایجانی)، تاریخ شفاهی، شرعیات ابتدایی، جغرافیای شفاهی و غیره. در زمانی نیز که در تهران بود روزنامه طهران را انتشار می‌داد.

وی در ۲۹ آذر۱۳۲۳
 در قم در سن ۹۷ سالگی درگذشت.



«سالی بسر آمد. پایان سال رشدیه جمعی را به مسجد دعوت می‌کند تا مجلس امتحانی بر پا کند و از حاصل کار سخن بگوید و حمایت دعوت شدگان را جلب کند. در مجلس امتحان «عمق تغیر» آقایان برملا می‌شود. «با کلنگ نجوی و اشارات» برای «برهم زدن مدرسه» ، «چاه» می‌کنند. به گفته رشدیه


گروهی از روحانیون آن روز این شیوه نوین آموزشی را که با اصول قدیم آموزش متفاوت بود، برنتافتند و هر روز بر علیه وی شایعاتی درست می‌کردند. متحجران زنگ مدرسه وی را ناقوس کلیسا می‌نامیدند و اعلام می‌کردند که کسانی که فرزند خود را به مدرسه می‌فرستند کافرند. رشدیه برای آرام کردن اوضاع تصمیم گرفت دیگر از زنگ مدرسه برای صف بستن و... استفاده نکند و به‌جای آن یکی از دانش‌آموزان با صدای بلند شعر زیر را که سروده خود او بود می‌خواند:


پس از این واقعه هیچ کس یارای آن نداشت که خانه ی خود را برای مدرسه به او واگذار کند .

 مشهور به رشدیه از پیشقدمان نهضت فرهنگی ایران در سده قبل بود. وی نخستین موسس مدارس جدید در تبریز و تهران بود، او را پدر فرهنگ جدید ایران نامیده‌اند.

انجمن‌های زنان در دوران مشروطه



انجمن‌های زنان در دوران مشروطه

الهه باقری


مدرسه فمینیستی: انقلاب مشروطه یکی از قابل توجه ترین تحولات دوران معاصر ایران بود كه در شرایط اجتماعی،سیاسی و فرهنگی كشور تأثیر بسزایی داشت، زنان نیز به عنوان نیمه خاموش جامعه از این تاثیرات دور نماندند.

انجمن ها و تشكّل های زنانه، عرصه ای بود كه زنان ایران، حضور اجتماعی و تاریخی خود را ظاهراً به صورت مستقل در طی جنبش مشروطه و بعد از آن نشان دادند. اوج فعالیت انجمن های زنان در 1308- 1299هـ .ش /1930-1920م. بود كه از اعضای جوان این انجمن ها می توان به صدیقه دولت آبادی اشاره كرد. وی برای رشد حقوق اجتماعی زنان تلاش می كرد، هر چند كه اهداف و اقدامات اولین انجمن های زنان در هاله ای از ابهام است.

در مطلب حاضر كوشش شده تا در مورد حضور زنان در انجمن های برآمده از مشروطه و به ویژه نقش صدیقه دولت آبادی در تأسیس آن ها و نیز به بررسی و شرح این انجمن ها پرداخته شود و ضمن توضیح این انجمن ها، به بررسی شكل گیری، اعضاء و اهداف این انجمن ها پرداخته و تلاش گشته تا از این طریق قسمت های ناگفته ای از تاریخ فعالیت های زنان بیان گردد.

زنان و انجمن های برآمده از مشروطه:

گشایش انجمن ها و کانون های زنان راهی به سوی نوگرایی بود، یکی از فعالیت هایی که پس از مشروطه شکل گرفت ایجاد انجمن هایی بود که درمورد فعالیت های زنان و حقوق آنان بحث می کردند. این انجمن ها نقش بسزایی در گسترش و رشد فعالیت های زنان پس از دوران مشروطه و سال های بعد از آن داشتند. همان طور که ژانت آفاری در مقاله اش می نویسد:‏ «واژه ی انجمن نامی از فارسی قدیمی بود که فردوسی برای اشاره به محلی برای جمع شدن و مشورت در شاهنامه آن را به کار برد. بلافاصله پس از مدتی و بعد از انقلاب 1324هـ .ق/1906م. تعداد محدودی از انجمن های مخفی شکل گرفت.». (آفاری (۱)، (1368)،ص68) و درجای دیگر در خصوص انجمن ها آمده است: «انجمن ها متشکل از زنانی با پیش زمینه های گوناگون اجتماعی و سیاسی بودند. تعداد محدودی از آن ها حتی از خانواده های سلطنتی بودند. اکثر زنانی که عضو این انجمن ها بودند از خانواده هایی بودند که طرفداران مشروطه بودند.»(همان،ص71)

همچنین می افزاید: « بعضی از این زنان جوان تر در این انجمن ها بعدها فمنیست های برجسته در سال های 1338هـ .ق/1920م. و 1349هـ .ق/1930م. شدند که صدیقه دولت آبادی دبیر انجمن زنان وطن خواه یکی از آن ها بود.».(همان جا) صدیقه دولت آبادی که خود یکی از مدیران و شرکت کنندگان اصلی این انجمن ها بود، درگسترش فعالیت های زنان نقش عمده ای داشت.قسمتی از این فعالیت ها سری بودند و با اهداف خاصی دنبال می شدند.

زنان، انجمن های سری سیاسی هم داشتند. مورگان شوسترآمریكایی كه به دعوت مجلس در سال 1329 هـ .ق/ 1911م. جهت نظارت بر امور مالی وارد ایران شد، در باب تشكیلات سیاسی سازمان یافته ی زنان و فعالیت های آنان اطلاعات مفیدی می دهد. در این باره در كتاب «اختناق ایران» می نویسد: « اگر در اروپا و آمریكا زن ها انجمن تشكیل می دهند جای تعجب نیست ولی زنان مسلمان روبسته ی ایرانی در انجمن های خود فعالیت های سری سیاسی انجام می دهند. شوستر برای شناساندن میزان هوشیاری این انجمن ها به ذكر مثال هایی می پردازد. نمونه ای از آن را چنین نقل می كند: « روزی در یكی از محافل خارجی من و زنم دعوت داشتیم.یكی از اعضای ایرانی كه با من همكاری داشت یادآور شد كه به آن مهمانی نروم چون توطئه ای در كار است. من به مهمانی نرفتم. وقتی درصدد تحقیق برآمدم معلوم شد گفته ی آن شخص درست بوده است. پس از این ماجرا از آن شخص پرسیدم كه چگونه از این توطئه مستحضر شده است؟جواب داد مادرم عضو انجمن سری زنان ایران است در این انجمن همه قسم اقدامات برای جلوگیری از دسیسه ی خیانت كاران انجام می یابد كه از آن جمله كسب اطلاع درباره ی وضع شما است كه مستشاری ایران دوست می باشید.». (شوستر،(1351)، صص238 و239 )

در سال 1329هـ .ق./1911م. زنان با اولتیماتوم روسیه به مجلس ـ برای اخراج مورگان شوستر ـ به مخالفت برخاستند و در تهران انجمن های زنان در اعتراض به اولتیماتوم، به تحریم كالاهای اروپایی دست زدند. (آفاری،(1379)،ص271) همچنین مورگان شوستر درباره ی این انجمن ها و حمایتی که از او کرده اند در کتاب اختناق ایران آورده است: « نام زنان این گروه تاکنون بر من معلوم نیست و چهره ی آنها را نیز نمی شناسم، اما به طرق گوناگون دریافته ام که همواره مورد حمایت هزاران تن از شیرزنان میهن پرست ایرانی که اصطلاحاً آنها را ضعیفه می نامند، قرار گرفته ام.». (شوستر،(1351)،صص238)

فعالیت جمعیت های زنان، در مراحل نخست شکل گیری، منحصر بود به اقدامات خیریه، تشکیل کلاس های سوادآموزی یا خیاطی بود، (بامداد،(1348)، ص48) اما این جمعیت ها در زمان های خاص و بنا به اقتضای موقعیت های سیاسی حساسیت های خود را نیز نشان می دادند. به عنوان مثال: انجمن نسوان، شرکت خیریه ی خواتین ایران، انجمن همّت خواتین و اتحادیه ی نسوان، در زمان اولتیماتوم روسیه، تظاهرات گسترده ای را در مخالفت با سیاست های این کشور در ایران برپا کردند که در زمان خود بسیار تأثیرگذار بود. (آفاری،(1377)،ص21) لازم است اشاره کنیم که جمعیت های زنان در نخستین سال های فعالیت خود از نظر فکری و مالی کاملاً مستقل بودند و به حکومت وابستگی نداشتند.

صدیقه دولت آبادی نیز در این انجمن های مخفی شركت می كرد و طبق گفته ی بدرالملوك بامداد، منشی انجمن مخدرات وطن بود. گروهی از زنان تجدد طلب، انجمنی به نام «انجمن مخدرات وطن» تشكیل دادند. اعضای این انجمن، به زنان و دختران فعالان سیاسی، زنان دربار، اعیان و اشراف محدود می شد. (بامداد،(1348)،ج1،ص15) لزوم تغییر در وضعیت زنان، در دوره ی مشروطه و از طریق انجمن های زنان به شکلی سازمان یافته مطرح گردید. این انجمن ها که در ابتدا به منظور پیشبرد اهداف دولت مشروطه تشکیل شده بودند، به تدریج خواستار توجه به زنان و بهبود موقعیت آنان در خانواده و جامعه شدند. یکی از این انجمن ها، «انجمن آزادی زنان[۲] » بود.

انجمن آزادی زنان یا انجمن حریت:

در جریان تحولات سیاسی انقلاب مشروطه فعالیت های خارج از خانه زنان بیشتر شد. آنان انجمن های خصوصی و سازمان های مخفی ایجاد و در تظاهرات شرکت کردند. هرچند که سرانجام در قانون اساسی مشروطه بسیاری از حقوق زنان نادیده گرفته شد (قوانین ازدواج، طلاق، سرپرستی فرزند و...) و زنان را درکنار مهجوران و مجرمان، از حق رأی محروم کردند. ولی در جهت افزایش آگاهی در مبارزات بعدی زنان مهّم بود. ایجاد انجمن ها در دوره ی مشروطه، یکی از فعالیت های مهّم زنان در تلاش برای شناخت موقعیت و جایگاه خویش در جامعه و آشنایی با مسائل سیاسی کشور بود. این انجمن ها نخستین گروه های منظم زنان بودند که برای هدف خاصی گردهم آمدند. صدیقه دولت آبادی علاوه بر راه اندازی روزنامه ی «زبان زنان» و انتشار شمار زیادی مقاله، در بر پا كردن انجمن های زیادی نیز دست داشت. او یكی از اعضای كوشای «انجمن آزادی زنان» بود كه درسال 1325هـ.ق/ 1907م.در تهران به منظور كسب حقوق اجتماعی و سیاسی زنان پدید آمده بود. از دیگر انجمن های مهّم زنان که صدیقه دولت آبادی درآن ها فعالیت داشت. می توان به انجمن های شرکت خواتین اصفهان و انجمن مخدرات وطن اشاره کرد.(وطن دوست، غلامرضا و همكاران،(1385)،ص17) او هم چنین از اعضاء و سخنرانان اصلی «انجمن مخدرات وطن» بود.

بعد از جنگ جهانی اول، عده ای از مردان و زنان به واسطه ی مسافرت به خارج و تماس با اروپاییان با تمدن جدید آشنا شدند و به این فكر افتادند كه زنان را وارد مسائل اجتماعی كنند. انجمن آزادی زنان پس از تصویب قانون اساسی در 1324هـ .ق/ سی ام دسامبر1906م. تشكیل شد.(همان،ص17) این انجمن بر اثر برنامه ریزی شماری از روشنفكران زن و مرد در سال1325هـ .ق/ 1907م. برپا شد و دارای نظام نامه بود. این انجمن مختلط بود و مردان نیز در جلسات شان شرکت می كردند. هرچند در این انجمن، هم زنان و هم مردان عضویت داشتند، اما بر طبق نظامنامه ی آن، هیچ مردی به تنهایی اجازه ی شركت در نشست های این انجمن را نداشت و باید همراه یكی از زنان خویشاوند یا آشنای خود در آن شركت می كرد. (ساناساریان،(1384)،ص62) ظاهراً خویشاوندان باید حضور می داشتند تا اتهام فساد به این سازمان وارد نشود. هر چند كه این تدبیر نهایتاً مانع اتهام نشد. شركت دادن مردان در جلسات این انجمن، به منظور پرده دری از دروغ پردازی های قشریونی بود كه زن را موجودی پست و ناقص العقل می دانستند و اعتقادشان بر این بود كه زنان جز زادن و انجام دادن كار خانگی كاری از دستشان بر نمی آید. از طرف دیگر زنانی كه سال ها در حرمسراها محبوس بودند و از مشاهده ی مردان در جلسات اجتماعی، خود را می باختند، با شركت در این جلسات،نحوه ی برخورد با مردان را در كوچه،خیابان و ادارات تمرین می كردند. (ناهید،(1360،ص109)

جلسات انجمن، ماهی دوبار در محلی خارج از تهران به نام فیشرآباد (خیابان سپهبد قرنی فعلی) كه رفت و آمد،کمتر مورد توجه بود، تشكیل می شد. مسئولان انجمن با شخصی غیر ایرانی به نام پریتوا[۳]، كه در آن منطقه یك باغ پرورش گُل دایر كرده بود، به توافق رسیدند تا جلسات در محل باغ او تشكیل شود. همچنین به دلیل راحتی، رفت و آمد به شكل مخفی انجام می گرفت. مذاکرات در خصوص اوضاع و احوال زنان كشور و مشکلات آن ها بود. در این جلسات، سخنرانی را به عهده ی زنان عضو انجمن می گذاشتند. آن ها در مورد هر موضوعی كه میل داشتند صحبت می كردند تا كم رویی و خجالت زنان و دختران در عرصه ی اجتماعی از بین رفته، بتوانند در جامعه خودشان را مطرح كنند و از حقوق شان دفاع كنند. به عبارتی به منظور ایجاد اعتماد به نفس در میان زنان بود. در این انجمن فقط اعضای زن اجازه ی سخنرانی در این جلسات را داشتند. البته نباید فراموش كنیم كه تا آن زمان، زنان ایرانی به راحتی نمی توانستند در برابر مردم و درحضور مردان نامحرم درباره ی سیاست، انقلاب و حقوق خود سخن بگویند و از این رو دست یافتن به چنین كاری از جمله دستاوردهای مهّم زنان به حساب می آمد. (آفاری،(1377)،ص23 ) پس از اطلاع مخالفان از این جلسات، حملاتی به انجمن صورت گرفت. اما به دلیل مقاومت این انجمن، اعمال مخالفین به جایی نرسید. (فتحی، (1383)، ص70)

هدف انجمن آزادی زنان، سامان دهی حضور زنان در اجتماع، علاقمند ساختن آنان به مسائل و موضوعات اجتماعی و همچنین معاشرت اجتماعی بود. انجمن آزادی زنان یك تشكّل آموزشی بود و بیشتر درمورد اوضاع و احوال زنان ایران و مشكلات آن ها صحبت می شد. (بامداد،(1348)، ج2،ص7) در جلسات این انجمن، به مسائل اجتماعی بیشتر و به موضوعات سیاسی كمتر پرداخته می شد.

از اعضای سرشناس انجمن آزادی زنان می توان به: صدیقه دولت آبادی، محترم اسکندری، هما محمودی، شمس الملوك جواهركلام ، میرزا باجی خانم، خانم نواب سمیعی، منیره خانم، گلین خانم موافق، از زنان خاندان سلطنتی افتخارالسلطنه و تاج السلطنه[۴] (دختران ناصرالدین شاه)، افسرالسلطنه، شمس الملوک جواهرکلام، خانم حکیم، میسیز جردن، خانم دکتر ایوب، افندیه خانم، و فخرالملوک (دختر شیخ الرئیس قاجار) اشاره کرد. همچنین یك زن آمریكایی به نام «مری پارك جردن[۵]» كه مبلّغی مسیحی بود و بنا به برخی از گزارش ها، همكار او «آنی استاكینگ بویس[۶]» نیز در جلسات این انجمن شركت می كردند. (همان،ص7.)

گردانندگان انجمن آزادی زنان به خوبی این حقیقت را دریافته بودند كه « كار سیاسی در میان زنان، بخش بزرگی از كار تربیتی در میان مردان را در بردارد.». (ناهید،(1360)،ص109) اما روزی مردی كه به دلیل همراه نداشتن آشنای زن، اجازه ی ورود به جلسه را نیافته بود، خبر برگزاری جلسات را نزد روحانیون متعصب بازار عباس آباد برد و آنان افراد زیادی را جمع كردند و به محل برگزاری جلسه شتافتند.مأموران نظمیه هم هیچ اقدامی انجام ندادند. پیش از رسیدن این جماعت به دروازه دولت، یكی از شاگردان ارمنی مغازه ی عكاسی آنتوان خان عكاس متوجه آنان شد و با دوچرخه خودش را به اعضای انجمن رساند و آنان را در جریان قرار داد. در نتیجه اعضای حاضر در جلسه متواری شدند و انجمن آزادی زنان ناگزیر منحل گردید. (ساناساریان،(1384)،ص62)

انجمن مخدرات[۷] وطن:

عده ای از زنان مشروطه خواه، طرفدار حقوق زنان بودند اما نه همه ی كسانی كه از مشروطه و استقلال ملّی حمایت می كردند. شواهدی وجود دارد كه نشان می دهد زنان ایرانيِ شركت كننده در مراحل نخست جنبش زنان، یا جزء فعالان مشروطه خواه و جنبش ملّی سال 1318هـ .ق/1901م. بودند یا جزء كسانی كه خانواده های شان (غالباً پدران شان) در زمره ی روشنفكران ملّی گرا محسوب می شدند. برای نمونه، صدیقه دولت آبادی یكی از اعضای بنیانگزار «انجمن مخدرات وطن» بود كه از سال 1328هـ .ق/1910م. در تهران از سوی عده ای از زنان سرشناس فعال در نهضت مشروطه و گروهی ترقی خواه برای مشاركت زنان در امور جامعه ی ایران تأسیس شد.(كرباسی زاده،(1384)، صص57 و 58)

در جریان جنبش مشروطه خواهی انجمن های سری و نیمه سری در ایران به وجود آمد كه هدف آن ها سازمان دهی فعالیت های گوناگون برای استقلال ایران از تسلط كشورهای بیگانه و امپریالیستی بود. اعضای این انجمن در سخنرانی ها و تظاهرات جنبش مشروطه شركت فعال داشتند و به دولت روسیه نامه ای اعتراض آمیز درباره ی اقدامات امپریالیستی آن كشور نوشتند.(ساناساریان،(1384)،صص63-62) در این دوران انجمن های زنان نیز به طور مخفیانه شكل گرفتند. انجمن مخدرات وطن كه انجمنی زنانه بود، پس از انحلال انجمن آزادی زنان، به وسیله ی 60 تن از زنان فعال ایرانی شكل گرفت. تحركات سیاسی و ناسیونالیستی این انجمن بیشتر از انجمن آزادی زنان بود. «این بانوان با سوز وگداز از استقلال میهن و لزوم تقویت مشروطیت ایران وهمكاری با مشروطه خواهان سخن می گفتند. ازآنجا كه آن ها بدبختی های ملت را نتیجه ی نفوذ خارجی می دانستند با وارد كردن امتعه ی خارجی، قرض گرفتن ازبیگانكان و هرگونه عملی كه باعث دخالت آنها در امور داخلی كشور بشود، مخالف بودند.». (بامداد،(1348)،ج2،ص15) و اعضای آن از تحریم اجناس و منع استقراض خارجی حمایت می كردند و به تأسیس مدارس دخترانه، كلاس های آموزش بزرگسالان و یتیم خانه می پرداختند. این انجمن در تهران مؤسسه ای ایجاد كرد كه در آن یكصد دختر درس می خواندند. (آفاری،(1379)،ص24) نكته ی دیگر در ارتباط با اقدامات و فعالیت سیاسی زنان عضو انجمن مخدرات وطن، مخالفت آنها علیه برنامه های استعماری روسیه در ایران بود. زمانی كه روسیه به ایران اولتیماتوم داد، زنان به حمایت مالی از دولت پرداختند. علاوه برحمایت مالی، زنان جلسه ی اعتراض آمیزی مقابل مجلس ترتیب دادند و به بیان خواسته های خود و تشویق دولتمردان به مقابله با نفوذ روسیه پرداختند. این جلسه توسط انجمن مخدرات وطن سازمان دهی گردیده بود. (همان،ص25)

در13 ذیقعده 1328هـ .ق./1910م. «انجمن مخدرات وطن» نامه ای به مجلس ارسال نمودند و در مورد به تعویق افتادن تصویب قانون اساسی می گوید: « ملت تمام شد. ملت نفسش به آخر رسید. اگر فی الحقیقه از عهده ی خدمت به ملت بر نمی آیید كناره بگیرید تا ملت فكری به حال روز سیاه خودش بكند.». (حجازی،(1388)،ص44)

از اقدامات مهّم این انجمن مخدرات وطن، مقاومت و اعتراض در برابر اولتیماتوم روسیه به ایران بود. آن ها ‏علاقه ی وافر خود را نسبت به رد اولتیماتوم، به طور كتبی به اطلاع مجلس شورای ملّی رساندند. در 8 ذیحجه ‏‏1329هـ .ق./1911م. انجمن مخدرات وطن، تظاهرات بزرگی در اعتراض به اولتیماتوم دوم روس ها با سخنرانی ‏در جلوی مجلس، خواهان استقلال كشور و عدالت اجتماعی شدند. در این گردهمایی هزاران زن، چادر سیاه بر سر و ‏روبنده بر صورت حضور یافتند. آن ها بر روی چادركفن سفید پوشیده و بر روی كفن جمله «یا مرگ یا استقلال» را ‏نوشته بودند، زنان یكی بعد از دیگری بر روی منبر می رفتند و با سخنرانی های پر حرارت و منطقی از مشروطیت ‏دفاع می كردند و خواهان استقلال كشور و عدالت اجتماعی می شدند. از زنان پرشور این جمع كه اشعاری پرسوز و ‏گداز در دفاع از مشروطه در برابر مجلس قرائت كرد، بانو زینت امین، دانش آموز مدرسه ی اُناثیه ی شاه آباد بود. ‏‏(پیرنیا،(1374)،ص54.) اداره ی این مدرسه به عهده ی زنی ارمنی به نام «ملكیان» نهاده شد، سخنان وی در نشریه ی ‏جهان مسلمان نیز انتشار یافت و برای اینكه دختران مسلمان هم به آن مدرسه بروند وی با چادر و نقاب در آن جا ‏حضور می یافت. (آفاری،(1377)،ص24) سكینه كنداشلو همسرشیخ هادی نجم آبادی در سخنرانی بازگشایی این ‏مدرسه گفت: « درگیری شخصی، شما وزیران وسایر مقامات كشور را به جان هم انداخته است.محض رضای خدا دست از ‏این دشمنی بردارید و اندكی به آینده ی دختران معصوم فكر كنید و نگذارید كه ایشان مانند دختران مصری و ‏سودانی و قفقازی برده ی این و آن باشند.».(حجازی،(1388)،ص72.)‏

انجمن ها و گردهمایی های زنان در ایران از نظر ناظران خارجی فوق العاده قابل توجه بود. به همین مناسبت در سال 1324هـ .ق/ 1906م. مجله ی دنیای اسلام در مورد یكی از این محافل زنان نوشت: « هر چهارشنبه خانم ها در این جلسه شركت می نمایند. صحبت های زنان حول پیشرفت و تفاهم برای قوانین عمومی و اجرای آن است و به نقش زنان در پیشرفت كشور و توسعه ی تجارت تأكید بسیار می شود.». (استاد ملك،(1367)،ص94)

مورگان شوستر در بیان خواسته ی زنان ازنمایندگان مجلس می نویسد: « دراین موقع زنان ایرانی جوابی مهیا نموده و سیصد نفر ازآن جنس ضعیف، ازخانه و حرمسراهای محصور، با افروختگی بشره كه از عزم ثابتشان خبرمی داد، بیرون آمده درحالتی كه در چادرهای سیاه و نقاب های مشبك سفید مستور بوده و حركت نظامی می نمودند و بسیاری از ایشان در زیر لباس یا آستین های خود، طپانچه ها پنهان داشتند، یكسره به مجلس رفته و در آنجا جمع شده و از رئیس مجلس خواهش نمودند كه تمام آنها را اجازه دخول دهد رئیس مجلس به ملاقات ایشان راضی شده، در اطاق ملاقات با رئیس مقابله كرده و طرف مذاكره شدند. با این خیال كه مبادا خود و همراهانش، مطلب و مقصودشان را درست ملتفت نشود، آن هیئت مادران و زوجات ودختران محجوب ایرانی، طپانچه خود را برای تهدید نمایش داده و نقاب ها را پاره كرده و دور كرده و اراده وعزم آخر خود را اظهار و اعتراف كردند كه اگر وكلای مجلس در انجام فرائض خود و محافظت و برقراری داشتن شرف ملت ایران تردید نمایند، مردان و فرزندان خودمان را كشته و اجسادمان را همین جا می اندازیم.». (شوستر،(1351)، ص242)

زنان تجمع كننده به این مقدار اكتفا نكرده و برای جهانی كردن صدای اعتراض خود به تلگراف خانه رفتند و تلگرافی مبنی بر شكایت از دولت روسیه تزاری به تمام كشورهای بزرگ مخابره كردند. از جنبه ی حمایت از دولت مشروطه نیز « بیشتر بانوان با طیب خاطر حاضر شدند، با فروش جواهرات و زینت آلات، خود قسمتی از بدهی دولت را به روسیه تزاری بپردازند.». (بامداد،(1348)، ج1، صص21-20)

اعضای سرشناس آن كه در نخستین جلسه ی هیئت مدیره انتخاب شدند، عبارت بودند از:

1. بانو آغا بیگم[۸] دخترآقا شیخ هادی نجم آبادی به عنوان رئیس
2. بانو آغا شاهزاده امین به عنوان خزانه دار
3. بانو صدیقه دولت آبادی به عنوان منشی

دیگر بانوان سرشناس عضو انجمن عبارت بودند از: همسر میرزا سلیمان خان میكده، مادر دكتر مهدی خان میكده، همسر ملك المتكلمین(مادر دكتر ملك زاده سناتور)، بانو نزهت جهانگیر، عفت الملوك و نظم الملوك خواجه نوری، همسر آقا سید كاظم رشتی، زینت الدوله، گلشن الملوك قهرمانی، ایران خانم همسراعتلاءالملك (دخترمشارالسلطنه قدیمی)، همسر میرزا كاظم خوش نویس، همسرصدیق السلطنه، دختر سردار افخم، دختر سپهسالار تنكابنی، همسر افخم الممالك، همسر حاج میرزا حسن، خواهر شیخ الملك اورنگ كه او را نطاق النسوان لقب داده بودند، دره المعالی مؤسس مدرسه اُم المدارس، هما محمودی،ماهرخ گوهرشناس(خواهر مدیر صنایع) و عده ای دیگر كه به تدریج به این جمع ملحق شدند. (بامداد،(1348)،ج1،ص15) همچنین عده ای از اعضای این انجمن با رهبران مشروطه ارتباط نزدیك خانوادگی داشتند. ناهید داویدیان همسریپرم خان و همسرملك المتكلمین از آن جمله بودند. در بسیاری از موارد نام اصلی اعضای انجمن مخدرات وطن معلوم نیست. زیرا این زنان اغلب به وسیله ی نام خانوادگی پدر یا شوهر خود مشخص می شدند. به عنوان مثال: آغا بیگم دختر نجم آبادی، یا زوجه ی ملك المتكلمین و یا همسر یپرم خان.

این بانوان با جدیت تمام، از لزوم تقویت مشروطیت ایران و همكاری با مشروطه خواهان سخن می گفتند. دیدگاه های این انجمن در قالب استقلال كشور، تقویت مشروطه و جلوگیری از نفوذ خارجیان بیان شد كه در پی آن خواهان جلوگیری از واردات كالاهای خارجی چون شكر، كالسكه و قرض نگرفتن از بیگانگان شدند (همان جا) و زنان در پی تظاهرات خود در تهران، مصرف كالاهای روسی و انگلیسی را تحریم كردند. باز هم از آنجا كه بدبختی های ملت را نتیجه ی اعمال نفوذ خارجی ها می دانستند، شیشه ی مغازه هایی كه كالای این دولت ها را می فروختند، با سنگ و چماق و مشت مردم خرد شد و حتی تراموای تهران به گمان این كه متعلق به روس ها است، بدون مسافر ماند. انجمن مخدرات وطن كه این تظاهرات را رهبری می كرد، اعتراض خود را از دخالت بیگانگان و از وضع نابسامان كشور نشان دادند. (ناهید،(1360)، صص99 و100)

از اهداف اولیه و كلی انجمن مخدرات وطن، دفاع از استقلال مملكت در مقابل تهدیدهای بیگانگان، ترویج استفاده از كالاهای ساخت داخل و منسوجات وطنی برای پوشاك خانواده بود. انجمن مخدرات وطن با استقراض خارجی از بریتانیا و روسیه مخالفت و بحث های عمومی درباره ی انواع مسائل اجتماعی و سیاسی، از جمله حقوق زنان را تشویق كردند.اعضای انجمن مخدرات وطن، استثماركشورهای خارجی را عامل اصلی موقعیت فرودست زنان ایران در آن دوره می دانستند. هدف اصلی آن ها تأكید بر حقوق زنان نبود، بلكه استقلال ایران از تسلط دیگر كشورها بود. (بامداد،ج2،ص15) مثلاً در یكی از مراوده های میان انجمن زنان و هیئت روسی، این هیئت تلاش كرده بود زنان را متقاعد كند به دلیل اینكه قانون اساسی مشروطه حقوق زنان ایران را رعایت نكرده است، آن ها نیز نباید برای حراست آن تلاش كنند. پاسخ گروه های زنان این بود كه آن ها خود نیز از شرایط خود ناراضی هستند، اما مقصر، پیچیدگی های سیاسی ناشی از حضور قدرت های خارجی است.(ساناساریان،(1384)،صص41-39 .)

از فعالیت های انجمن مخدرات وطن، تأسیس مدرسه برای دختران و تربیت شان بود كه از محل كمك های خیریه اداره می شد تأسیس مراكزی برای كمك به آموزش بهداشت در خانواده از افكاری بود كه چندان به عرصه ی ظهور نرسید. یكی از كارهای چشم گیر این انجمن، ساختن یك مدرسه ی شبانه روزی برای دختران كم بضاعت بود.این مدرسه در خیابان ولی آباد تهران قرار داشت و در حدود صد دانش آموز در آنجا به رایگان تحصیل می كردند. مخارج ساختمان این مدرسه با برپاكردن جشنی بزرگ تأمین شده بود.(پیرنیا،(1374)،ص52)

اولین اقدام این زنان، پوشیدن پارچه های وطنی و تأسیس دارالایتام در خیابان باغ وحش بود. برای تأمین مخارج آن جشن بزرگی مخصوص زنان در باغ عزیز خان خواجه (نصرت الممالك) برپا كردند.

صدیقه دولت آبادی در اولین نوشته های خود در سال1331هـ .ق/1913م. که در نشریه ی «شکوفه»[۹] منتشر شد، در نقد بی توجهی مردم به کالاها و تولیدات ایرانی و عادت آنها به خرید منسوجات خارجی می نویسد: «منسوجات اسلامی که برای هر ایرانی، بزرگ ترین زینت است پشت پا انداخته و خود را به زر و زیور فرنگ آراسته می داریم. کمینه، قدر پارچه های وطنی را به خوبی می داند و فواید آن ها را بی نهایت ادراک نموده؛ چون که دیر زمانی است که قهراً پارچه های خارجه را متروک و با کمال افتخار لباس خود را از منسوجات اسلامی قرار داده.خوشبختانه یک کمپانی اسلامی در اصفهان دایر است که قابل همه قسم تمجید است، زیرا که پارچه های ابریشمی و ریسمانی در کمال نظافت و قشنگی ترتیب می دهد. ولی افسوس که اهالی این شهر هم توجهی به او ندارند چه رسد به شهرهای دیگر ایران....خیلی افسوس دارم که در یزد و کاشان و اصفهان و غیره پارچه هایی عمل می آورند که فرنگی ها هم باور ندارند آن ها را بشود بدون کارخانه ترتیب داد ولیکن ما ایرانیان آنقدر همت و حميّت نداریم که آنها را خریداری نموده رواج دهیم، بلکه باعث تشویق آن بیچاره گان شده، بر زیبایی و لطافت آن بیفزایند.». (شکوفه، (20ربیع الاول1332هـ .ق)،صص 3-1)

دولت آبادی در جلسه ای که در منزل خانم «درۃ المعالی[۱۰]»، برگزار گردید. درباره ی حمایت از تولیدات و صنایع داخلی سخنرانی نمود. سخنرانی او در روزنامه ی بهارستان در 9 دی ماه، سال 1301 هـ .ش./1922م. منتشر شد. وی در آن سخنرانی تاریخی، بطور مبسوط از ترویج کالاهای ایرانی سخن گفت: «مبحث کنفرانس امروز ما ترویج منسوجات وطنی است و عرایض بنده هم روی همین زمینه می باشد. ولی قبلاً از خانم های محترمات سوال می کنم برای چه می خواهیم اقدام به این کار بکنیم؟ البته خانم های وطن دوست که این اوقات برای این مقصود قیام نموده اند دو مقصود در نظر دارند: اول ترقی صنایع ایرانی که تحصیل ثروت مربوط به آن است و دوم رفع احتیاج از خارجه. عجب مرام و مقصود مقدسی را در نظر گرفته اند. اما در این کار یک شرط لازم است و آن این است که این جنبش وطن پرستانه، ثابت قدم و روز به روز این اقدام خیر را امتداد بدهند تا مثل اقدامات گذشته عقیم و بی نتیجه نماند، یعنی زود خسته و سرد نشوند ... حالا که خانم ها حاضر شده اند که صنایع و منسوجات وطنی خودشان را رواج بدهند، البته اگر این گفته ها را به فعل برسانند، صنعتگران ما هم تشویق می شوند و کوشش می کنند تا نواقص پارچه ها و صنایع خود را حتی المقدور رفع نمایند.». (دولت آبادی،(1377)،ج1، ص 175.)

در ارزیابی فعالیت انجمن مخدرات وطن باید توجه داشت این انجمن، به رغم فعالیت های گسترده ای كه در جهت احقاق حقوق زنان و حضور آنان در حیات اجتماعی به عمل آورد، نتوانست به تشكیلات فراگیر زن ایرانی مبدل شود، زیرا دایره ی فعالیت انجمن به زنان اقشار متوسط و بالای جامعه محدود می شد و از این رو، نمی توانست از حقوق زن ایرانی و زن اقشار تهی دست و محروم جامعه به صورت عام دفاع كند. (كرباسی زاده،(1384)، ص 58)

شركت خواتین اصفهان:

گروهی از فعالان حقوق زن، تشكلی به نام «انجمن همت خواتین» ایجاد كردند كه در پی تداوم فعالیت انجمن همت خواتین اصفهان، گروهی از زنان درصدد تأسیس كارگاه های پارچه بافی برآمدند كه یكی از این زنان صدیقه دولت آبادی بود. وی درسال1337هـ .ق./1918م. «شركت خواتین اصفهان» را به صورت تعاونی و با استفاده از سرمایه ی زنان تاسیس كرد. (دولت آبادی،(1377)،ج1،ص16) این شركت سه كارگاه كوچك بافندگی در شهرهای یزد، كرمان و اصفهان دایر كرد كه همه ی كاركنان آن زن بودند، هدف این شركت،ترویج تولید، استفاده از پارچه های تولید داخل كشور و نیز جلوگیری از ازدواج دختران، قبل از 15 سالگی بود. شكل گیری این انجمن ها عمدتاً با هدف آگاه كردن زنان صورت می گرفت. البته برخی از این انجمن ها دارای اهداف سیاسی هم بودند. (كراچی،(1374)، ص93.)

مَرامنامه ی این جمعیت كه در سه ماده خلاصه شده، عبارت بود از:

1. طرز لباس پوشیدن
2. لباس دوختن
3. صرفه جویی

چون وضعیت لباس بانوان در آن زمان بسیار فرنگی مآبانه‏ بود، چنین مقررگردید كه اعضای شركت هر یك به سهم خود مقداری پول فراهم كرده، یك مدرسه ی خیاطی باز كنند و طرز لباس دوختن و لباس پوشیدن را به مردم یاد بدهند.این جمعیت تا سال1300هـ.ش/1921م. با تاسیس یك مدرسه ی خیاطی و انتشار نشریه ی «زبان زنان» پا برجا بود، (فتحی،صص79 و80) اما رضاخان پس از به قدرت رسیدن و تثبیت حاکمیت، روزنامه های مستقل و حتی احزاب مدافع خود را سرکوب کرد. انجمن ها و جمعیت زنان نیز مانند احزاب از فعالیت باز ماندند. (احمدی خراسانی و اردلان،(1382)، ص429.)

شركت آزمایش بانوان:

صدیقه دولت آبادی سه سال پس از شركت خواتین اصفهان، «شركت آزمایش بانوان» را تشكیل داد. وی در سال1340هـ .ق./1921م. عازم تهران شد و در این شهر فعالیت های اجتماعی خود را دوباره از سرگرفت. پس از گشایش دبستانی جهت دختران بی بضاعت، «انجمن آزمایش زنان» را بنیان گذاشت (ناهید،(1360)،ص112)و از آن پس با تمام توانی كه داشت فعالیت های فرهنگی خود را ادامه داد.صدیقه دولت آبادی «شركت آزمایش بانوان» را به منظور ترویج كالاهای داخلی و دبستان را برای دختران بی بضاعت در تهران تشكیل داد و زبان زنان را ترجمان آن قرارداد ( دولت آبادی،(1377)، ج1، ص24)كه مَرامنامه ی آن عبارت بود از: ترویج امتعه ی وطنی و ایجاد دبستان شش كلاسه كه دخترها بتوانند نصف روز را درس بخوانند و بقیه ی وقت خود را كار كنند. اعضای اولیه ی آن بانوان زیر بودند:

1. بانو صدیقه دولت آبادی
2. بانو صبا (همسرمدیر روزنامه ستاره)
3. بانو زهرا اسكندری بیات
4. بانو درخشنده
5. بانوافسرالملوك آریانی
6. بانوعزیزی (خواهر دكتر عزیزی)

بدین ترتیب قرار شد هر كس پانصد ریال فراهم كرده،برای خرید پارچه به یزد بفرستد. این كار به وسیله ی صنعتی زاده ی كرمانی عملی گردید. سرمایه ی اولیه ی شركت از سه هزار ریال بیشتر نبود و برای بار اول «روز سوم شعبان[۱۱]» در سال1343هـ .ق /1924م. در مدرسه ی نمره دو دولتی كه مدیره ی آن بانو افسرالملوك آریانی بود، افتتاح گردید. در این جلسه صدیقه دولت آبادی راجع به «رفع احتیاج را باید از امتعه وطنی نمود» سخنرانی ایراد كرد. سپس پارچه ها را به معرض فروش گذاردند. در همان روز متجاوز از ده هزار ریال پارچه به فروش رفت. بعد از آن روز یك عده داوطلبانه در این انجمن شركت كردند و كار جمعیت رونق گرفت. (خدایار محبی،(1325)،ص92.) این شركت تا سال1343هـ .ق/1924م. دوام داشت. (همان،ص91 و92)

لازم به ذكر است كه در سال 1327هـ .ق/1909م. انجمنی به نام «انجمن بانوان اصفهان» نیز به همت این بانوی فرهیخته در اصفهان آغاز به فعالیت كرد و در سال 1329هـ .ق/1911م. صدیقه دولت آبادی، بانو ملك المتكلمین، آغا شاهزاده اصیل، ماهرخ گوهرشناس و تنی چند از بانوان فعال دو انجمن دیگر به نام های «انجمن خواتین ایران» و «شركت خیریه ی خواتین ایران» برای كمك به محرومان در تهران برپا كردند.

نتیجه گیری:

گرچه تاریخ نشان می دهد که زنان در طول سالیان متمادی، نقش بسزایی را در عرصه های مختلف فرهنگی، اجتماعی و ... داشته اند و نقش آنان در تاریخ معاصر ایران، نقش بی بدیل و غیر قابل انكاری است، اما نقش آفرینی و پایداری آنان با دشواری های خاصی روبرو شده و همین دشواری ها و چالش ها زمینه ی كاملاً مساعدی را برای كسب كامل حقوق نیمی از افراد جامعه فراهم نیاورده است. زنان بسیاری بودند كه جهت برچیده شدن قدرت مطلقه و استبداد فعالیت می كردند و هنوز هم درصفحات تاریخ، از فداكاری و قهرمانی هایشان نام و نشانی وجود ندارد و همچنان گمنام مانده اند.

صدیقه دولت آبادی زن نوگرایی بود كه در خانواده ای فرهیخته، تحت سرپرستی پدری فهیم و مادری روشن فكر پرورش یافت.شالوده ی فكری، فرهنگی وی از دوران كودكی شكل گرفت. وی در زمینه ی آموزش و آگاهی دادن به زنان و مبارزه در راه تساوی حقوق آنان تلاش نمود، از مهم ترین فعالیت های صدیقه دولت آبادی ‏در عرصه ی اجتماعی نیز تأسیس و عضویت در انجمن های مختلف زنان بود.

هر چند در بررسی انجمن های زنان، اطلاعات بسیار اندكی از فعالیت های آن ها در دست است. اما بعضی از اعضای این انجمن ها به روزنامه های آن زمان نامه می نوشتند و در مورد امور جاری سیاسی و اجتماعی بحث می كردند. البته نباید این نكته را از نظر دور داشت كه این انجمن ها سازمانی هایی فمینیستی نبودند و هدف اصلی همه ی آ ن ها مبارزه با استعمار و استبداد حاكم بر كشور بود، اما مشروطیت فرصت مناسبی بود تا استعدادهای ذاتی و نادیده گرفته شده ی زنان، مجال بروز پیدا كند و پوسته ی باورهای نادرستی كه حضور زنان را تحمل نمی كردند شكافته شود. زنان عصر مشروطیت نشان دادند كه حتی با میدان عملی محدود، به خوبی می دانند كه چگونه برای ارتقای وضعیت خود و جامعه، قدم های مؤثر بردارند.

انجمن های زنان در كنار فعالیت های سیاسی به طرق مختلف سعی در بهبود وضعیت زنان داشتند. عمده ترین اقدام انجمن های زنان در راه بهبود وضعیت هم جنسان خود، تأسیس مدارس دخترانه به سبك جدید با كمك و اعانه های مردم و بیش تر با هزینه ی شخصی اعضاء و نیز كار داوطلبانه ی آنان بود و این انجمن ها مساله ی تعلیم و تربیت زنان و اصلاح وضع آنان را در برنامه های خود منظور می كردند.

پانوشت ها:

۱. Afary
۲. Meeting free
۳. pritva
۴. تاج السلطنه، یکی از دختران ناصرالدین شاه قاجار بود وی در امور مربوط به انجمن‌های زنان مشاركت فعال داشت و تلاش‌های ارجمندی در این باره‌ی حقوق از دست رفته‌ی زنان كرد.از یادداشت‌های تاج السلطنه بر می‌آید وی یك سوسیالیست و در همان حال طرفدار پرشور حقوق زنان بود.
۵. Mary Park Jordan ؛ مری جردن كه اهل پنسیلونا و فارغ التحصیل مدرسه واكیل (Walkill) نیویورك بود با یكی از مبلغان دینی به نام «ساموئل مارتین جردن» كه در ایران شهرت داشت ، ازدواج كرد و به اتفاق یكدیگر مدیریت كالج پسرانه البرز را عهده‌دار بودند.
۶. Annie Stocking Boyce
۷. زنان و دختران پرده نشین
۸. آغا بیگم كه مدرسه‌ی دخترانه ای نیز در جنوب تهران تأسیس كرده بود در سخنرانی خود حكومت را به خاطر غفلت از پرداختن به مصالح ملت به باد انتقاد گرفت و خواستار بهبود وضع زنان گردید.
۹. نشریه‌ی شكوفه، پس از دانش به مدیریت خانم دكتر كحال، دومین نشریه زنان ایران بود. مدیر آن مزین السطنه كه علاوه بر نشریه‌ی شكوفه بنیانگذار چهار مدرسه دخترانه بود و تاریخ انتشار شكوفه از محرم سال 1331هـ .ق/1913م. به مدت چهار سال بود.
۱۰. از فعالان حقوق زنان در آن روزگار و مدیر مدرسه‌ی مخدرات اسلامی بود.
۱۱. تولد امام حسین (ع) بود.


منابع و مأخذ:

الف) روزنامه:
روزنامه ی شکوفه، سال دوم، شماره ی 23 ، (20 ربیع الاول 1332 هـ .ق/ 27 بهمن 1292هـ .ش/12 فوریه 1914).

ب) كتاب ها:
آفاری، ژانت، (1377)، انجمن های نیمه سری زنان در نهضت مشروطه، مترجم؛جواد یوسفیان، تهران،نشر بانو.
آفاری، ژانت، (1379)،انقلاب مشروطه ایران، مترجم؛ رضا رضایی، تهران،بیستون.
احمدی خراسانی، نوشین؛اردلان، پروین، (1382)، سناتور، تهران، توسعه.
استاد ملك،فاطمه،(1367)،حجاب و كشف حجاب در ایران،تهران،عطایی.
بامداد،بدرالملوك،(1348)، زن ایرانی از انقلاب مشروطیت تا انقلاب سفید، جلداول و دوم، تهران، ابن سینا.
پیرنیا، منصوره، (1374)، سالار زنان ایران، ایالات متحده آمریكا، انتشارات مهر ایران.
حجازی، بنفشه، (1388)، زنان مبارز ایران از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی، تهران،ناشرمولف.
خدایار محبی، منوچهر،(1325)،شریك مرد،تهران،تابان.
دولت آبادی،صدیقه، (1377)، نامه ها، نوشته ها و یادها، به کوشش؛ افسانه نجم آبادی و مهدخت صنعتی، جلد اول، دوم و سوم ، چاپ اول، شیکاگو، انتشارات نگرش و نگارش زن.
ساناساریان،الیز،(1384)، جنبش حقوق زنان در ایران، مترجم؛ نوشین احمدی خراسانی، تهران، اختران.
شوستر،مورگان،(1351)،اختناق ایران، مترجم؛ ابوالحسن موسوی شوشتری، چاپ دوم، تهران، انتشارات صفی علیشاه.
فتحی،مریم،(1383)،كانون بانوان با رویكردی به ریشه های تاریخی حركت های زنان در ایران،تهران، مؤسسه مطالعات و تاریخ معاصر ایران.
كراچی، روح انگیز ،(1374)، اندیشه نگاران زن در شعر مشروطه،تهران،دانشگاه الزهراء.
كرباسی زاده، مرضیه،(1384)،سیر تحولات اجتماعی زنان در یكصد سال اخیر(ازمشروطیت به بعد)،تهران،اكنون.
ناهید،عبدالحسین، (1360)، زنان ایران در جنبش مشروطه، تبریز، نشر احیاء.
وطن دوست،غلامرضا،شیپری، مریم،توکلی،مریم،(1385)؛بررسی موقعیت زن ایرانی در نشریات مشروطه،تهران، موسسه تحقیقات و توسعه علوم انسانی.
Afary, Janet. (1989). On the origins of feminism in early 20th century Iran. Journal of women's history, Volume 1, Number 2, fall, p.68.

سيرى در زندگى و افكار ميرزا آقاخان كرمانى


سيرى در زندگى و افكار ميرزا آقاخان كرمانى
حسن يوسفى اشكورى
بخش اول
ميرزا عبدالحسين، معروف به ميرزاآقاخان كرمانى، يكى از روشنفكران موثر در تاريخ آزاديخواهى ايران بود. نام نيك او و انديشه هاى موثر او، در پيدايش و در تحول فكرى و ذهنى جامعه ايران در عصر قاجار بسيار موثر بوده است. تحليل گران تاريخ معاصر، در مورد افكار و انديشه هاى ميرزاآقاخان به طور مفصل بحث كرده اند. ميرزاآقاخان در مقايسه با ديگر روشنفكران آن عصر، چون سيدجمال الدين و آخوندزاده و ديگران عمر كمترى كرد و در چهل و چهار سالگى به قتل رسيد. وى از كسانى مثل طالبوف و امثال آنها، خوش فكرتر و آزادانديش تر بود و استعداد بيشترى براى تغيير و تحول فكرى داشت و اگر عمر بيشترى مى كرد و تجارب بيشترى مى آموخت و آثار فكرى بيشترى از خود برجاى مى گذاشت، قطعاً مى توانست اثر بيشترى هم بر جامعه ايران داشته باشد. پدر ميرزاآقاخان، عبدالرحيم خان از اهالى بردسير كرمان بود و از مالكان آن ديار به شمار مى رفت. وى فردى اهل فكر، سواد و انديشه بود و با افكار فلسفى و عرفانى آشنايى داشت و نوعى گرايش صوفيانه در وى ديده مى شد. عبدالحسين در سال ۱۲۷۰ ه.ق. در روستاى مشيز به دنيا آمد. تحصيلات ابتدايى و سطوح بالاتر را در كرمان آموخت. فارسى، عربى، تاريخ اسلام و ايران، عقايد (علم كلام، حديث، فقه، اصول، رياضيات، فلسفه و عرفان و طب قديم) را فرا گرفت. مختصرى هم زبان پهلوى و انگليسى و فرانسوى هم ياد گرفت و بعدها، وقتى به استانبول رفت و در طول سال هاى طولانى كه در آنجا زندگى مى كرد، زبان فرانسه و انگليسى را به حد كمال آموخت و علاوه بر آنها، زبان تركى استانبولى را هم به خوبى فراگرفت. ميرزاآقاخان كرمانى، در سال ،۱۳۰۲ در پى تعدياتى كه از سوى حاكم كرمان بر او رفت، همراه شيخ احمد روحى از كرمان به اصفهان آمد. مدتى در اصفهان ماند و مطالعه و آموختن را ادامه داد و در ضمن افكار آزاديخواهانه خود را هم تبليغ كرد. در دورانى كه در اصفهان به سر مى برد، با ميرزا يحيى دولت آبادى، كه در آن زمان ساكن اصفهان بود، آشنا شد. در سال ،۱۳۰۳ به دليل سعايت حاكم كرمان، نزد ظل السلطان حاكم مستبد اصفهان، ناچار شد كه به تهران بيايد. در تهران به تدريس و تفسير قرآن اشتغال داشت. پس از چندى در سال ۱۳۰۵ همراه شيخ احمد روحى، از دوستان و همفكران كرمانى اش، تهران را ترك كرد و به استانبول رفت. اينكه چرا به تركيه رفتند، نياز به تحقيق بيشترى دارد. اما ظاهراً به دو دليل به استانبول رفتند: اول، دغدغه دانش بيشتر آنها را وادار كرد كه ايران را ترك كنند. در ايران از علوم، دانش و معارف جديد خبرى نبود و براى آگاهى بيشتر بايد به سرزمين هاى وسيع تر مى رفتند تا با علوم و دانش جديد آشنا شوند. از طرف ديگر هم، چون به آزاديخواهى شهره شده بودند و مسئله دار بودند، از نظر سياسى تحت فشار قرار مى گرفتند.
به هرحال، مجبور به ترك ايران شدند و ناچار به مهاجرت به عثمانى و يا اروپا شدند. به قول اخوان «مى روم گفتند: كجا. گفت: هرجا كه اينجا نيست.»
پس از مدتى اقامت در استانبول، با سيدجمال كه سال هاى آخر عمر خود را در عثمانى به سر مى برد، آشنا شد و رابطه برقرار كرد و در شمار شاگردان و مريدان سيد درآمد و به عضويت «اتحاد اسلام» كه سيدجمال آن را سخت مطرح كرده بود، درآمد. در استانبول ميرزاآقاخان با ميرزا حسن خان خبيرالملك (كه چندى كنسول ايران در شامات بود) آشنا شد و بدين ترتيب او با روحى و خبير الملك همدست و همداستان شدند. به دليل افكار و فعاليت هاى آزاديخواهانه فكرى، قلمى، اجتماعى و سياسى ميرزاآقاخان در خارج از كشور و تاثيرگذارى وسيع او در ميان ايرانيان داخل و خارج، حكومت و شاه ايران، حساسيت زيادى در مورد وى به خرج داده و نوشته ها و كتاب هاى او در ايران تحريم شده و از ورود آنها سخت جلوگيرى مى كردند. چون وى در اين سال هاى آخر اقامتش در عثمانى، فعاليت هاى وسيعى را بر عليه شاه مستبد ايران و امين السلطان اتابك صدراعظم به راه انداخته بود و در روزنامه اختر مقاله مى نوشت، اخبار و آثارى كه از او مى رسيد، سخت رژيم ايران را به هراس انداخته بود. اگر در خانه كسى آثار و نوشته هاى ميرزاآقاخان پيدا مى شد، خانه اش را بر سرش خراب مى كردند و آتش مى زدند و صاحبخانه را شكنجه كرده و سال ها به زندان مى انداختند. دولت ايران به بهانه هاى مختلف سعى مى كرد ميرزاآقاخان و همفكرانش مثل شيخ احمد روحى را از دولت عثمانى تحويل بگيرد. از جمله كسروى نوشته است، يك بار به اتهام شركت در شورش ارمنيان، دولت ايران تقاضاى استرداد او را كرد. اما به هرحال اين بهانه ها چندان جدى نبودند. در عين حال عثمانى در رجب سال ۱۳۱۳ ميرزاآقاخان با روحى و خبيرالملك را در طرابوزان زندانى كرد. تا اينكه پس از ترور ناصرالدين شاه، بهانه تازه اى براى آوردن ميرزاآقاخان و دوستانش پيدا شد. رژيم ايران سيدجمالدين را عامل ترور مى دانست و مى گفت، اين كار به دستور او انجام شده است. بعد از سيدجمال، حلقه دوستان فكرى سيدجمال در استانبول، ميرزاآقاخان كرمانى، شيخ احمد روحى و خبيرالملك و بعضى افراد ديگر بودند، كه اين افراد متهم به ترور شاه بودند. به ويژه كه ميرزارضا كرمانى بود و همراه ابوالقاسم برادر روحى از استانبول وارد ايران شده بود.
دولت ايران فشار زيادى بر عثمانى آورد، كه اين افراد را تحويل بگيرد. دولت عثمانى، سيدجمال را به ايران تحويل نداد. به احتمال زياد، به علت شهرت جهانى سيدجمال و طرفداران وى در سرتاسر جهان و يا به علت وجود دوستان قدرتمند سيدجمال در عثمانى، به هرحال سيد را به ايران ندادند، اما ميرزاآقاخان كرمانى، شيخ احمد روحى و خبير الملك را تحويل ايران دادند. اينها سه يار دبستانى بودند و از طريق آذربايجان و تبريز، تحويل محمدعلى ميرزا داده شدند. محمدعلى ميرزا در اين موقع وليعهد مظفرالدينشاه بود و طبق روال معمول قاجاريه، والى تبريز بود. محمدعلى ميرزا از اين سه تن به خصوص ميرزاآقاخان، كينه عميقى در دل داشت. مدتى آنها را زندانى كرد و بالاخره در چهارم يا ششم سال ۱۳۱۴ ه.ق. اين سه تن را در زندان بدون هيچگونه رسيدگى و محاكمه، گردن زدند و مظلومانه كشتند. معروف است كه محمدميرزا، در نهايت قساوت، دستور داد كه زير درخت نسترن پوست از سر اين سه آزاديخواه بكنند و در آن كاه بريزند و به تهران بفرستند و اين نشان دهنده خشم و كينه مستبدى چون محمدعلى ميرزا نسبت به اين سه تن بود. ميرزاآقاخان كرمانى اهل قلم و نوشتن و سخن بود و از اين ابزار، چون ديگر روشنفكران و آزاديخواهان در راه آگاهى دادن و بيدارى ملت ايران و در راه مبارزه با استبداد استفاده مى كرد. از جمله آثار وى كتاب هاى «ان شاءالله ماشاءالله»، «نامه باستان» (تاريخ منظوم)، «هفتاد و دو ملت»، «رضوان»، «هشت بهشت»، «قهوه خانه»، «نامه سخن» كه كتابى در احوال شاعران ايران است، كتاب تاريخ ايران معروف به «آيينه اسكندرى» و «رساله خريد خوزستان» هستند. ميرزاآقاخان در زمانى مى زيست كه آموزه هاى نوين آزاديخواهى، عدالت اجتماعى و نقد فكر، فرهنگ، آداب ملى و قومى و مذهبى در ايران رايج شده بود. وى تحت تاثير آموزه هاى كسانى چون آخوندزاده، ملكم خان و سيدجمال الدين اسدآبادى قرار داشت. اما وى اين آگاهى ها را در ده سال آخر عمرش، در استانبول و فضاى باز عثمانى تكميل كرد و آثار مهم وى هم حاصل همين ده سال آخر عمر وى است. آثار وى بيشتر جنبه اجتماعى، فكرى، سياسى و انتقادى دارند. جهت معرفى شخصيت، تفكر و اثرگذارى بيشتر ميرزاآقاخان در زير چند اظهارنظر كوتاه راجع به وى خواهد آمد.
ميرزا يحيى دولت آبادى، صاحب كتاب چهار جلدى معروف «حيات يحيى»، كه از دوران اصفهان با ميرزاآقاخان آشنا و دوست شده بود، در كتاب حيات يحيى، در چند جا از وى ياد كرده است. دولت آبادى نوشته: «چون سخن مى گويد، سخنش طولانى مى شود. چون سكوت مى نمايد، سكوتش هم به طول مى انجامد. با آن كه فضائل بسيار دارد، كمتر اظهار فضل مى نمايد و بيشتر مطالب شيرين خود را با تبسم هاى دلكش، از گفته ديگران نقل مى كند. ميرزاآقاخان نثر را به نكو مى نويسد. از قرآن و احاديث و از مذاهب و ملل اطلاعات دارد. حكمت الهى و طبيعى را به طرز قديم تحصيل كرده، از علوم جديد هم بى بهره نيست.»۱
بنابر اين نوشته مى توان گفت كه آقاخان دوفرهنگه بوده است و هم با فرهنگ قديم و هم با فرهنگ جديد آشنا بوده است. البته از ويژگى هاى روشنفكران گذشته، آشنايى با فرهنگ قديم و جديد بوده، هرچند اين روشنفكران هيچكدام با اين فرهنگ ها آشنايى خيلى عميقى نداشتند. الان روشنفكران از اين نظر ضعيف هستند و با فرهنگ قديم يا اصلاً آشنايى ندارند و يا آشنايى سطحى، در حد اطلاعات عمومى دارند ولى آشنايى دقيق علمى با معارف گذشته ندارند. اين مسئله يك ضعف براى روشنفكران اين دوره به خصوص براى روشنفكران مذهبى محسوب مى شود. روشنفكر چطور مى تواند نقد سنت كند، در حالى كه هيچ اطلاع دقيقى از علوم سنتى ندارد. يا كسى ممكن است ضد فلسفه باشد، شعار دادن عليه آن فايده اى ندارد، بايد اول بفهمد فلسفه چيست، بعد مى تواند آن را نقد كند. به هر حال روشنفكران دوران مشروطيت، با علوم و معارف خودشان، با فرهنگ قديم آشنايى داشتند و اين نقطه قوتى براى آنها بود.كسروى مى گويد: «اينان (آقاخان و شيخ احمد روحى) پيشرفت اروپا و نيرومندى دولت هاى اروپايى را ديده و از اين سو، آشفتگى كار شرق و درماندگى شرقيان را مى نگريستند و دل هاشان به درد مى آمده و دست و پايى مى زدند. در اين ميان خود نيز، از حالى به حالى مى افتادند. نخست در ايران همچون ديگران شيعى مى بودند، پس در آنجا (استانبول) ازلى گرديدند و دختران صبح ازل را به زنى گرفتند. سپس يك باره بى دين گشته و آشكارا، طبيعى گرى نمودند و در پايان كار به سيدجمال الدين اسدآبادى پيوسته، باز به مسلمانى گراييده و به همدستى او، به اتحاد اسلام كوشيدند.»۲
ناظم الاسلام كرمانى در كتاب معروف تاريخ بيدارى ايرانيان، در جاهاى مختلف در مورد ميرزاآقاخان صحبت كرده است. او مى نويسد: «در علوم رياضى و طبيعى بهره وافى برد و از حكمت الهى نصيب كافى به دست آورد. در استانبول در اداره اختر، خدمت به عالم معارف مى نمود. و در آن صفحات، مرحوم سيدجمال الدين اسدآبادى، مشهور به افغانى را ملاقات كرده، جاذب و مجذوب شدند و همت در بيدارى ايرانيان كردند. اتحاد اسلامى را مدعى بودند و تاسيس قانون اسلامى را خواهان و در بركندن ريشه استبداد و زايل كردن رسوم ظالمانه مجتهد بودند.»۳
با توضيحاتى كه داده شده، در مورد مجموع افكار و انديشه هاى ميرزاآقاخان مى توان گفت كه وى مانند همه روشنفكران اصلاح طلب آن دوره، از سويى نقاد آداب و افكار خودى و از طرف ديگر خواهان تغيير اوضاع، بهبود حال مردم و انجام اصلاحات فرهنگى، اجتماعى، سياسى و اقتصادى به سبك نوين بود. ويژگى هاى عمده ميرزاآقاخان به غير از مشتركاتى كه با بقيه اصلاح طلبان داشته عبارتند از:
۱- عقل گرايى و علم گرايى پوزيتيويستى. از اين نظر وى بيشتر تحت تاثير آخوندزاده قرار داشت. در مجموعه آثار و جاى جاى انديشه هاى ميرزاآقاخان، ردپاى عقل گرايى و علم گرايى خيلى غليظى را مى توان ديد. در بعضى از جملات و تعبيرات او كلمات و جملات بسيار مبالغه آميزى كه حاكى از مطلق كردن علم، خرد و عقل است مشاهده مى شود.
۲- كوشش در جدا كردن حوزه علم، فلسفه و دين. اين انديشه در افكار ديگر اصلاح طلبان آن دوره يا وجود نداشت و يا خيلى كم بوده است و روى آن دقت و تامل چندانى نداشته اند. اما ميرزاآقاخان در جاهاى مختلف، در آثارش تلاش و كوشش داشته است كه بين حوزه دين و علم و فلسفه فرق بگذارد. وى مى گفت هر كدام از اين موارد داراى حوزه خاص خود هستند. علم را نبايد وارد حوزه فلسفه كرد. فلسفه را نبايد وارد حوزه دين كرد. دين را نبايد وارد حوزه علم كرد. وى از اين نظر تحت تاثير افكار جهانى حاكم بر آن زمان بود.
۳- نقادى هاى گسترده نسبت به دين و انديشه ها و معارف رايج دين. در اين مورد حتى گاه، صريحاً به انكار ديانت اسلام رسيده بود. در آثار ميرزاآقاخان، به خصوص آثار اوايل ورود وى به استانبول، نقادى نسبت به افكار و انديشه ها و آموزه هاى دينى و معارف سنتى دينى، بسيار وجود دارد. كه البته همه روشنفكران و اصلاح طلبان آن دوره، در اين مورد مشتركند. اما اينكه از چه موضعى انتقاد داشتند، و يا در چه سطحى انتقاد مى كردند، با يكديگر تفاوت داشتند. بعضى سطحى تر انتقاد مى كردند، بعضى عميق تر. بعضى فقط به آموزه هاى رايج انتقاد مى كردند و خيلى بر بنيان ها دست نمى گذاشتند. بعضى هم بيشتر به بنيان ها مى پرداختند. ميرزاآقاخان، در بعضى انتقاداتش تا آنجا پيش رفته بود كه اساساً انكار اصل ديانت مى كرد، يا به طور خاص، الغاى اسلام.در حوزه نقد آموزه هاى دينى، ميرزاآقاخان حساسيت هاى فوق العاده اى در مورد مسئله تصوف، تقليد و قضا و قدر نشان مى داد. وى صوفى گرى را يكى از عوامل انحطاط جوامع شرقى و جوامع اسلامى از جمله ايران مى دانست. به طور كلى تمامى اصلاح گران و نوانديشان، در هر سطحى كه بودند، چه در ايران و چه در ديگر كشورهاى اسلامى، كم و بيش روى مسئله تصوف و عملكرد و تفكر صوفيانه، حساسيت فوق العاده اى داشته اند. البته تصوف به معناى تاريخى آن، وگرنه خيلى از متفكران با عرفان موافق بودند و عرفان را از تصوف جدا مى كردند. تصوف، به معناى گوشه گيرى از جامعه، خانقاه نشينى و تنزه طلبى به معناى احساس مسئوليت اجتماعى نكردن است، كه نتيجه اين تفكر عدم احساس مسئوليت اجتماعى و دامن زدن به تفكر تقليدگرايى و رواج تفكر قضا و قدرى بود. رواج تصوف هندى و زهدگرايى هندى و رهبانيت مسيحى و نوعى عرفان ماقبل ايرانى، سبب شدند كه بسيارى از افكار و انديشه هاى اسلامى از معناى خودشان تهى شوند.
ميرزاآقاخان شديداً با تصوف مخالف بود و معتقد بود كه تفكر صوفيانه، احساس مسئوليت را از مردم مى گيرد و مردم را به افكار فردگرايانه بدون مسئوليت مى كشاند و بايد با اين فكر مبارزه كرد. حساسيت ديگر او روى مسئله تقليد بود. طبيعى است كه شخصى كه عقل گرا و علم گرا بوده، كسى كه خرد را به معنى نوين كلمه، به معناى نقادى همه چيز پذيرفته بود، نمى توانست با تقليد موافق باشد. تقليد به معناى عام كلمه، يعنى پيروى كوركورانه از سلف، از آبا و اجداد و بزرگان قوم، پيروى كوركورانه از مجموع آداب و سنن رايج تاريخى، مورد مخالفت همه اين اصلاح طلبان مسلمان و حتى مورد مخالفت در خارج از ايران بوده است.
در مورد انديشه قضا و قدرى هم، واقعيت اين است كه يكى از عوامل بدبختى مسلمانان، از گذشته تا حال، بوده است. يعنى بد فهميدن معناى قضا و قدر. آن مفهوم مثبت كه از قضا و قدر در قرآن وجود دارد، يك مفهوم منفى پيدا كرده است.
۴- استفاده ابزارگرايانه از دين يا علماى دين. ميرزاآقاخان، در موارد متعددى، در نامه اى به دوستانش و يا جاهاى ديگر، سفارش كرده است كه بايد از روحانيون و علماى دين براى بيدار كردن جامعه و براى به حركت درآوردن جامعه استفاده كنيم، چون مردم ديندارند و به روحانى و آخوند اعتقاد دارند. حتى در مواقعى كه خودش چندان به دين اعتقاد نداشته است. از ابزارهاى مثبت، براى پيشبرد آگاهى بيشتر مردم استفاده كردن، فى نفسه بد نيست. اما اگر صرفاً ابزارگرايانه باشد و اين عدم اعتقاد به طور مطلق باشد، از مواردى است كه جاى انتقاد دارد. به همين دليل هم بسيارى به ميرزاآقاخان از اين منظر انتقاد كرده اند. يعنى انتقاد كرده اند كه شخص كه خود دينى نبوده و آنقدر به علما بدبين و بى اعتقاد بوده است، چگونه به دوستان سفارش كرده كه از علما استفاده كنند. اين يك استفاده ابزار گرايانه دينى است.
۵-
تكيه فراوان روى مليت ايرانى. ميرزاآقاخان يكى از ناسيوناليست هاى افراطى ايرانى، در دوران پيش از مشروطه بود. وى از اين نظر هم تحت تاثير آخوندزاده قرار داشت كه مى گفت: تعصب وطنى را به جاى تعصب دينى قرار دهيم. ميرزاآقاخان روى اين مسئله تكيه فراوان دارد.
به عنوان جمع بندى نظرات ميرزاآقاخان كرمانى و در ضمن نقد و بررسى افكار او دو صفحه مطلب از آقاى فريدون آدميت آورده مى شود كه هم توضيح انديشه هاى ميرزاآقاخان است و هم ضمناً نوعى نقادى از موضع شخصى مثل آدميت است. آدميت آورده است كه در جهت ديگر تفكر ميرزاآقاخان كرمانى شايان توجه است. يك جا برهان مى آورد «هر چه اين دستگاه بيشتر دوام بكند، خطرات انهدام و اسباب انقراض پيشتر مى آيد و بيشتر مى شود زيرا كه دوام اين حالت، نفرت عامه را مى افزايد و رجال سابق را از ميان برمى دارد و اوضاع بچه بازى بيشتر رونق مى گيرد.» او در آراستن قيام ملى عليه آن دستگاه فاسد بارها بى اعتقادى اش را نسبت به طبقه ملايان اعلام داشته است. اما در مرحله ديگر به ضرورت سياسى استمداد علما را لازم مى شمرد و شگفت اينكه اين ضرورت را به نقطه نهايى اش مى رساند، كه نفى روشنفكرى است و ظاهراً او خود از آن معنا غافل است. بايد اين مسئله را بشكافيم مى نويسد: «در اصلاح كار و دفع هرج و مرج بايد باطناً قطع نظر از اين طايفه قاجار و چند نفر ملاى... نمود. اينها جميع حركت شان تحت غرض است و به هيچ چيزشان اطمينان نيست.» باز به تاكيد متذكر مى شود كه «اين علماى ما يك استقلال ذاتى از خودشان ندارند.» در مقابل، اين نظريه مهم را مى آورد كه «بايد كارى كرد. شايد آن طبايع بكر دست نخورده و آن خون هاى پاكيزه مردم متوسط ملت از دهاقين و اعيان و نجبا حركت بيايد و حتى از ايلات مدد خواست. در اين سير و سلوك رساله تكليف را نوشت كه مى انگاشت اگر انتشار يابد، نيمه خون اهالى ايران را ديوانه خواهد نمود و آنچه مقصود است به عمل آيد. اما فعلاً چه بايد كرد؟ چون هنوز در مردم ايران فيلاسوفى قوت ندارد و همه مستضعفين و محتاج فناتيسم هستند. براى اصلاح حال آنها پاره اى از مسائل به نظر مى آيد و آن اين است كه از طايفه نيمه زنده ملايان تا يك درجه محدود معاونت بطلبيم، احتمال دارد زودتر مقصود انجام بگيرد.» همه آن معانى را به ملكم نوشت و سفارش كرد، «اين رشته را پى فرماييد و از اين اشخاص (ملايان و روحانيون) در پيشرفت كار يارى بجوييد.» تا اينجا روال تفكر ميرزاآقاخان در تنظيم حركت ملى به هم پيوسته است و نوعى رابطه منطقى ميان اجزاى نظريه او مى توان شناخت. اما بار ديگر كه از همان قضيه گفت وگو مى دارد، انديشه اش به خلاء روشنفكرى مى رسد كه بر آن انتقاد اساسى وارد است. به ماخذ اطلاعى كه از مراجع دستگاه روحانى به دست آورده بود، به تاكيد مى نويسد، علما را وحشتى گرفته كه «اگر تبدلى در دستگاه سلطنت و دولت بشود و به خصوص اگر علما دخالت بكنند، آن وقت مى ترسيم كسى از عهده امور مملكت و سياست و پولتيك با خارج برنيايد و اجانب مسلط بشوند. زيرا كه علما هيچ از امور سياسى اطلاع ندارند و از عهده برنمى آيند. در اين خصوص بايد تامينات به آنها بدهيد. يعنى در قانون نوشته شود كه عمل دولت و ملت به دست اين علما كه امروز خود را عارى از امور سياسى مى دانند، چون صاحب علم و ديانت و حب مليت هستند، هزار بار خوب تر و نيكوتر جريان پيدا مى كند و داير خواهد بود تا از اين حيوانات جاهل سفيه بنگى چرسى كه به قدرت خداوند بديهيات و محسوسات خود را نمى شناسند و به هيچ كار جز تضييع و تخريب مملكت نمى پردازند وانگهى اين علم و فضيلت و تقوى كه در علماى ما موجود است سرمايه بزرگى براى همه چيز است و بر همه كارى ايشان را توانايى مى دهد. اگر هر يك از اين ذوات محترم دو ماه در امور سياسى داخل شوند، از بيسمارك و ساليبورى هم گوى سبقت خواهند ربود. آنها از مشك و عنبر سرشته نيستند. مقصود اين است كه رفع اين وحشت بزرگ از علما بشود و شاهكار در همين نكته است كه عرض كردم.»
پى نوشت ها:
۱- حيات يحيى، ج اول، ص ۶۵.
۲- تاريخ مشروطه، ص ۱۳۶.
۳- تاريخ بيدارى ايرانيان، قسمت اول، ص ۶ و ۷.

منبع» روزنامه شرق

شيعه در شروع سلسله قاجار


شيعه در شروع سلسله قاجار

پايه گذاري  نظام  سياسي  و اجتماعي  مذهب  شيعه  امروز
         نتيجه  آنچه  در بخش  پنجم  گفتيم ، اين  بود كه : تشيّع  «اثني  عشري » از سال  907 قمري  كه  توسط  شاه  اسماعيل  صفوي  مذهب  رسمي  ايران  شد، تا اول  سلسله  قاجاريه  دورانهاي  مختلفي  را پشت سر گذاشت . در دوران  شاهان  پرقدرت  صفوي ، گرچه  شاهان  احترام  زياد به  علماي  شيعه  مي گذاشتند، ولي  علما قدرت  كافي  براي  دخالت  در كار سياست  و دولت  نداشتند. پس  از اينكه  سلطنت  به  دست  شاهان  ضعيف  صفوي  افتاد، قدرت  علماي  شيعه  كم  كم  زياد شد تا اينكه  در زمان  شاه  سلطان  حسين  نفوذ علماي  دين  به  حد اعلاي  خود رسيد و حكومت  و سلطنت  تحت  نفوذ آنان  قرار گرفت . در اين  دوران  علما به  جاي  توجه  به  كشورداري  كوشش  خود را به  ترويج  مبالغه آميز تشيّع ، نشر احاديث  رسيده  از آنان  (بدون  توجّه  زياد به  صحّت  احاديث )، توسعه  مراسم  مذهبي  اعم  از جشنها و يا عزاداري  و روضه  خواني ، مخالفت  با تصوّف ، مبارزه  با اقليتهاي  مذهبي ، ابراز خشونت  و آزار سنّي ها، و گاه  لعن  بر خلفاي  سه  گانه  (ابوبكر و عمر و عثمان ) معطوف  مي داشتند. اين  طرز رفتار موجب  چند دستگي  مردم  ايران  شد. عدّه اي  عقيده اي  به  مبالغات  ديني  عقيده  نداشتند، گروهي  (خصوصاً قزلباشها) به  تصوّف  پابند بودند، گروهي  مبارزه  با اقليتهاي  مذهبي  (خصوصاً سنّيان ) را صلاح  نمي دانستند؛ تا اينكه  افغانهاي  سنّي  از سنّي  كشي  و سنّي  آزاري  ايرانيان  به  تنگ  آمدند و به  ايران  حمله  كردند. در حمله  افغانها «مذهب  شيعه » كه  بيش  از 200 سال  وسيله  يكپارچگي  مردم  در مقابل  دشمنان  خارجي  و نگهداري  استقلال  كشور شده  بود، ديگر نتوانست  وظيفه  خود را در وحدت  ملّي  ايران  و يكپارچگي  و دفاع  از كشور انجام  دهد، نتيجه  آنكه  يك  دسته  افغاني  «سنّي  مذهب » سلسله  پر قدرت  صفويه  را شكست  دادند و دستگاه  علماي  شيعه  را هم  برچيدند.
           سقوط  صفويه  دوران  سختي  را براي  علماي  شيعه  به  وجود آورد. پس  از شكست  ايران  از افغانها، يك  دوران  پنجاه  ساله  فترت  به  وجود آمد كه  مدّتي  افاغنه  و سپس  نادر شاه  و بعد زنديه  حكومت  مي كردند. در اين  دوره  فعاليت  و نفوذ علماي  شيعه  در امور حكومتي  به  صفر رسيد، اصفهان  از مركزيت  علمي  افتاد، و تقريباً همه  علماي  مشهور به  «عتبات  عاليات » مهاجرت  كردند. ولي  در آنجا نيز علماي  مكتب  اصولي ، كه  در دوران  صفويه  قدرت  را در دست  داشتند، نفوذ و پايه  خود را از دست  داده  بودند و به  جاي  آنان  علماي  «مكتب  اخباري » در حوزه هاي  علميه  تفوّق  پيدا كرده  و كارها را در دست  داشتند.
           چنان  كه  در بخش  قبلي  گفتيم ، «مكتب  اخباري » يكي  از مكاتب  فقهي  شيعيان  اثني  عشري  است  كه  توسط  شيخ  محمّد امين  استرابادي  در زمان  شاه  عباس  اول  به  وجود آمد. (1)
           پيروان  اين  مكتب  به  «فقه » و «اجتهاد» عقيده اي  نداشتند و كاربرد «عقل » را (كه  يكي  از منابع  فقهي  علماي  شيعه  است ) در امور ديني  جايزه  نمي شمردند و به  جاي  همه  اينها متكّي  به  احاديث  رسيده  از امامان  (بدون  توجّه  زياد به  صحّت  يا كذب  آنان ) بودند.
           تفوّق  علماي  اخباري  بر مركز علمي  نجف  تا حدود اوايل  روي  كار آمدن  سلسله  قاجار در آن  زمان  ادامه  داشت  فقيهي  مشهور به  نام  «وحيد بهبهاني » ظهور كرد و پايه  فقه  امروزي  شيعه  اثني  عشري  را گذاشت  و دوره  جديدي  در بين  علماي  شيعه  «اصولي » به  وجود آورد.
           «بهبهاني » مكتب  اخباري  را منع  و اخباريون  را «مرتد» اعلام  كرد و پس  از چندي  او و شاگردانش  با كوشش  زياد توانستند به  كلي  اخباريون  را از ميان  بردارند.
           مقارن  از رونق  افتادن  مكتب  اخباري  در عتبات  عاليات ، در ايران  آغامحمّدخان  قاجار (شاهي  شيعه  كه  نماز و روزه  او ترك  نمي شد) مانند شاه  اسماعيل  با شمشير خود حكومت  ايران  را به  دست  آورد و زمينه  براي  فعاليت  مجدّد علماي  «اصولي » در ايران  مهيا شد.
           علماي  اصولي  از ابتداي  قاجاريه  تا امروز بر تمام  تعليمات  مذهبي  و حوزه هاي  علميه  شيعه  اعمّ از عتبات  و ايران  نظارت  و تسلط  خود را حفظ  كرده اند.

 دورانهاي  مختلف  روابط  علما و حكومتها
         فعاليت  علماي  شيعه  را از ابتداي  سلسله  قاجار تا امروز به  پنج  دوره  متفاوت  مي توان  تقسيم  كرد:
           1 ـ دوره  اول : دوران  شروع  دخالت  علما در سياست  و كار حكومت  است .اين  دوران  از اول  قاجار شروع  مي شود و تا آخر سلطنت  فتحعلي  شاه  ادامه  مي بايد. مشخصّه  اين  دوره ، تكميل  و توسعه  مباني  فقه  امروزي  شيعه  اثني  عشري ، پيدا شدن  مراجع  تقليد درجه  يك  و ازدياد نفوذ علماي  دين  و دخالت  آنان  در كار سياست  و امور دولت  است . اين  دوره  با انقلاب  كبير در فرانسه ، جدا شدن  دين  از دولت  و سياست ، ظهور ناپلئون  و شروع  تمدّن  جديد در اروپا مقارن  است .
           2 ـ دومين  دوره : دوران  كوشش  متجدّدين  براي  آوردن  تمدّن  جديد اروپا به  ايران  است .
           اين  دوره  از ابتداي  سلطنت  طولاني  ناصرالدين  شاه  شروع  مي شود و با شروع  نهضت  مشروطه  در زمان  مظفرالدين  شاه  پايان  مي بايد. مشخصّه  اين  دوره ، عبارت  است  از: شروع  نفوذ تمدن  اروپايي  در ايران  و تقسيم  علما به  دو گروه : يك  گروه  موافق  تمدّن  جديد (علماي  تجدد طلب ) و گروه  ديگر علمايي  كه  مخالف  تقليد از تمدّن  جديد بودند (علماي  محافظه كار يا بنيادگرا).
           شاه  (ناصرالدين  شاه ) به  تقليد ظواهر تمدن  اروپايي  علاقه  داشت ، ولي  با پذيرش  زير بناي  آن  تمدّن  (دموكراسي ، آزادي  عقيده ، دانش  و صنعت  و تكنولوژي  جديد) مخالف  بود و در نتيجه  كشور ايران  از مسابقه  ترّقي  و پيشرفت  غرب  عقب  ماند. اما نفوذ سياستهاي  اروپايي  به  ايران ، در اين  دوره  توسعه  يافت . مشخصّه  اين  دوره  دادن  «امتيازات  مختلف  به  اروپاييان » است  كه  منجربه  مخالفت  علما و صدور فتواي  «تحريم  تنباكو» شد و شاه  و حكومت  ناچار به  لغو اين  امتياز و پرداخت  خسارت  فراوان  شدند.
           3 ـ سومين  دوره : دوران  قيام  علماي  تجدّد طلب  و مبارزه  آنان  براي  تغيير رژيم  و خودكامگي  شاهان ، برقراري  رژيم  مشروطه  و قبول  برخي  از رسوم  تمدن  غرب  است . اين  دوره  از اول  نهضت  مشروطه  تا سقوط  قاجاريه  ادامه  داشت . مشخصّه  اين  دوران  عبارت  است  از: مبارزه  داخلي  بين  علماي  دين ، اختلاف  آنان  در تفسير حكومت  مشروطه  يا مشروعه ، حدود آزادي  مردم  و تعيين  حدود اختيارات  مردم  در تعيين  سرنوشت  كشور.
           4  چهارمين  دوره ، دوران  ازدياد نفوذ تمدن  غرب  در ايران  است . اين  دوره  از اول  سلطنت  رضا شاه  تا سقوط  سلطنت  محمّدرضا شاه  پهلوي  ادامه  داشته  است . مشخصّه  اين  دوره  عبارت  است  از: تقليد روز افزون  تمدن  غرب  در ايران ، دو فرهنگي  شدن  مردم  ايران  (گروهي  طرفداران  فرهنگ  غرب  و گروهي  وابستگان  به  فرهنگ  سنّتي )، كوشش  طرفداران  فرهنگ  غرب  در حذف  دخالتهاي  علما در امور اجتماعي  و سياسي  و سعي  در جدايي  مذهب  از دولت .
           در آخر اين  دوره ، طرفداران  فرهنگ  سنّتي  به  رهبري  علماي  دين  قيام  كردند و با انقلاب  اسلامي ، رژيم  سلطنتي  برچيده  شد و كشور ايران  براي  اولين  بار در تاريخ  داراي  حكومتي  كاملاً مذهبي  (مذهب  شيعه  اثني  عشري ) گرديد.
           5 ـ پنجمين  دوره ، دوران  بعد از انقلاب  اسلامي  است  كه  مشخصّه  آن  عبارت  است  از: در دست  گرفتن  مسئوليت  مستقيم  اداره  مملكت ، براي  اولين  مرتبه  در تاريخ  1400 ساله  شيعه  از طرف  علماي  دين  و به  نيابت  امام  غايب ، مواجه  شدن  علماي  دين  با مشكلات  اجرايي  كشور و مسائل  بين المللي  و اقتصادي ، كوشش  براي  از ميان  برداشتن  «هجوم  فرهنگ  غرب »، جلب  توجه  دنيا به  اينكه  آيا حكومت  مذهبي  در آستانه  قرن  21 مي تواند وظايف  خود را كه  «تقوا و عدل  اسلامي » است  انجام  دهد، يا بايد براي  اين  كار روشهاي  متداول  در ممالك  غربي  را سرمشق  قرار دهد.
 1 ـ پايه گذاري  مكتب  امروزي  شيعه
           مكتب  امروزي  شيعه  را فقيه  بزرگ ، آقا ميرسيّد محمّدباقر بهبهاني ، مشهور به  «وحيد بهبهاني »، مقارن  با شروع  سلسله  قاجاريه ، پي ريزي  كرد و شاگردان  او هر كدام  در تكميل  آن  كوشيدند. در ابتداي  سلطنت  ناصرالدين  شاه  فقيه  بزرگ  ديگري  به  نام  «شيخ  مرتضي  انصاري » ظهور كرد و آنچه  را كه  وحيد بهبهاني  آورده  بود، تكميل  نمود و نتيجه  آن  فقهي  است  كه  تا امروز يگانه  مكتب  بلامنازع  شيعه  اثني  عشري  است  و تمام  فقها و علماي  دويست  سال  اخير تابع  و پيرو اين  مكتب  مي باشند. (2)
           مهم ترين  چيزي  كه  «وحيد بهبهاني » مي گفت ، اين  بود كه : «اجتهاد در شيعه ، برخلاف  آنچه  «اخباريون » مي گويند، مشروع  است ». او توانست  بساط  مكتب  اخباري  را پس  از سالها حكومت  بلامنازع  بر فقه  شيعي  در هم  بپيچد و مكتب  خاص  خود را به  جاي  آن  بنشاند. وحيد بهبهاني  شاگردان  و پيروان  مبرز و نخبه اي  داشت  كه  روش  او را به  درستي  حفظ  كردند.
           «وحيد بهبهاني » هم  از لحاظ  شخصي  و هم  از لحاظ  طرز فكر از همان  نسل  علماي  زمان  صفويه  و ادامه دهنده  افكار آخوند ملّا محمّدباقر مجلسي  است ؛ بدين  معني  كه  گرچه  وحيد بهبهاني  «مجَدِد مكتب  اصولي » و مخالف  شديد «مكتب  اخباري » است  ولي  اين  مخالفت  فقط  محدود به  قسمتي  از عقايد اخباريون  است  كه  به  اجتهاد و مجتهد اعتقاد نداشتند و اجتهاد را در شيعه ، كه  از زمان  كليني  رسم  شده  بود، يك  بدعت  مي دانستند، ولي  با قسمت  ديگر اعتقاد اخباريون  «كه  پيروي  از احاديث  و اخبار رسيده  از ائمه  اطهار» را، پايه  اصلي  اعتقادات  خود قرار مي دادند، موافق  بود و به  آن  عمل  مي كرد؛ به  طوري  كه  كتب  نوشته  شده  از طرف  شاگردان  و شاگردان  شاگردان  وحيد بهبهاني ، تا زمان  حاضر، مملو از مطالبي  است  كه  متكي  به  احاديثي  هستند كه  بزرگان  شيعه  (كليني ، صدوق  و طوسي ) آنها را در كتب  خود نياورده اند. (3)
           وحيد بهبهاني  در زمان  كريم خان  زند و آغامحمّدخان  قاجار زندگي  مي كرد و نزديك  به  نود سال  عمر كرد و در سال  1205 فوت  نمود. (4)
           شاگردان  وحيد بهبهاني  از زمان  آغامحمّدخان  قاجار تا اول  سلطنت  ناصرالدين  شاه  تمام  حوزه هاي  علميه  را در عتبات  عاليات  و اصفهان  در دست  داشتند و مردم  ايران  از آنها تقليد مي كردند. (5)

 مراجع  تقليد، نماينده  امام  عصر
           يكي  از مطالبي  كه  وحيد بهبهاني  مطرح  و پيگيري  كرد و شاگردانش  هم  آن  را دنبال  كردند، مربوط  به  لزوم  تبعيت  شيعيان  از مجتهد و تعيين  شرايط  و وظايف  وي  است . در نوشته هاي  وحيد بهبهاني  و رسالات  و كتبي  كه  شاگردان  او نوشتند، بر چند اصل  مهم  زير تكيه  شده  است :
           1 ـ شيعيان  دو دسته  مي باشند: يا مجتهدند و يا مقلّد. كسي  كه  مجتهد نيست ، بايد از يك  مجتهد تقليد كرده  و از دستورات  و فتواهاي  او تبعيت  كند. فقها «مجتهد» را كسي  مي دانند كه  بتواند اجتهاد كند؛ يعني : «بتواند با ادلّه  عقليه  كليه  فروع  فقهيه  را از منابع  اصولي  آن  يعني  قرآن ، سنّت ، عقل  و اجماع  (اجماعي  كه  مورد قبول  شيعيان  است ؛ نه  اجماعي  كه  سنّيان  بدان  معتقدند) استنباط  كند». علاوه  بر آن  مجتهد بايد عادل  هم  باشد. «عادل » يعني  كسي  كه  كار بد نكند و گناهان  كبيره  مرتكب  نشود و در انجام  كار خوب  كوشا باشد. (6)
           2 ـ يكي  از وظايف  مجتهد «امر به  معروف  و نهي  از منكر» است  كه  در قرآن  مجيد به  دفعات  آمده  است . مجتهد وظيفه  دارد بگويد چه  كارهايي  خوب  است  و شيعيان  بايد انجام  دهند و چه  كارهايي  بد است  و شيعيان  نبايد انجام  دهند. و به  اين  دليل  كه  امر دين  منحصر و محدود به  نماز و روزه  و طاعات  و عبادات  نيست ، يك  شيعه  بايد در تمام  كارهاي  خود «امر به  معروف  و نهي  از منكر» را رعايت  كند. (7)
           3 ـ علماي  دين  و مراجع  تقليد براي  «شاهان  و حكّام » هم  استثنا قائل  نشدند و آنها را هم  شامل  جزو مردم  عادي  شمردند كه  يا بايد خود مجتهد باشند و يا بايد از يك  مجتهد تقليد كنند و از نظريات  و فتاوي  او تبعيت  نمايند، خصوصاً در امور مملكت  داري  و سياست ، چرا كه  در اسلام  سياست  هم  جزو امور دين  است . (8)
           با اين  مكتبي  كه  وحيد بهبهاني  و شاگردان  او ارائه  مي كردند، در حقيقت  «شاه  و حكّام » دستگاه  اجرايي  مجتهدين  مي شدند و علاوه  بر مشكل  مشروعيت  حكومت  شاهان  در غياب  امام ، مشكل  جديدي  شد. به  همين  جهت  علما از زمان  قاجار تا انقلاب  اسلامي  هرگز نتوانستند مشروعيت  كامل  براي  سلطنت  شاهان  قاجار و پهلوي  قائل  شوند. در دوره  قاجار و زمان  رضا شاه ، علما انتظار داشتند به  نحوي  در كار حكومت  شريك  باشند و نظريات  آنان  مورد توجّه  قرار گيرد. به  طور خلاصه  مي توان  گفت  كه  اصل  «مجتهد و مقلّد» منشاء و ريشه  تمام  اختلافات  علما با شاهان  قاجار و پهلوي  بوده  است .
           4 ـ اصل  ديگري  كه  قبلاً هم  بود، ولي  توسط  وحيد بهبهاني  و پيروان  مكتب  او احيا و تأكيد شد؛ اين  است  كه  مجتهد نايبان  عام  امام  غايب اند و وظيفه  دارند جامعه  را هدايت  كنند و حتي  بر جامعه  حكومت  نمايند». (9)
           قسمت  اخير (كه  مي گويد مجتهدان  نايبان  عام  امام  غايبند) موجب  شد شيعيان  اثني  عشري  آنچه  از وجوهات  شرعي  كه  به  «سهم  امام  ( 7 )» اختصاص  دارد، و نيمي  از «خمس » واجب  است ، به  هر مجتهدي  كه  به  او اعتماد دارند و او را به  نيابت  عامه  امام  ( 7 ) مي شناسند و يا به  علماي  دين  كه  از طرف  آن  مجتهد اجازه  يا وكالتي  براي  دريافت  «سهم  امام » دارند، پرداخت  كنند. در مذهب  شيعه  «خمس » از ساير وجوهات  شرعي  مهم تر است . خمس  بر هفت  چيز واجب  مي شود: منفعت  كسب ، معدن ، گنج ، مال  حلال  مخلوط  به  حرام ، جواهري  كه  به  واسطه  غوّاصي ، يعني  فرو رفتن  در دريا به  دست  مي آيد، غنيمت  جنگ ، زميني  كه  كافر ذمي  از مسلمان  بخرد». (10) شيعيان  از منافعي  كه  به  شرح  بالا به  دست  مي آورند، بايد يك  پنجم  آن  منافع  را (پس  از كسر مخارج ) به  عنوان  خمس  بپردازند.
           پرداخت  وجوهات  شرعيه  به  مجتهدين ، خصوصاً «سهم  امام  كه  نيمي  از خمس  است » موجب  شد مجتهدين  براي  كارهاي  خود اعتبارات  لازم  را به  دست  آورند و قدرت  و نفوذ آنها بيشتر شود. علاوه  بر آن  چون  پرداخت  كننده  اصلي  خمس ، «تجّار و كسبه » هستند؛ رابطه  مخصوصي  بين  آنها و علماي  دين  پيدا شد و اين  رابطه  دو طرفه  بود. در تمام  دوران  قاجاريه  و پهلوي  هرگاه  منافع  تجّار به  خطر مي افتاد، علما به  كمك  آنان  مي رفتند؛ مانند مسأله  «تحريم  تنباكو» و هرگاه  علما مي خواستند يك  برنامه  سياسي  يا اجتماعي  را اجرا كنند، تجّار از آنان  پشتيباني  مي كردند، مانند نهضت  مشروطيت  و انقلاب  اسلامي .
           يكي  ديگر از وجوهات  شرعي  كه  هر مسلمان  بايد پرداخت  كند، «زكات » است . زكات  بايد به  فقرا و مستحقّان  كه  در سوره  «توبه » در قرآن  مجيد مشخص  شده  است ، پرداخت  شود؛ ولي  لازم  نيست  زكات  از طريق  مجتهد به  مستحق  آن  پرداخت  شود؛ بلكه  خود شخص  مي تواند زكات  مال  خود را به  هر كس  كه  او را مستحق  و مشمول  بداند بپردازد. اين  امر موجب  شد آن  رابطه  پولي  كه  بين  تجّار و علماي  دين  پيدا شده ، بين  كشاورزان  كوچك  (كه  معمولاً مشمول  پرداخت  زكات  نمي شوند) و علما به  وجود نيايد، و احتمالاً به  همين  سبب  كشاورزان  هم  در قيامها و مبارزات  علما شركت  ننموده اند (11).
           موضوع  «امر به  معروف  و نهي  از منكر» كه  به  شرح  بالا از وظايف  مجتهدين  شمرده  شد، از ابتداي  صفويه  باعث  اختلافات  زيادي  بين  علما و دولت  بوده  است . علماي  ديني  معتقد بوده اند كه  هرچه  در «سنّت » نباشد و جديد باشد «بدعت » است  و شريعت  را متزلزل  مي كند و طبق  اصل  «امر به  معروف  و نهي  از منكر» بايد با آن  مبارزه  كرد. حتي  تغيير لباس  سربازان  و استفاده  از يونيفورم هايي  مشابه  لباس  سربازان  خارجي  (كه  براي  اولين  بار عباس  ميرزا در ارتش  نوين  خود متداول  كرد)، به  دستور علما حرام  شناخته  شد. اين  موضوع  پايه اي  براي  مخالفت  علما با هرچه  از فرنگ  و فرنگي  تقليد شود شد. اين  امر در تمام  دوره  قاجار از آغامحمّد خان  تا اواسط  سلطنت  ناصرالدين  شاه  توسط  تمام  علماي  دين  به  شدت  مراعات  مي شد، به  طوري  كه  حتي  تأسيس  مدارس  و تدريس  علوم  جديد، به  احتمال  اينكه  بعضي  از آن  علوم  و خاصّه  آن  چه  به  نام  «طبيعيات » ناميده  مي شود، با اعتقادات  ديني  اسلامي  سازگار نباشد، تا اواخر سلطنت  ناصرالدين  شاه  ممنوع  بود.
           امر به  معروف  و نهي  از منكر مشكل  بزرگ  ديگري  هم  به  وجود آورد و آن  اين  بود كه : عباس  ميرزا در نظام  نامه  ارتش  نوين  خود انضباط  و اطاعت  محض  از مافوق  را با با تأكيد بسيار روي  آن  گنجانيد و سزاي  عدم  اطاعت  از اوامر مافوق  را مجازاتهاي  شديد تعيين  كرد. گرچه  از روزگار باستان  و حتي  در جنگهاي  رسول  اكرم  ( 6 ) انضباط  و اطاعت  از مافوق  هميشه  وجود داشته ، ولي  وقتي  مشاورين  خارجي  عباس  ميرزا (يعني  افسران  فرانسوي ) اين  امر را مطرح  كردند، علماي  دين  آن  را خلاف  «امر به  معروف  و نهي  از منكر» دانستند.
           اين  مشكل  حتي  پس  از پيروزي  انقلاب  اسلامي  توسّط  عدّه اي  مطرح  شد و گفته  شد: «سرباز حق  ندارد اگر دستور مافوقش  مخالف  شرع  است ، انجام  دهد! تا اينكه  خميني  رهبر جمهوري  اسلامي  يك  فتواي  رسمي  در لزوم  اطاعت  از مافوق  در ارتش  صادر كرد و موضوع  مسكوت  شد.

 انتخاب  مرجع  تقليد
           موضوع  اينكه  «مردم  يا مجتهدند و يا مقلّد» موجب  شد شيعياني  كه  مجتهد نبودند، براي  خود مرجع  تقليدي  انتخاب  كنند. گرچه  قبلاً هم  شيعياني  كه  طرز اجراي  رسوم  ديني  را نمي دانستند، از يك  عالم  ديني  سئوال  مي كردند و طبق  آن  عمل  مي نمودند، ولي  هرگز اين  طور نبود كه  شيعيان  «مراجع » معيني  داشته  باشند و منحصراً از آنها تقليد كنند. انتخاب  مرجع  تقليد، از ابتداي  قاجاريه  كه  متداول  شد، آزادانه  و به  عهده  خود مردم  بوده  است . هر شيعه  وظيفه  دارد تحقيق  كند و عالم ترين  (= اعلم ) مجتهد عصر خود را انتخاب  كند و از او تقليد نمايد. و چون  عامه  مردم  قادر به  تشخيص  اعلميت  نيستند، و معمولاً امكان  «اعلميت » يك  نفر بسيار نادر است ، عملاً مردم  از مجتهدين  مختلف  تقليد مي كنند. شهرت  يك  مرجع  تقليد از روي  تعداد مقلّدين  او تعيين  مي شود و كثرت  مقلّدين  هر مرجع ، از روي  ميزان  وجوهات  شرعي  كه  شيعيان  براي  او مي فرستند معلوم  مي شود. (12)
           مجتهديني  كه  از زمان  وحيد بهبهاني  تاكنون  به  مقام  مرجعيت  تقليد رسيده اند، همه  داراي  مشخصات  و سابقه  مشابه  بوده  و در شرايط  زير همگي  مشترك  بوده اند:
           1 ـ همگي  در حوزه هاي  علميه  مشهور، دروس  «مقدّماتي » و «سطح » و «خارج » را تمام  كرده  و مجتهد جامع الشرايط  شده  و لااقل  از يكي  از مراجع  بزرگ  تقليد «اجازه  اجتهاد» در دست  داشته اند.
           2 ـ همگي  سالها در حوزه هاي  علميه  مشهور تدريس  كرده  و در حوزه  درس  آنان  تعداد زيادي  طلبه  حضور يافته  است .
           3 ـ همگي  ضمن  تدريس  علم  «فقه » و علم  «اصول  فقه » ساير علوم  ديني  را نيز تدريس  كرده  و در اين  موضوع  شهرت  يافته اند.
           4 ـ همگي  تأليفات  زياد (اعم  از كتاب ، رساله  و حاشيه نويسي ) داشته  و كتب  آنها در حوزه هاي  علميه  مورد بحث  و نقد قرار گرفته  است . مراجع  تقليدي  كه  كتب  آنها به  عنوان  كتاب  درسي  در حوزه هاي  علمي  تدريس  شود، از مقام  شامخ تر و مبرزتري  برخوردار هستند. (به  عنوان  مثال  از كتب  مشهور دو كتاب  تأليف  شيخ  مرتضي  انصاري ؛ يكي  به  نام  «فرائد الاصول » (= رسائل ) و ديگري  به  نام  «مكاسب » يا «مستأجر» و همچنين  كتاب  «كفايه الاصول »، تأليف  آخوند خراساني  كه  سالها است  در همه  حوزه هاي  علميه  الزاماً تدريس  مي شود).
           5 ـ اكثر مراجع  تقليد (نه  همگي  آنان ) رساله اي  هم  در باب  طرز اجراي  فروع  دين  منتشر مي كنند كه  به  آنها «رساله  علميه » اطلاق  مي شود. اين  رسالات  تقريباً همگي  مشابه  يكديگرند؛ مگر اينكه  در جزئيات  استثنا داشته  باشند و يا اينكه  احياناً مطالب  جديدي ، كه  از آن  به  «مسائل  مستحدثه » تعبير مي شود، مانند: سفته ، بيمه  و سرقفلي  در آن  ذكر شود كه  مرحوم  آقا محسن  حكيم  (م  1381 ق ) براي  اولين  مرتبه  در رساله  علميه  خود آوردند.
           امام  خميني  (ره ) نيز مطالبي  چون ) امر به  معروف  و نهي  از منكر، مسائل  سياسي  و دفاع  از كشور، تلقيح  مصنوعي ، پيوند اعضاي  بدن  انسان ، كار در مؤسسات  غير مسلمان  و امثال  آن  را براي  اولين  مرتبه  در رساله  توضيح المسائل  خود نوشتند و در رساله  «تحرير الوسيله » حتي  مسائل  تغيير جنسيت ، راديو و تلويزيون ، بليط  بخت آزمايي ، احكام  سفر با هواپيما و مسافرت  به  سيارات  ديگر و احكام  اسلام  در آن  سيارات  را هم  بحث  نموده اند. (13)
           6 ـ مراجع  تقليد همگي  اعلم  بوده اند. «اعلم » يعني  دانشمندترين  علما. اعلم  ممكن  است  در جهان  شيعه  اعلم  باشد و در آن  زمان  كسي  به  اعلميت  او آگاه  نباشد (مانند «شيخ  انصاري » در زمان  ناصرالدين  شاه ) و يا در ناحيه  خود اعلم  باشد مانند «حجه الاسلام » شفتي  در زمان  محمّد شاه  كه  اعلم  علماي  اصفهان  و تمام  نواحي  اطراف  آن  بود. بهترين  معيار براي  تشخيص  اعلميت ، تعداد و شهرت  شاگردان  مجتهد است . «قصص  العلما» در شرح  حال  شيخ  جعفر نجفي  (كاشف الغطاء) مي نويسد: «پس  از فوت ، پسرش  شيخ  علي ، به  جاي  پدر به  تدريس  ادامه  داد. شيخ  حسن  كه  برادر كوچك  بود به  شيخ  علي  گفت : وصيت  پدر آنست  كه  هر يك  از اولاد كه  «افقه » است  (يعني  علم  فقه  را بهتر مي داند) به  جاي  او بنشيند و تدريس  كند و من  افقه  مي باشم  ... شيخ  علي  در جواب  گفت : من  قطع  اين  مشاجره  را به  نحو احسن  خواهم  نمود، پس  من  از نجف  به  كربلا مي روم  و تو به  جاي  پدر بنشين . اگر طلّاب  در نجف  ماندند و به  درس  تو حاضر شدند، پس  تو «افقه » خواهي  بود و به  وصيّت  عمل  كن  و اگر طلّاب  مجلس  تو را شكستند و در كربلا جمع  شدند، پس  من  «افقه » خواهم  بود. پس  شيخ  علي  به  كربلا آمد و طلّاب  مجلس  شيخ  حسن  را شكستند و به  كربلا آمدند و به  مجلس  درس  شيخ  علي  حاضر شدند. چون  شيخ  حسن  حال  را بدين  منوال  ديد، به  كربلا آمد و برادرش  شيخ  علي  را به  نجف  برد و به  جاي  پدر نشانيد». اين  امر يك  بار ديگر هم  پس  از فوت  شيخ  انصاري  (در زمان  ناصرالدين  شاه ) اتّفاق  افتاد. اعتماد السلطنه  در كتاب  «المآثر و الا´ثر» مي نويسد: «بعد از فوت  شيخ  انصاري  (1281 ق ) ميرزا حبيب  رشتي  و ميرزا حسن  شيرازي  هر دو مرجع  مساوي  بودند، در سال  1287 ميرزا حسن  به  زيارت  مكّه  رفت  و در مراجعه  در سامرا سكني  گزيد ... ملّا محمّد كاظم  خراسان  و گروهي  از شاگردان  شيخ  انصاري  از نجف  به  سامرا رفتند. در اين  موقع  شاگردان  مبرز او، از جمله  ميرزا حسين  آشتياني ، شيخ  جعفر تستري ، آقا حسين  نجم  آبادي ، ميرزا عبدالرحيم  نهاوندي  و عدّه اي  ديگر در خانه  ميرزا حبيب  رشتي  جمع  شدند و تصميم  گرفتند ميرزاي  شيرازي  را به  عنوان  مرجع  جهان  تشيّع  معرفي  نمايند.» (14)
           تاريخ  نشان  داده  است : انتخاب  مرجع  تقليد از ابتدا تاكنون ، يعني  در دويست  سال  گذشته ، چه  قبل  از مشروطيت ، چه  در دوران  مشروطيت ، چه  در زمان  شاهاني  كه  به  امور ديني  علاقه مند بودند و چه  در زمان  شاهاني  كه  مي خواستند دين  از دولت  جدا باشد، چه  در زمان  حكومتهاي  ديكتاتوري  و چه  در دورانها دموكراسي ، هميشه  به  نحو طبيعي  و بدون  دخالت  دولتها (يا خارجيان ) و بدون  تقلّب ، از روي  نهايت  تقوي  و ايمان  و پاكي  انجام  گرفته  و مشابه  آن  در هيچ  كدام  از كشورهايي  كه  ادّعاي  دموكراسي  مي كنند، پيدا نشده  است ؛ چرا كه  در آن  كشورها، اگر به  طور مستقيم  در انتخابات  دخالت  نكنند، از طريق  تبليغات  و صرف  اموال  فراوان  و حزب  بازي  در تصميم  رأي دهندگان  دخالت  مي كنند، در صورتي  كه  در انتخاب  مرجع  تقليد شيعه  اثني  عشري ، نه  حزب  بازي  هست ، نه  تبليغ  و نه  خرج  پول ، نه  صندوق  انتخابات  و نه  رأي  انداختن ، و نتيجه  آن  هم  هميشه  صحيح  بوده  است .
           شيعيان  معتقدند كه  شخص  «امام  زمان » (عج ) در معرفي  و تعيين  «مرجع » مهم ترين  عامل  معنوي  مي باشند.

 رساله  توضيح المسائل
         همان طور كه  در بخش  سوم  توضيح  داده  شد، از زمان  امامان  رسم  بوده  كه  شيعيان  سئوالات  ديني  خود را مي نوشتند و براي  امام  مي فرستادند، ايشان  جوابها را مي نوشتند و پس  مي فرستادند. پس  از امامان  مردم  سئوالات  ديني  خود را از مجتهدين  بزرگ  مي پرسيدند و آن  مجتهدين  و يا مقلّدين  آنها اين  سئوال  و جوابها را تكثير كرده ، در اختيار ديگران  مي گذاشته اند.
           رساله هاي  جديد هم  از روي  همان  روش ، به  صورت  پاسخ  (فتوي ) در مسائل  ديني  است ؛ منتهي  ديگر سئوال  (حقيقي  يا فرضي ) در آن  ذكر نمي گردد بلكه  فقط  پاسخها به  ترتيب  احكام  دين  نوشته  مي شود. آيت اللّه  عظمي  بروجردي  نام  رساله  خود را «توضيح  المسائل » گذاردند، پس  از ايشان  بيشتر مراجع  ديگر هم  همين  نام  را براي  رساله  خود انتخاب  كرده اند؛ به  استثناي  آيت اللّه  العظمي  آقا سيّد ابوالحسين  اصفهاني  كه  رساله  خود را «وسيله  النجاه » ناميدند كه  كتاب  «تحريرالوسيله » امام  خميني  هم  تحشيه  آن  است  (15)

 مراجع  تقليد شيعه  در دو قرن  اخير
         به  طوري  كه  قبلاً گفته  شد، در زمان  آغامحمّدخان  قاجار، بزرگ ترين  فقيه  شيعه  «وحيد بهبهاني » بود كه  در سال  1208 وفات  كرد و شاگرد مبرز او «سيّد مهدي  بحرالعلوم » جاي  او نشست . بحرالعلوم  هم  در سال  1212 هم  زمان  با آغامحمّدخان  قاجار از دنيا رفت .
           در زمان  فتحعلي  شاه  مدت  بيست  سال  «شيخ  جعفر نجفي » در نجف  و «ميرزا ابوالقاسم  محقّق  قمي » در اصفهان  مراجع  درجه  يك  شيعه  اثني  عشري  بودند. اين  اولين  مرتبه  بعد از سقوط  صفويه  بود كه  يكي  از مراجع  تقليد، مركز كار و تدريس  خود را به  اصفهان  منتقل  مي كرد و از اين  تاريخ  به  بعد حوزه  علميه  اصفهان  مجدداً شهرت  به  دست  مي آورند.
           پس  از فوت  اين  دو فقيه  تا آخر سلطنت  محمّدشاه  قاجار فرزندان  شيخ  جعفر يكي  بعد از ديگري  در نجف  مرجع  تقليد شدند. ابتدا شيخ  علي  نجفي  پسر شيخ  جعفر كاشف  الغطاء، پس  از او برادرش  شيخ  حسن  نجفي  و هم  زمان  با شيخ  حسن ، شيخ  محمّد حسن  نجفي ، پسر شيخ  علي  نجفي  از مراجع  تقليد درجه  اول  شوند. مرجعيت  «شيخ  محمّد حسن  نجفي » مقارن  با سلطنت  محمّدشاه  قاجار است .
           در حوزه  علميه  اصفهان ، همان طور كه  گفتيم ، تا اواسط  سلطنت  فتحعلي  شاه ، ميرزا ابوالقاسم  محقّق  قمي ، يگانه  مرجع  درجه  اول  بود. از سال  1231 كه  او فوت  كرد، سيّد محمّد باقر شفتي  و حاج  ابراهيم  كلباسي  در اصفهان  مراجع  تقليد شدند. سيد محمّد باقر شفتي  را «حجه  الاسلام » مي ناميدند.
           پس  از فوت  شيخ  محمّد حسن  نجفي  در نجف ، شاگرد مبرز او «شيخ  مرتضي  انصاري » مرجع  تام  و بلا معارض  تمام  شيعيان  جهان  شد و آن  با اول  سلطنت  ناصرالدين  شاه  قاجار مقارن  بود. پس  از شيخ  مرتضي  انصاري  مرجعيت  به  شاگرد او حاج  ميرزا محمّد حسن  شيرازي  (صادر كننده  فتواي  منع  استعمال  تنباكو در زمان  ناصرالدين  شاه ) رسيد. ميرزاي  شيراز هم  مانند شيخ  انصاري  مرجعيت  تام  و بلا معارض  داشت .
           ميرزاي  شيرازي  يك  سال  قبل  از كشته  شدن  ناصرالدين  شاه  در گذشت . در زمان  مظفرالدين  شاه  مرجعيت  تقسيم  شد. در اين  زمان  آخوند ملّا كاظم  خراساني  (م  1329)، ميرزا محمّدتقي  شيرازي  (م  1238 در سامراء) سيّد محمّد كاظم  طباطبايي  يزدي  (م  1337) و آقا سيّد اسماعيل  صدر، همگي  مراجع  درجه  اول  بودند.
           در زمان  احمد شاه  قاجار و اوايل  سلطنت  پهلوي ، حاج  ميرزا محمّد حسين  غروي  ناييني ، حاج  سيّد ابوالحسن  اصفهاني  و سپس  حاج  آقا حسين  طباطبايي  قمي  در عتبات  و آقا شيخ  عبدالكريم  حائري يزدي  در قم  مراجع  درجه  اول  بودند. اين  براي  اولين  مرتبه  است  كه  «قم » محل  سكونت  يك  مرجع  تقليد درجه  اول  شد.
           پس  از آقا شيخ  عبدالكريم  حائري ، آقاي  آقاحسين  بروجردي  در قم  مرجع  تام  بلا معارض  بودند. پس  از ايشان  مرجعيت  تقسيم  شد و آقايان  محسن  حكيم ، سيّد محمود شاهرودي ، سيّد احمد خوانساري ، حاج  آقا روح اللّه  خميني ، آقا سيّد كاظم  شريعت  مداري ، آقا سيّد محمّدرضا گلپايگاني  و سپس  آقا سيّد ابوالقاسم  خويي ، آقا سيّدعلي  سيستاني  و آقا سيّد عبدالاعلي  سبزواري  مراجع  درجه  اول  در «نجف » و «قم » بودند و بدين  ترتيب  قم  داراي  چندين  مرجع  درجه  اول  شد تا انقلاب  اسلامي  كه  امام  خميني  رهبريت  و مرجعيت  تام  ايرانيان  را به  دست  گرفت . (16)

 مشروعيت  حكومت  قاجار
           همان  طور كه  قبلاً به  تفصيل  گفته  شد، علماي  شيعه  اثني  عشري  تقريباً هميشه  حكومت  را حق  مُسَلّم  امام  مي دانستند، ولي  چون  سلسله  صفويه  براي  اولين  بار دين  رسمي  ايران  را «شيعه  اثني  عشري » اعلام  كرده  بود، پس  از اينكه  نسب نويسان ، نسب  شاه  اسماعيل  را به  امام  موسي  كاظم  رساندند، علما موضوع  «مشروعيت » حكومت  آنها را مسكوت  گذاشتند.
           وقتي  آغا محمّد خان  قاجار به  سلطنت  رسيد، فقط  به  نيروي  شمشير خود متكّي  بود و مشكلات  خود را با كشتار دسته  جمعي  مخالفان  حل  مي كرد؛ لذا زياد نگران  اينكه  علما حكومت  او را مشروع  يا نامشروع  بدانند نبود؛ اما از آنجا كه  كشور ايران ، محصور ميان  كشورهاي  سنّي  مذهب  محصور شده  بود سعي  كرد از كار شاهان  صفوي  پيروي  كند و نيروي  «مذهب » را تقويت  نمايد و آن  را در اختيار خود بگيرد تا بتواند در مواقع  لزوم  احساسات  ملّي  مردم  را از طريق  مذهب  تحريك  كند و براي  دفاع  از كشور به  كار بگيرد. بدين  سبب  به  ملاّ محمّدحسن ، سمت  «ملاّباشي » داد و براي  او احترم  بسيار قائل  شد و آقا محمّد علي  «بهبهاني » را كه  از فقهاي  مشهور آن  زمان  بود، مجتهد دربار كرد تا بگويد كه  دربار شاه  از يك  مجتهد جامع الشرايط  تقليد مي كند. آغا محمّدخان ، مانند شاهان  صفوي ، «امام  جمعه » و «شيخ  الاسلام » هر شهر را شخصاً تعيين  مي كرد. بدين  ترتيب  علما در زمان  آغا محمّدخان  فقط  دخالت  محدودي  در امور كشوري  و شاهي  پيدا كردند.
           فتحعلي  شاه  كه  به  سلطنت  رسيد، برخلاف  آغا محمّدخان  شاهي  علاقه مند به  مذهب  بود و سعي  مي كرد كه  در صلح  و آرامش  زندگي  كند و تا مي تواند با مردم  به  مهرباني  رفتار نمايد، تا شايد قساوتها و آدم كشي هاي  عمويش ، آغا محمدخان ، از ياد مردم  برود. لذا علاوه  بر اينكه  «سيّد محمد طباطبايي  را در سمت  «مجتهد دربار» نگهداشت  تا موضوع  تقليد شاه  از مجتهد به  نحوي  حل  شود، براي  كسب  محبوبيت  و احراز حقّانيت  و به  دست  آوردن  نوعي  مشروعيت  به  تكاپو افتاد. ابتدا براي  ايجاد رشته  نسبي  و فاميلي  با سلسله  صفويه  تلاش  كرد تا بالاخره  با نوشتن  دو كتاب  تاريخ  به  نام  «سلوك  الحكام » و «شمايل  خاقان » به  وسيله  ميرزا تقي خان  فراهاني ، قاجار به  «سادات  صفوي » پيوند داده  شدند.
           براي  حل  كردن  مشكل  شرعي  شاه  به  زيارت  عتبات  عاليات  مشرّف  شد. در اين  مسافرت  فتحعلي  شاه  با علماي  مقيم  در عتبات  عاليات  ملاقات  كرد. «قصص  العلما» مي نويسد: «شيخ  جعفر كاشف  الغطاء كه  مرجع  تقليد و اعلم  علماي  آن  زمان  بود، فتحعلي  شاه  را اذن  در سلطنت  داد و او را نايب  خود قرار داد، البته  با چند شرط : كه  در هر فوجي  از لشكر مؤذّني  (كسي  كه  اذان  مي گويد) قرار دهد، امام  جماعت  در ميان  لشكر داشته  باشد و هر هفته  يك  روز وعظ  كرده  و تعليم  مسائل  كنند». (17)
           علاوه  بر آن  ملاّ احمد نراقي  (فقيه  مشهور و يكي  از استادان  شيخ  مرتضي  انصاري  و سيّد محمّد باقر شفتي ) نيز استدلال  كرد كه  ولايت  (= حكومت ) حقّ امام  زمان  است  و در غيبت  امام  زمان  حقّ «فقيه » است . اگر فقيه  عالي  قدري  شخصاً نخواهد حكومت  را بپذيرد، مي تواند آن  را وكالتاً بر عهده  پادشاه  عصر بگذارد.
           بدين  وسيله  حكومت  به  فتحعلي  شاه  تفويض  گرديد و فتحعلي  شاه  نوعي  «مشروعيت » يافت . ولي  پس  از فتحعلي  شاه  عدّه اي  از علما با اين  «فرضيه  بازي » و «نظر بازي » ملاّ احمد نراقي  مخالفت  كردند كه  مؤثرترين  آنها شيخ  مرتضي  انصاري ، شاگرد همان  ملاّ احمد نراقي  است  كه  در زمان  ناصرالدين  شاه  بزرگ  ترين  فقيه  و اولين  مرجع  تقليد بلامنازع  تمام  شيعيان  جهان  شد. مخالفت  شيخ  مرتضي  انصاري  با راه  حلي  كه  ملاّ احمد نراقي  ارائه  كرده  بود، در رابطه  و رفتار علماي  دين  با ناصرالدين  شاه  اثر بسيار گذاشت  و با وجود اينكه  برخي  ديگر از علما مانند شيخ  فضل  اللّه  نوري  (شاگرد ميرزاي  شيرازي ) نظريه  ملاّ احمد نراقي  را تأييد كردند و سخني  درباره  نامشروع  بودن  سلاطين  وقت  نگفتند، با اين  همه  نامشروع  بودن  سلطنت  قاجار هميشه  مايه اي  براي  مخالفت هاي  علماي  شيعه  اثني  عشري  با سلاطين  بود. (18) عدم  مشروعيت  سلطنت  قاجار در بين  برخي  علما چنان  شدّت  داشت  كه  حتي  حاضر نبودند با دختران  شاه  ازدواج  نمايند. ميرزا محمّد تنكابني  در «قصص  العلما» مي نويسد: «... ضياءالسلطنه  كه  يكي  از دختران  خاقان  مغفور فتحعلي  شاه  بود و نهايت  مشهوره  در كمال  مال  و جمال  بود، فتحعلي  شاه  از مرحوم  آخوند ملاّ حسن  يزدي  (صاحب  مهيج  الاحزان ) خواهش  نمود كه  ضياءالسلطنه  را به  فرزند آخوند تزويج  نمايد، قبول  نكرد» همچنين  مي نويسد: «ميرزاي  قمي ، «صاحب  قوانين » را پسري  بود و مرحوم  فتحعلي  شاه  خواهش  نمود كه  يكي  از دخترهاي  خود را به  پسر ميرزا داده  باشد... ميرزا از خداي  تعالي  خواست  كه  اگر بايد شاهزاده  به  مزاوجت  پسر من  در آيد، پس  پسر مرا مرگ  بده . پس  از اين  دعا پسر ميرزا در ميان  حوض خانه  غرق  شد و وفات  يافت ». (19)
           مخالفت  علما با شاهان  طوري  بود كه  مرحوم  حاج  ميرزا حسن  شيرازي  كه  فتواي  تحريم  تنباكو را صادر كرد، مكرر اين  «حديث » را ذكر مي كرد: «اگر شما علما را در خانه  شاهان  ديديد، بگوييد كه  علما بدند و شاهان  هم  بدند. و اگر شما شاهان  را در خانه  علما ديديد، بگوييد علما خوب  و شاهان  هم  خوبند». در دوران  قاجار هر دو روش  ديده  مي شد؛ گاهي  علما به  در خانه  شاهان  و گاهي  شاهان  به  در خانه  علما مي رفتند (20).
           اين  اختلافات  علما و شاهان  و اينكه  علما خود را «نماينده  امام  غايب » مي دانستند و مي گفتند: «شاهان  چون  مجتهد نيستد، بايد از مجتهدان  تقليد كنند»، دويست  سال  ادامه  يافت  تا شروع  «قيام  امام  خميني » كه  مايه  و پايه  اصلي  براي  پي ريزي  رژيم  جمهوري  اسلامي  و ولايت  فقيه  شد. (21)

 توسعه  روز افزون  نفوذ علما
         همان  طور كه  گفتيم ، شروع  سلطنت  قاجاريه  با انقلاب  فرانسه  هم  زمان  بود در اثر انقلاب  فرانسه  نفوذ و قدرت  علماي  مسيحي  و كليساها در فرانسه  و متعاقب  آن  در اروپا، پس  از قرنها، از ميان  رفت . پس  از انقلاب  فرانسه ، ناپلئون  روي  كار آمد. حكومت  ناپلئون  با سلطنت  فتحعلي  شاه  مقارن  بود. همان  روزگاري  كه  ناپلئون  ممالك  اروپا را يكي  بعد از ديگري  فتح  مي كرد و دست  كليساها را از دخالت  در كارهاي  دولتي  كوتاه  مي نمود، فتحعلي  شاه  در ايران ، تا آنجا كه  مي توانست  علما را دعوت  مي كرد كه  از عتبات  عاليات  به  ايران  بيايند او از نظريات  و فتواهاي  آنان  تبعيت  مي كرد و كارهاي  مملكتي  را با نظر آنان  انجام  مي داد.
           در زمان  فتحعلي  شاه ، مانند زمان  شاه  سلطان  حسين  علما به  حداكثر نفوذ خود رسيدند و در تمام  وقايع  مهم  مملكتي  دخالت  داشتند. (22)
           حتي  فتحعلي  شاه  علما را به  مأموريتهاي  دولتي  مي فرستاد، مانند «آقا محمّد ابراهيم  شيخ  الاسلام  خويي » كه  به  استامبول  فرستاده  شد تا نامه  تبريك  شاه  را به  سلطان  مصطفي  چهارم  برساند و «علي  اصغر ملاّباشي » كه  به  عنوان  وزير همراه  استاندار به  كرمان  فرستاد.
           در سياست  خارجي ، خصوصاً در مورد روابط  ايران  با عراق . عراق  دخالت  زيادي  داشتند. گرچه  تحت  تصرّف  عثماني  بود، ولي  حاكم  نواحي  مقدّسه  با نظر ايران  انتخاب  مي شد. در سال  1219 قمري  دولت  ايران  اختلافي  با عراق  پيدا كرد و ارتش  خود را به  طرف  بغداد روانه  كرد. «علي  پاشا»، حاكم  بغداد «شيخ  جعفر نجفي » (كاشف  الغطاء) را براي  وساطت  فرستاد و ارتش  ايران  متوقّف  شد. چندي  بعد (سال  1234 ق ) باز روابط  ايران  و عراق  در مورد كردستان  تيره  شد و «آقا احمد كرمانشاهي » مجتهد مقيم  كربلا واسطه  شد. در 1236 قمري  «شيخ  موسي  نجفي »، فرزند شيخ  جعفر واسطه  بين  ايران  و عراق  شد و دولت  ايران  از قشون كشي  صرف نظر نمود. (23)
           فتحعلي  شاه  به  تعمير و طلاكاري  اماكن  مقدّسه  علاقه  زيادي  داشت . طلا كاري  گنبد كربلا كه  در زمان  آغا محمّدخان  انجام  گرفته  و بعد خراب  شده  بود مجدداً با آجرهاي  طلا ساخته  شد، گلدسته هاي  آنجا هم  طلا كاري  شد و ضريح  نو ساخته  شده  از طلا در كربلا كار گذاشته  شد، «شاه  چراغ  شيراز» تعمير شد، در قم  «دَرِ طلا» و «ضريح  طلا» نصب  گرديد و ايوان  جلو تعمير، مرمر كاري  و كاشي  كاري  شد. علاوه  بر اينها «مدرسه  فيضيه » در قم  ساخته  شد و مدرسه  «امام  حسن  عسگري » تعمير گرديد. يك  دارالشفا (بيمارستان )، چند كاروانسرا و حمام  در قم  ساخته  شد و ساكنان  قم  از پرداخت  ماليات  معاف  شدند. هداياي  نقدي  زيادي  از طرف  شاه  و وزرا و مردم  به  آستانه  قم  ارسال  مي شد، كتابهاي  زيادي  در امور ديني  نوشته  شد و علما تشويق  شدند از عراق  به  ايران  بيايند. عدّه  زيادي  از علما در تهران  ساكن  بودند و شاه  براي  اينكه  اعتقاد مذهبي  خود را ثابت  كند، مرتباً از آنها ديدار مي كرد، شاهزادگان  و وزرا هم  رفتار شاه  را الگوي  خود قرار داده  بودند و سعي  مي كردند علما را از خود راضي  كنند و ثابت  نمايند كه  افرادي  با تقوا هستند. فتحعلي  شاه  مساجد زيادي  ساخت ، ساختمان  مسجد جمعه  تهران  كه  به  نام  «مسجد شاه » مشهور شد و ساخت  آن  در زمان  آغا محمّدخان  شروع  شده  بود، در زمان  فتحعلي  شاه  تمام  شد. علاوه  بر اينها ساليانه  صد هزار تومان  نقد و صد هزار مَن  گندم  توسط  ملاّ اسماعيل  مازندراني  (مقسّم  الصدقات ) بين  سادات  و علما تقسيم  مي شد (24).
           فتحعلي  شاه  هم  رسم  آغا محمّدخان  را ادامه  داد و مانند شاهان  صفوي ، براي  هر شهر يك  «شيخ الاسلام » و يك  «امام  جمعه » انتخاب  مي كرد. چون  فتحعلي  شاه  شيخ  الاسلام  را از بين  مجتهدين  مورد اعتماد مردم  آن  شهر انتخاب  مي كرد، معمولاً مردم  او را به  شيخ  الاسلامي  قبول  داشتند و شيخ  الاسلام ها هم  اغلب  فارغ  از نفوذ دولت ، آراي  خود را ابراز مي كردند. وقتي  كه  مسجد جمعه  تهران  تمام  شد، شاه  نامه اي  به  «ميرزا ابوالقاسم  قمي »، فقيه  مشهوري  كه  در اصفهان  زندگي  مي كرد، نوشت  كه  شخصي  را براي  امامت  اين  مسجد معرفي  كند. او هم  يكي  از شاگردان  خود «سيّد محمّد باقر شفتي » را معرفي  كرد، ولي  شفتي  با وجود اصرار زياد، امامت  مسجد را قبول  نكرد اين  موجب  بالا رفتن  اعتبار وي  شد و بعدها از بانفوذترين  مجتهدان  ايران  شد. اين  كار شفتي  نشان  داد كه  با وجود تمام  كوششي  كه  فتحعلي  شاه  مي كرد، باز هم  از نظر بيشتر علما حكومت  او مشروع  نبود (25).
           يكي  از مظاهر قدرت  علما كه  در زمان  قاجاريه  خيلي  متداول  شد، «بست  نشستن » در خانه  آنها بود (26) افرادي  به  نام  «فرار از ستمگري  حكومتهاي  نامشروع » به  خانه  علما كه  (پشتيبان  ضعفا و يگانه  مرجع   مشروع  بودند) پناه  مي آوردند و بست  مي نشستند، دولت  هم  نمي توانست  آنان  را از خانه  علما بيرون  بكشد و مورد تعقيب  قرار دهد؛ حتي  اگر دزد يا قاتل  بودند (27). علما هم  با بست  نشستن  آنها در خانه هايشان  مخالفت  نمي كردند؛ چون  بست  نشستن  اعتبار آنها را بالا مي برد.
           اولين  كسي  كه  با بست  نشستن  در خانه  علما مخالفت  كرد، «اميركبير» بود كه  بست خانه  حاج  ميرزا علي  اصغر تبريزي  شيخ الاسلام  و امام  جمعه  تبريز را شكست  و سپس  بست  حاج  سيّد زين العابدين  امام  جمعه  تهران  و ساير علما را ممنوع  كرد. سپهسالار هم  در اين  راه  كوشش  كرد، ولي  اين  بست  شكستنها موقّتي  بود و باز متداول  گشت  تا اينكه  رضاشاه  از اوايل  كودتا بست  نشستن  را در همه  جا به  كلي  ممنوع  كرد. بعد از رضا شاه  هم  كوششي  در به  برقراري  مجدّد «بست  نشستن » در خانه  علما انجام  نشد، ولي  «بست  نشستن » در مجلس  شوراي  ملّي  در زمان  محمّدرضا شاه  باز متداول  شد و رجال  سياسي  چندين  بار از آن  استفاده  كردند.
           البته  در دوران  قاجار، برخي  اوقات  علما هم  از طرف  دولت  تنبيه  مي شدند. مثلاً در سال  1229 قمري  ملاّ محمّد تقي  زنجاني ، پيشنماز يكي  از مساجد تهران ، با مرد مستي  مواجه  شد. ملاّ با مريدانش  به  محله  ارمني ها حمله  كرده ، خمره هاي  شراب  را شكستند. شاه  به  عنوان  اين  كه  ارمني ها تحت  حفاظت  اسلام  هستند، دستور داد زيان  ارمني ها پرداخت  گردد و ملاّ محمّد تقي  از تهران  تبعيد شد. همچنين  در سال  1230 قمري  ملاّ حسن  نامي  در يزد با هوداران  خود به  خانه  «شاه  خليل  اللّه »، امام  اسماعيلي ها، حمله  كرد و شاه  خليل  اللّه  و دو نفر از مريدانش  كشته  شدند. حاكم  يزد، ملاّ حسن  را دستگير و به  تهران  اعزام  داشت . در تهران  شاه  ملاّ را فك  كرد و ريشش  را تراشيد. فتحعلي  شاه  براي  جبران  خسارت ، دختر خود سرو جهان  خانم  را به  ازدواج  آقاخان  محلاّتي  پسر شاه  خليل الله  كه  به  جاي  پدر رئيس  فرقه  اسماعيلي  شده  بود داد و او را حاكم  قم  كرد تا فرقه  اسماعيليه  راضي  باشند (28).
           روابط  شخصي  فتحعلي  شاه  با بزرگ ترين  مرجع  تقليد زمان  خود «شيخ  جعفر نجفي  كاشف  الغطاء» حسنه  بود، به  طوري  كه  گفتيم ؛ فتحعلي  شاه  در سال  تاجگذاري  به  نجف  نزد شيخ  جعفر رفت  و او فتحعلي شاه  را نايب  خود قرار داد وبا شرايطي  اجازه  سلطنت  را به  او داد، ولي  «قصص  العلما» مي نويسد: «چند سال  بعد فتحعلي  شاه  به  جهت  امري  از جناب  شيخ  (جعفر نجفي ) دلتنگ  شد... تا زماني  كه  شيخ  وارد تهران  شد. پادشاه  به  امين الدوله  گفت  كه  من  ديدن  از شيخ  نمي كنم  و حكم  كرد كه  او را به  خانه  شاهي  راه  ندهند. شيخ  روزي  به  عزم  ديدن  پادشاه  وارد ارك  شد. حجاب  و دربانان  و حوسه  و ملازمين  استقبال  شيخ  نمودند و دست  مباركش  را بوسيّدند... شاه  به  امين الدوله  گفت  كه  چون  به  مجلس  آيد، براي  او تعظيم  و تكريم  نمي كنيم ؛ پس  چون  شيخ  خواست  كه  از درجات  قصر بالا برود، بلند «يا اللّه » گفت . سلطان  بي اختيار از جاي  برخاست  و به  استقبال  شيخ  شتافت  و دست  شيخ  را گرفت  و از پله  بالا آورد، پس  نشستند. بعد از انقضاي  مجلس  امين الدوله  به  سلطان  عرض  كرد: «شما فرمايش  داشتيد براي  شيخ  تواضع  نكنيد، چگونه  قضيه  به  عكس  نتيجه  داد؟» سلطان  فرمود: «چون  شيخ  صداي  اللّه  اكبر بلند كرد، ديدم  كه  ماري  عظيم  روبروي  من  حاضر است  و مي خواهد بر روي  سينه  من  بجهد و مرا اذيت  كند؛ پس  بي اختيار از جاي  خود برخاستم  و دست  شيخ  را گرفتم ، از آن  پس  مار مفقود شد».
           يكي  ديگر از مجتهدين  معروف  زمان  فتحعلي  شاه ، «حاجي  ملاّ احمد نراقي » است  كه  در نجف  نزد سيّدمهدي  بحرالعلوم  و شيخ  جعفر كاشف  الغطاء تحصيلات  خود را تمام  كرد و پس  از چندي  به  ايران  آمد و در كاشان  ساكن  شد. هنگامي  كه  ملاّ احمد در كاشان  زندگي  مي كرد، حاكمي  مأمور كاشان  شد كه  مرد ظالمي  بود و حاجي  ملاّ احمد او را از كاشان  بيرون  كرد. «قصص  العلما» (29) مي نويسد: «فتحعلي  شاه  حاجي  ملاّ احمد را از كاشان  احضار كرد و در مجلس  با او تغيّر نمود كه  شما در اوضاع  سلطنت  اخلال  مي نماييد و حاكم  را اخراج  مي كنيد... حاجي  ملاّ احمد آستين  بالا زد، هر دو دست  به  آسمان  بلند كرد، چشمانش  پر از اشك  شد و عرض  كرد: «بار خدايا، اين  سلطان  ظالم  حاكم  ظالمي  بر مردم  قرار داد، من  رفع  ستم  نمودم  و اين  ظالم  بر من  متغيّر است ». چون  خواست  نفرين  كند، فتحعلي  شاه  بي اختيار از جاي  برخاست  و دستهاي  حاجي  را گرفت  و به  زير آورد و در مقام  معذرت  بر آمد و حاجي  را از خود راضي  ساخت » (30)
           اكثر علماي  زمان  فتحعلي  شاه ، به  شدت  با «صوفيه » مخالف  بودند و شاه  هم  براي  ارضاي  علما، طرفداران  صوفيه  را كه  بين  شاهزادگان  و حكّام  زياد بودند از كار بر كنار مي كرد.
           در زمان  فتحعلي  شاه  مخاصمات  علماي  «مكتب  اصولي » با علماي  «مكتب  اخباري » به  پيروزي  اصوليها منجر شد و مكتب  اخباري  به  كلّي  از بين  رفت ، ولي  مكاتب  ديگري  مانند «مكتب  شيخي » توسط  شيخ  احمد احسائي  ظهور كرد.
           به  طور خلاصه  فتحعلي  شاه  بيشتر از تمام  شاهان  بعدي  خود به  اصول  شيعه  معتقد و به  مسائل  مذهبي  علاقه  نشان  مي داد. او اغلب  با علما در مورد مباحث  فقهي  به  مناظره  مي پرداخت  و مايل  بود علما را در «فقه » و «اصول » عالم  بدانند. احترام  زيادي  كه  فتحعلي  شاه  و حكّام  ولايات  به  علما مي گذاشتند، موجب  شد كه :
           1 ـ ميزان  نفوذ و دخالت  علما در كارهاي  دولتي  خصوصاً امور اجتماعي  و قضايي  بسيار زياد شود.
           2 ـ دادگاههاي  شرع  قدرت  زيادي  به  دست  آورند.
           3 ـ جمع آوري  زكات  كه  هميشه  امري  اختياري  بوده ، در برخي  موارد حالت  الزام  و اجبار به  خود بگيرد.
           4 ـ تعداد علماي  دين  و مدارس  ديني  بسيار زياد شود.
           5 ـ بست  نشستن  در خانه  علما گسترش  يابد.
           6 ـ كليه  امور مربوط  به  قراردادها و عقدنامه هاي  ازدواج ، عقود و خريد و فروش  و تقسيم نامه  اموال  موروثي ، وصيتها، قباله ها و ديگر اسناد به  وسيله  ممهور كردن  آنها به  مهر «مجتهد» انجام  مي گرفت  و دولت  در اين  كار دخالتي  نداشت .
           7 ـ تمام  موقوفات  عام  تحت  نظر مجتهدين  قرار گرفت .
           با وجود اينكه  فتحعلي  شاه  حقيقتاً متدّين  بود و از تمام  شاهان  قبل  از خود بيشتر در توسعه  قدرت  علما اقدام  كرد، معذالك  علما فتحعلي  شاه  را شاهي  «ستمگر» مي دانستند، نه  شاه  عادل ؛ به  طوريكه : «مهد عليا مادر فتحعلي  شاه  به  نجف  رفت  و در آنجا به  خانه  شيخ  جعفر نجفي ... رفته  و به  شيخ  عرض  كرد كه  چون  پسرم  شاه  است ، لهذا ظلم  و ستم  از او و بستگان  ما به  رعايا واقع  مي شود. از شما مستدعيم  كه  قسمي  فرموده  باشيد كه  خداي  تعالي  از گناهان  ما در گذشته  و ما را با صديقه  كبري  ( 7 ) محشور نمايد». (32)
           از لحاظ  مطالعه  روابط  علماي  دين  با شاهان  قاجار مطالعه  روابط  «عباس  ميرزا»، پسر فتحعلي  شاه  و «قائم  مقام » وزير عبّاس  ميرزا با علما نيز بسيار مهم  است ؛ چرا كه  عباس  ميرزا با وجود اينكه  شاهزاده اي  مسلمان  و پاينبده